تعداد بازدید: ۱۰۵
کد خبر: ۱۲۱۵۳
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۴۰۰ - ۰۹:۳۸ - 2022 12 February
شهر هرت
ماجراهای من و بی‌بی
بی‌بی همانطور که به موهایش حنا می‌گذاشت گفت:

- گلابی تو میه نیخِی یَی سری اَ ننه بوات بزنی؟ میفَمی چن وخته ندیدیشون؟

با تعجب نگاهش کردم...

- چن وخته بی‌بی؟ همین دیشب بابا مامان اینجا بودن. یادتون رفته؟ 

- ننه بوات اینجا بودن، خونتون خو اینجا نبود. ینی تو دلُت بری خونتون تنگ نیشه؟

- خونمون بی‌بی؟ نعععع! آخه من شما رو تنها بذارم پاشم برم در و دیوار ببینم؟ چه کاریه آخه؟
بی‌بی سری تکان داد و چیزی نگفت...

*****
سرم توی گوشی بود که بی‌بی در را باز کرد و بشکن‌زنان آمد تو... قِری توی صدایش انداخت...
- گلاااااابی....

سرم را آوردم بالا...

- جانم بی‌بی؟

- اگه گفتی چی‌چی تو دسِ منه؟

به بی‌بی خیره شدم که دستهایش را گرفته بود پشت سرش...

- نمی‌دونم بی‌بی...

- حالا حتس بزن!

- خوراکیه؟

- اَی مرده‌شور کُمت بزنن که مث بچه‌ی چار ساله هسی! خوراکی چی‌چیه؟ یَی چی بیتری!
کمی فکر کردم و لبخند زدم...

- اون شالی که دوس داشتمه بی‌بی...

- نه ننه، شال کجا بود؟ یَی چی بیتری!

- وااااااااای بی‌بی  نکنه همون دوچرخه‌ایه که همیشه آرزوش رو داشتم بخرم و دوچرخه‌سواری کنم؟

بی‌بی چند لحظه بدون هیچ حرفی خیره شد به من...

- گلاب! الان من می‌تونم یَی طوری چرخو رِ پشت سرُم قایم کنم که تو نبینی؟

کمی فکر کردم...

- نه بی‌بی. راس می‌گین خب... چیه حالا؟ بگین دلم آب شد...

- یَی چی که تو اَ خوشالی ذوق می‌کنی...

- ای بابا بگین چیه خب بی‌بی، بیس سؤالی راه انداختین!

بی‌بی دستش را جلو آورد...

- بیلیط!

- بیلیط؟

- ها ، بیلیط برت گرفتم سه روز با تور بیری کیش و بییِی...

کمی مکث کردم و گفتم...

- ممنون بی‌بی، ولی من نمیرم...

بی‌بی وا رفت.

- نیری؟

- نع!

- خور مرگت بشه دختر، میه تو همیشه نیگفتی دلوم ماخا برم کیش؟ خو ایَم کیش دیه!

- دوس دارم بی‌بی ولی نه الان، کجا برم بی‌بی تو این کرونا و اُمیکرن آخه؟ نِمیرم بی‌بی...

- اَی اُمیرکُن تو رِ ببره که من راحت شم! ماخام صد سال سیا نری، هف جِی قلمت خرد شه که نری، که هر وخت من یَی چی گفتم تو یَی اَنگی توش دراُردی!

چند لحظه‌ای که شد دوباره نگاهم کرد...

- یَنی پَلو خالَتم نِیخی بیری که تو بیمارستان بستریه؟

- بی‌بی، خاله تو بخش کروناییاس، منو راه نمیدن آخه، کجا برم؟

بی‌بی بلند شد و چادرش را سرش را کرد...

- کجا میری بی‌بی؟

- هیچی، تو نیری، من میرم! اختیار خودُمم دیه ندرم؟

- کجا آخه؟

- صب روز مرده؛ ای پیرمردو مش‌موسام خو هیشکه رِ ندره، گفتم بگمُش بیا اینجا، میفَمی خو ای کمروئه جلو تو روش نیشه! هیچی دیه! حالا دیه تو نیری من میرم اونجا!

- منم بیام بی‌بی؟

بی‌بی چپ‌چپ نگاهم کرد و من بی‌هیچ حرفی رفتنش را تماشا کردم!
گلابتون
نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها