تعداد بازدید: ۱۷۷
کد خبر: ۱۱۹۶۷
تاریخ انتشار: ۰۲ بهمن ۱۴۰۰ - ۱۴:۰۸ - 2022 22 January
شهر هرت
ماجراهای من و بی‌بی
هنوز سفره را درست و حسابی جمع نکرده بودم که بی‌بی گفت:

- خو گلابی، دیه ناشتام خو شدی، حالا دیه وقت چی‌چیه؟

- چیه؟

- چیه؟

- ای بابا، ینی چی هی چیه چیه بی‌بی؟ خب بگین دیگه!

- وقت جاروف کردن و گردگیری...

- جارو و گردگیری؟

- ها نپه دیه وقت چی‌چی؟

- ولی بی‌بی جون من همین دو روز پیش همه جا رو جارو زدم و گردگیری کردم. خودتون ببینین، همه جا تمیزِ تمیزه...

- دختر من دیَم یَی چی گفتم تو کار من ولی ملی اوردی؟ وختی یَی چی میگم بوگو چشم حرفَم دیه نزن...

- ولی آخه بی‌بی...

- ولی و درد بی‌درمووووون...

- چشم بی‌بی چشم...

- خو تا تو اینجارِ اُوو جاروف می‌کنی منم برم یَی خُردِی چی بُسونَم بیام هیچی قوووت تو خونه ندریم...

- کجا بی‌بی جون؟ همین سه چار روز پیش بود من همه چی خریدم، هنوز یه کم میوه و تره‌بار داریم، اجازه بدین اینارو مصرف کنیم بعد...

- خیل خو دختر، حالا دو کیلو میوِی دیم تو خونه باشه خوری نیس...

سری تکان دادم و چیزی نگفتم...

*****
غروب که شد رو کردم به بی‌بی...

- بی‌بی نظرتون چیه بریم یه کم پیاده‌روی؟

بی‌بی چپ‌چپ نگاهم کرد.

- چکار کنیم؟

- بریم پیاده روی بی‌بی، موافقین؟

- نه!

- وا، چرا بی‌بی خب؟

- سرما سگ سقط میشه، کجا پاشیم بیریم دختر؟

- خب لباس گرم می‌پوشیم بی‌بی، تازه قدم می‌زنیم گرم می‌شیم.

-وووووی دختر چقد حرف مفت می‌زنی، میگم من نَیّام... اومدی و رفتیم یکی اومد خونه...

نگاهش کردم...

- منتظر کسی هستی بی‌بی؟

- کی؟ من؟ منتظر؟ نه!

دو سه  ساعتی که گذشت بی‌بی نگاهم کرد...

- میگم گلابی ساعت چنه ننه؟

- 9 و نیم بی‌بی، چطور مگه؟

- هیچی، هیطو میگم! 

یک ساعتی که گذشت دوباره چشم از ساعت برداشت...

- گلاب ای ساعتو درسته؟

نگاهی به ساعت انداختم...

- بله بی‌بی.

- ینی الان ساعت یازده بیس دقه کم شو هه؟

- بله بی‌بی...

چند دقیقه‌ای سکوت کرد و دیگر طاقت نیاورد...

- َای بله و مرضضضض، اَی بله و درد بی‌درمون، اَی بله و گولِی برنو!  حالا او ناله‌زدا هیچی، توام نبویه یَی تبریکی اَ من بیگی؟ کادو بخوره تو سرتون، یَنی نبویه یکیتون بیگین مادر روزُت مبارک؟ حیفه ای زَمَتی که سال دراز بِرِی شما کشیدم... تُف، تُف تو ای زِنّگی و بچا ای دوره....
نشستم کنارش...

- بی‌بی چی می‌گی؟

- بی‌بی چی میگی و مرض، میگم حالا او ناله‌زدا هیچی، توام نبویه تو روز مادر یَی چی بری من بسونی؟ 

نفس عمیقی کشیدم...

- بی‌بی فردا روز مادره، امروز که نیس...

بی‌بی چند لحظه‌‌ای ساکت شد...

- الکی میگییییی...

- جدی میگم بی‌بی بخدا، میخوای برو تو تقویم ببین!

- ینی راس میگی گلاب؟

- بله بی‌بی جون دروغم چیه؟

همانطور با بی‌بی مشغول کلنجار رفتن بودم که گوشی‌اش زنگ خورد... عمه ملوک بود... بی‌بی گوشی را برداشت...

- الو ننه ملوک، قربونُت برم، تو چیطوری؟ گلابی‌ام خوبه‌، ها! نه، خَوری خو نی! چی‌چی؟ ها، صب خونه هسم ننه، کجارِ درم که برم؟ چی‌چی؟ مِخین همتون بخاطر روز مادر بییِن اینجا؟ وووی؟ میه صب روز مادره؟ جون خودُت اگه من تو ای فکرا بوداشم اصلاً! من خو اصن خَور نداشتم! نه والا من خو توقع چی اَ شما ندرم، نه والا، هی خودتون بییِن بسه! میگم ننه حالا خواسینم نپه چی بسونین، چی اَلک پلکی نسونین، من خو چی که درم ظرف و ظروف، پول کنین رو هم هو انگشتر طلا نگین آبیو رِ برم بسونین!!
گلابتون
نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها