فقط اون که مامی داشت خرابکاری نکرد!
سلام؛ امیدوارم فصل زیبای زمستان رو با شادی و سلامتی طی کنین؛ خدمتتون عرض کنم که ٤٢ روز تا سال نو بیشتر نمونده!
ما در روستایمان و از میان اعضای شورای محترم پپوشتآباد! کسی رو داریم که بهش میگیم «دلواپس عزیز»!
این آقا معتقده که حالا چه کاریه! مردم روستا همون وسایل کهنه رو استفاده
کنن بهتره و اسراف نمیشه! یعنی چی که ماشین نو! خونه نو! هواپیمای نو! هر
چند که خودش و خانوادش از این مسئله مستثنی هستند!!
یک روز تصمیم گرفتیم نامهای با مهر و امضای اعضای شورای «پپوشتآباد»
بنویسیم و من به عنوان رئیس شورا به همراه همین عزیز دل «دلواپس عزیز»
برویم تهران و درخواستمان را ببریم مجلس.
در این نامه درخواست کرده بودیم که نمایندگان مجلس قانونی را تصویب کنند که
اعضای شورای روستای پپوشتآباد دائمی شوند! خدمات شایان ما به مردم سبب
شده بود تا ما این تصمیم را بگیریم. آخر خیلی خیلی کار میکردیم و به غیر
از اهالی روستا! ما ٥ نفر بشدت از خودمان راضی بودیم.
به هر حال نامه را خیلی شیک و پیک کردیم تا ببریم تهران! در راه به او گفتم: خدا را شکر تحریمها برداشته شد وگرنه خیلیها میمردن!
ناگهان «دلواپس عزیز» با چهرهای غضبناک گفت: با تحریم کسی نمیمیره!
من گفتم: بابا مگه تو همین روستامون ننه اصغر به خاطر نبود داروی شیمی درمانی نمرد؟
گفت: حالا این ریخت و ریزها باید باشه تا ما بتونیم رو پای خودمون بایستیم!
گفتم: وا! مردشورت رو ببرن با این طرز فکرت!
به فرودگاه که رسیدیم دیدیم بهبه! هواپیمای ایرباس جدید مثِ شاخ نبات ایستاده و جالب این که جای خالی هم داره...
گفتم: بریم بلیت همین رو بگیریم.
اما این آقای «دلواپس عزیز» گفت: بهتره سوار همون کهنهها بشیم! حالا یه هواپیما آوردن فکر میکنن شاخ بز شکستن!
هر چه اصرار کردم نشد که نشد و در نهایت یک هواپیما فوکر ١٠٠ اونم با ٨ ساعت و ١٥ دقیقه تأخیر ما رو برد رو هوا!
در حالی که صندلی جلو من پشتیش خراب بود و حداقل در طی ١٥ دقیقه ١٥ بار سر
مبارک من رو مورد عنایت قرار داد، ناگهان از طریق بلندگو اعلام شد: (لطفاً
با صدای خلبان خوانده شود) کاپیتان پپوشتهزهی هستم! متأسفانه سیستم برقی
هواپیما از کار افتاده و احتمال سقوط وجود دارد. لطفاً خونسردی خود را حفظ
کنید تا ببینیم چی میشه!!!
برق از سرم پرید! گفتم نکنه باید برای مرگ غزلسرایی کنم.
ناگهان دیدم «دلواپس عزیز» گوشی تو گوشش گذاشته و داره آهنگ «آقای صدا» رو گوش میکنه و حسابی تو کیف کیفه!
منم گفتم تا قبل از اینکه بمیرم باید یه کتک مَشتی به این عضو شورا بزنم تا دیگه نگه کهنهاش بهتره!
با اولین پس گردنی از حالت عارفانه به حالت فعلی ما برگشت و گفت: چیه؟
گفتم: ببخشید هواپیمای مورد وثوق شما در حال سقوط است و اون وقت شما داری ابی[ببخشید همون آقای صدا] گوش میکنی؟
گفت: نهههههه دروغ نگو!!
گفتم: «دلواپس عزیز» از ١٠٥ مسافر و خدمه، ١٠٤ تاشون صندلی هواپیما رو خراب کردن و اون یکی هم مامی بوده بعد تو میگی دروغه!
یه پس گردنی دیگه نثارش کردم که ناگهان از بلندگو اعلام شد:
کاپیتان پپوشتهزهی هستم! خوشبختانه در حالی که ارتفاع ما بشدت در حال افت
بود سیستم برقی هواپیما یهویی درست شد! بنشینید و خدا رو شکر کنید که یه
عمر دیگهای به شما داده شد! هواپیمایی پپوشت ایر مطمئن و باصلابت!
نفس راحتی کشیدم و به قول رئیس جمهور خطاب به این «دلواپس عزیز» گفتم: من
برگشتنه با ایرباس نو مییام. قدیمیش هم هست تو کهنه سوار شو!
زت زیاد