تعداد بازدید: ۲۸۲
کد خبر: ۱۱۱۵۹
تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۴۰۰ - ۱۳:۱۳ - 2021 08 November
اين واقعه در ارديبهشتِ 1325 در قطرويه‏ى نى‏ريز اتفاق افتاده است
شعر: شمس اصطهباناتي
شمس اصطهباناتی (۱۲۸۸   استهبان- ۱۳۵۸ شیراز)

در سال ۱۲۸۸ خورشیدی در یک خانواده مذهبی روحانی در استهبان کودکی تولد یافت که نامش را محمد نهادند. محمد شمس فرزند ملاآقا و از نوادگان حاجی محمد باقر اصطهباناتی واعظ است. وی با گذراندن تحصیلات مکتبی، دوران کودکی را پشت سر گذاشت. در سن دوازده سالگی به سرودن شعر پرداخت. طبع روان و ذوق فراوانش خیلی زود او را به عنوان شاعری محبوب در دل مردم جای داد. در ابتدا کارمند بلدیه (شهرداری) استهبان شد، ولی روح لطیف، عاطفه سرشار، نازکی خیال، بلند نظری و آزادمنشی‌اش او را از محیط خشک اداری بیرون کشید و خود را از قید و بند قوانین اداری رها ساخت.

از آن جایی که به خاندان عصمت و طهارت ارادتی خاص داشت، لباس روحانیت پوشید و به عنوان یکی از بهترین وعاظ و ناطقین، نه فقط در استهبان که در طیف گسترده‌ای از استان فارس مشهور شد و با صدای خوش و حضور ذهن فعال و نکته سنجش، زبانزد خاص و عا م گردید.

شمس، این شاعر دلسوخته و مردمی، در عین حال خوش مشرب و هنرمند که بر حق، بنیانگذار و تثبیت کننده فرهنگ عامه مردم استهبان است، در ۲۴ تیر سال ۱۳۵۸ در سن ۷۰ سالگی درگذشت و در جوار مرقد مطهر سید علاء الدین حسین (آستانه) شیراز به خاک سپرده شد و با مرگش، ضایعه‌ای جبران‌ناپذیر بر فرهنگ مردم، شعر، ادب و ادب‌دوستان وارد ساخت. 

نی‌تاک: شعر زیر شرح واقعه‌ای است که در اردیبهشت سال 1325 خورشیدی (75 سال پیش) در کفه قطرویه نی‌ریز رخ داده و ماجرای سفر جمعی از بزرگان استهبان و نی‌ریز به این منطقه به میزبانی زنده‌یاد معاون‌الدیوان حاکم نی‌ریز است. زنده‌‌یاد شمس اصطهباناتی که خود از همراهان سفر بوده، این واقعه را با لحنی طنزگونه و به زیبایی و مهارت به نظم آورده است.

این شعر اولین بار به همت استاد محمدرضا آل‌ابراهیم پژوهشگر تاریخ و فرهنگ گردآوری شده و گویا نسخه دستنویسی از آن وجود ندارد. استاد آل‌ابراهیم به گفته خودشان حدود 30 سال پیش از دانش‌آموزان خود می‌خواهند اگر شعری از شمس در حافظه پدران و پدربزرگان دارند بیاورند که یکی از دانش‌آموزان این شعر را از پدربزرگش می‌شنود و بازنویسی می‌کند. بعدها ابیات دیگری از شعر به همت پروفسور ناصر صادقى (اهل استهبان) و همچنين آقاى محمدعلى پيشاهنگ ( در حافظه برادران احمد قلى و امان اللّه ضيغمى) در اختیار استاد آل ابراهیم قرار می‌گیرد و تکمیل می‌شود. (در متن واژه‌هایی را به صورت نقطه‌چین آورده‌ایم.)

صبحِ قطرو چو بَر فروخت جمال
نوبتِ کوچ گشت و استعجال(*)
از پىِ صيدِ گور جمع شدند
اَفسرانِ يَل و سَرانِ رجال
جيپِ بى‏پير(*) برقِ سير گرفت
اَندر آن دشتِ حيرت‏آور بال
يک طرف جيپِ حضرتِ سرهنگ
مى‏دويد از جنوب رو به‏شمال
يک طرف بود حضرتِ سرگُرد
همچو اسفنديار و رستمِ زال
بود اسفندياريش همراه
که بُدى در نَبَردِ رستمِ زال
افسرِ پاک رأىِ مُعتقدى
که جوانى‏ست جِدى و فَعّال
رَزمجويى به‏اتفاقش بود
که زِ نکوئيش نبود مثال
هم جوانمرد دکترى کاو بود
راحتِ روح و مُصلحِ احوال
با خوانين به‏جيپِ ديگر بود
شخصِ مسعودىِ حميده خِصال
سَطوت و ارجمند(1) و فاتح(2) بود
جيپ‏شان از چريک مالامال
کاميونى که پُر بُد از ژاندارم
من و کشفى در او بَسى بَدحال
جيپ چون قاطرى بُدى به‏جلو
کاميون چون شتر بُدى دُنبال(3)
نَه مَرا حيرت آمد از جُلگه
در تحير روند از او عِقال(*)
کفه‏ى بى‏ريگ و صاف و پاک چنان
که نمى‏ديد رَملِ(*) او رَمّال
گفتم اينجاست عرصه‏ى محشر
که از او اينچنين کنند نقّال
گَر نهى ... اَر(*) به‏قطبِ جنوب
آشکارا بُوَد زِ قُطبِ شمال
شرقِ او متصل به‏مرکزِ دهر
غربِ او متّصل به‏شهرِ خيال
گَر خلالى ببايدت کردن
نَبُوَد خارى از براى خلال
بَس که نَرم است خاکِ آن وادى
کرده گويا طبيعتش غربال
رَمل و ريگى مجو در آن جلگه
که نيايد به‏علم و فن رَمّال
نَه تُل و دَره و نَه دست‏انداز
نَه شکاف و نَه قُله و نَه جِبال
همچو بهرامِ گور مى‏راندند
جيپ از بَهرِ صيدِ گور و غزال
بارى آخر دو گورِ اسب زدند
هر دو آبستن و سيزده سال
گور، مقتول و گورکش، مجهول
زآن‏که مى‏بود مختلف اَقوال
ليکن آن شب به‏خواب ديدم من
گورها را به‏شکلِ بچه شُغال
نامِ صيّاد و شخصِ تيرانداز
کردم از هر دوشان درست سؤال
هر دو گفتند حقِ واقع، ليک
من نگويم که هست اَمرِ محال(4)
يکصد و شصت من به‏وزن آمد
هر يکى(5) با گواهىِ کيّال(*)
هر کسى برده عضوى از هر گور
گوئيا دزد ديده مال و مِنال
مرکبِ گوريان نموده نزول
در وزيره به‏عزّت و اجلال
کاروان از وزيره چون در رفت
آهويى رسيد روزِ زوال(*)
بختِ بَد بين که ناگهان آمد
آهويى را رسيد روزِ زوال
کشته آمد به‏تيرِ نامعلوم
همچو گوران شد آن زمان پامال
شب به‏قطرو دوباره برگشتند
بَر سَرِ(6) فاتحِ بلنداقبال
اتفاقاً به‏دستگاهش بود
سيهى نام پيکر نى اقبال
خورده آن شب کبابِ آهو و گور
تا سحر هر يکى به‏حدِّ کمال
آن قَدَر خورده شد که پُر گرديد
شکمِ مؤمنين به‏شکلِ جوال
بعدِ صرفِ کباب با آن نحو
باز شد بابِ فعل و استفعال
به‏سهولت چو نيم شب خُفتيم
صبح چِل تَن زِ ما گرفت اِسهال
شايد اين گورخر که گشت کباب
بوده او کُره‏ى خَرِ دَجّال
حکمِ اِسهال سخت نازل شد
راه افتاد به‏سرعتِ اِنزال
صبحِ ما عيشِ شب مُنَغَّص(*) کرد
کيفِ ما رفت رو به‏اضمحلال
رودها شد زِ روده‏ها جارى
بَدتر از رودبال يا کُربال
کرده خود با اجازه‏ى دکتر
هر يکى يک دوايى استعمال
تَق‌تَق و ضربه‏ى شکم روشان(*)
همچو ذُرّت که مى‏کنند بلال
نعره مى‏زد زِ يک کِنار دُهُل
پاره مى‏شد زِ يک طرف مِتقال
بَر سَرِ آفتابه و لولين
همه با يک‏دگر نموده جدال
بَر دَرِ مستراح شورش شد
قيمتِ دُر گرفت، ظرفِ سُفال
خوب اسهال و آن مسلسل ريز
اقصلاب(*) اوفتاد دور مبال(*)
تا کند کى سقوط کابينه
تا که را نوبت آيد اَندر فال
همه دادند داد وابطنا(*)
همه جويند راهِ دفعِ ملال
گفت صادر کوپن مگر که شود
مرتفع از جماعت آن اشکال
اعتبارِ کوپن چنين دادند
از سَرِ آفتاب تا به‏زوال
باز مى‏شد کوپن خريد و فروش
دَه يکى بود بهره‏ى دلاّل
در نبرد چراغ ارزانى
گشت روشن چو دکّه‏ى بقّال
ليکن آن‏جا هم از تهاجم و زور
فقرا را نمى‏رسید مجال
گَر کسى هم مَجالِ ريـ ... يافت
نَه به‏تفصيل، بلکه بود اِجمال
شترى سعى مى‏نمود به‏زور
که رود زودتر پسِ پاچال(*)
هم در آنجا زِ فَرطِ بى‏نظمى
بود خروار کم‏تر از مِثقال
هر که بُد ناتوان و بیچاره
اَندر آن‏جا بُدى به‏صف نِعال(*)
ناتوانى نَفَس‏زنان مى‏رفت
زيرِ بارِ شکم چو يک حمّال(7)
گفتمش زود سوىِ مَبرز(*) شو
کوپنِ خويش را نما اِبطال
بَر گرفت آفتابه را بَر دست
ناگهان از ميانِ آن جنجال
قُلدرى راهِ او بُريد به‏زور
رفت و کابينه را نمود اشغال
ناتوان چون زِ خويش شد مأيوس
رَخت بَر سَر گذاشت چون غَسّال(8)
رفت از دِه، برون در کفه شد
... مون کرد تا به ‏تل ...(9)(*)
آرى آن کس که پُر خورَد اين‏سان
اين چنين ری... نش هست مئال(*)
تَرک کن پُر خورى که تا نشود
مستراحت نهايتِ آمال(10)

معنای واژه‌ها:

استعجال= شتاب کردن

بى‏پير= ؟

عِقال= این واژه در اینجا به دو معنی قابل کاربرد است: 1- خردمندان 2- شتر ماده نوجوان

رَمل= ریگ، شن، ماسه

... اَر:گویا واژه‌ای بوده دور از نزاکت که حذف شده.

کيّال= پیمانه‌کننده، کیل‌کننده

آهويى رسيد روزِ زوال(*):این مصرع و مصرع دوم بیت بعدی مشابه است و به احتمال نباید اینگونه باشد.

مُنَغَّص = مکدر ساختن،  ناخوش کردن

شکم روش = شکم روی = اسهال

اقصلاب= برای این واژه معنایی یافت نشد. به احتمال فراوان باید «اقصاب» باشد (جمع قُصب) به معنی پشت ها و روده ها. 

مَبال= مستراح

داد وابطنا= در اینجا «داد از شکم»

پاچال= گودال

نِعال= جمع نعل. در چند معنی کاربرد دارد: بی‌قرار بودن، خدعه به کار بردن برای فریب دیگران.

مَبرز= مستراح

‏تل ....= نام یک مکان در بخش قطرویه.

مئال= مألة= بر غفلت و بی خبری دررسیدن کار و آماده نبودن جهت آن و ندانستن.

پی‌نوشت:
1- گونه‏اى ديگر: ضيغمى. (محمدخانِ ضيغمى فرزندِ محمدابراهيم‏خان مُلَقب به ضيغم‏الاياله فرزندِ جعفر فرزندِ محمد باقرِ نى‏ريزى)

2 - فاتح = امير محمد حسين خانِ فاتح مُلقب به‏معاون‏الديوان درگذشته به‏سالِ 1324 خورشيدى، مدفون در شهرِ رى - شاه‏عبدالعظيم - [ که در اين شعر، ايشان] ميزبان بوده است.

3 - گونه‏اى ديگر: جيبِ همچو قاطرِ مبين زِ جلو / کاميون چون شتر مبين دنبال

4 - لنگه‏اى ديگر: ما ندانيم که بود قاتل حال

5 - گونه‏اى ديگر: گورها

6 - گونه‏اى ديگر: خانه‏ى

7 - لنگه‏اى ديگر: تا نهد بارِ خويش چون حمّال

8 - گونه‏اى ديگر: حمّال

9 - گونه‏اى ديگر: هر کسى خورد عضوى از هر گور / ...مان کرد تا به‏تَلِّ .....

10 -  با سپاس از پرفسور ناصر صادقى که اين شعر را از پاريس ارسال نمودند و هم چنين از جنابِ آقاى محمدعلى پيشاهنگ که بخش‏هايى از شعر را از محبتِ ايشان داريم که طبقِ گفته‏ى ايشان: «شعر را برادرانِ ضيغمى (احمد قلى و امان اللّه) از حفظ داشتند که به نگارنده (محمد على پيشاهنگ) دادند. ايشان به‏نقل از امان اللَّه ضيغمى فرزندِ محمد در ادامه مى‏افزايند: البته قسمت‏هاى زيادى از اشعار سروده شده از صفحه‏ى خاطر محو و در اينجا ذکر نگرديده.

 ايشان متذکر شده‏اند که: به‏احتمالِ زياد سرودنِ اشعارِ ياد شده در سالِ 1327 يا 1328 خورشیدی بوده است.

6/12/1385 ، استهبان
محمدرضا آل ابراهيم

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها