دوای بیهوشی در کوما
«دوای بیهوشی در کوما.»
- «چَه داری گفتَه مَیکونی نجیب؟»
- «اینجا نوشته کرده زولَیخا، روزنامَه را نَظاره کون.»
- «مگر مَیشود بَ کسی که در کوماست، داروی بیهوشی بَزنند؟ کسی که در کوما است، بیهوش است دیگر.»
- «فِکِر نکونم بیهوشِ بیهوش باشد. نَدانم؛ شاید مَیخواهند کلاً هوش و حواس را از سرش بَپَرانند که دیگر چیزی حالیاش نباشد.»
- «مثلاً چَه چیزی؟»
- «همین چیزها که در این وَلایت مَیگوذرد دیگر. تازه شاید مریض بیچارَه یَک چیزی هم رَشوه داده باشد که هوش و حواس را از سرش بَپرانند تا دیگر این همَه بدبختی را نَظاره نکوند.»
کمی که مطلب را خواندَه کردم ، فهمیدم نه ، حَکایت چیز دیگری است.
- «هاااااا، زولَیخا نَظاره کون. نوشته کرده دوا در دواخانَه شفاخانَه نَی ریز کم است.»
- «هاااا پس اشتباه تایپی است، مَیخواسته نوشته کوند دوای بیهوشی در کمد، اما شده کوما. معلوم است که دواها و سرمها را چَه مَیکونند دیگر. همَه را در کمد نگه مَیدارند تا کمیاب و گَران شود و بَ نرخ گزافه بَفروشند. »
- «هاا راست مَیگویی، یَک عده در این وَلایت نانَشان را در خون مردم زده مَیکونند و مَیخورند. کاش من هم پول و پارتی داشتم و گفتَه مَیکردم یَکی از این دواهای بیهوشی با دوز بالایش را بَ من زده کونند تا هوش و حواس از سرم پریدَه کوند و وقتی هوش آمدم، دیگر چیزی از این همه بدبختی یادم نباشد…