تعداد بازدید: ۸۶
کد خبر: ۱۴۷۷۳
تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۴۰۱ - ۲۳:۱۴ - 2022 08 October
نویسنده : نجیب(ماجراهای تبعه موجاز)

«دوای بیهوشی در کوما.»

- «چَه داری گفتَه مَی‌کونی نجیب؟»

- «اینجا نوشته کرده زولَیخا، روزنامَه را نَظاره کون.»

- «مگر مَی‌‌شود بَ کسی که در کوماست، داروی بیهوشی بَزنند؟ کسی که در کوما است، بیهوش است دیگر.»

- «فِکِر نکونم بیهوشِ بیهوش باشد. نَدانم؛ شاید مَی‌خواهند کلاً هوش و حواس را از سرش بَپَرانند که دیگر چیزی حالی‌اش نباشد.»

- «مثلاً چَه چیزی؟»

- «همین چیزها که در این وَلایت مَی‌گوذرد دیگر. تازه شاید مریض بیچارَه یَک چیزی هم رَشوه داده باشد که هوش و حواس را از سرش بَپرانند تا دیگر این همَه بدبختی را نَظاره نکوند.»

کمی که مطلب را خواندَه کردم ، فهمیدم نه ، حَکایت چیز دیگری است.

- «هاااااا، زولَیخا نَظاره کون. نوشته کرده دوا در دواخانَه شفاخانَه نَی ریز کم است.»

- «هاااا پس اشتباه تایپی است، مَی‌خواسته نوشته کوند دوای بیهوشی در کمد، اما شده کوما. معلوم است که دواها و سرم‌ها را چَه مَی‌کونند دیگر. همَه را در کمد نگه مَی‌دارند تا کمیاب و گَران شود و بَ نرخ گزافه بَفروشند. »

- «هاا راست مَی‌گویی، یَک عده در این وَلایت نانَشان را در خون مردم زده مَی‌کونند و مَی‌خورند. کاش من هم پول و پارتی داشتم و گفتَه مَی‌کردم یَکی از این دواهای بیهوشی با دوز بالایش را بَ من زده کونند تا هوش و حواس از سرم پریدَه کوند و وقتی هوش آمدم، دیگر چیزی از این همه بدبختی یادم نباشد…

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها