رینگ شکسته و قفل ۳۲۰ میلیاردی
سر عصر، داشتم دستهای پینهبستهام را نَظاره میکردم که ارباب بَگفت: «نجیب! چَرا اینقدر وارفتهای؟ از آن روزی که گفتی میخواهم بَروم کار نو پَیدا کنم، دیگر بیل به دستت ندیدهایم!»
آهی کَشیدم و بَگفتم: «ارباب، نگو که دل پردردی دارم! ما دیدیم بازار چاهکنی و کلنگزنی کساد است؛ آب در این مملکت یا نیست یا اگر هست، از چَشم ما میچَکد! گفتم بَروم سر کار ملی و مدرن. سراغ شرکت راهسازی روان شدم؛ گفتم ما مرد ساختن روگذر و جادهایم. آقا، هنوز چند روزی در کار نبودیم که مدیر کارگاه زد زیر گَریه و بَگفت: برادر! وَزارتخانه ۳۲۰ مَیلیارد تومان بَ ما بدهکار است و یَک قَران نداده؛ کارگاه قفل است! همین شد که ۲۰ نفرمان را با احترام بَفرستادند صف طویل بیمَه بیکاری!»
ارباب گفتَه کرد: «خُب، ناامید نشدی که؟ رفتی جای دیگر؟»
بَگفتم: «ناامید شوم ارباب؟! گفتم میروم کارخانه رینگاسپرت؛ آنجا حداقل چرخ آهن میچرخد. رفتم درِ کارخانه، گفتم یَک بیل بَ ما بدهید تا رینگ بَسازیم. هنوز وارد خط تَولید نشده بودم که نَظاره کردم ارباب کارخانه با لیست تعدیل نیرو دارد میدود بیرون! خودروساز پایتخت پول نداده بود رینگها را ببرد، اینها هم چند صد کارگر را گذاشته بودند کنار. من هم وسط جمعیت اخراجیها، نفر صدویازدهم بودم که نامه اخراج را گذاشتند توی جیبم!»
ارباب با تعجب پرسید: «حالا با این وضعیت، زولَیخا چَه گفت؟»
لبخند تلخی زدم و بَگفتم: «زولَیخا وقتی مرا با دست خالی و کارت بیمه بیکاری دید، دستش را زد به کمر و بَگفت: تو دیگر که هستی؟! آن قدر نحسی است که هر جا پا میگذاری، یا چاهش خشک میشود، یا جادهاش قفل میشود، یا رینگش میشکند! از فردا حق نداری از خانَه بیرون بَروی؛ برو توی حیاط گورت را بکن.»