تعداد بازدید: ۲۹۱
کد خبر: ۱۳۹۷۷
تاریخ انتشار: ۱۸ تير ۱۴۰۱ - ۲۳:۲۸ - 2022 09 July
داستان دنباله‌دار شاهزاده کوچولو

ستارگانی که خندیدن بلدند

نویسنده : نوشته: آنتوان دوسنت اگزوپری / ترجمه: محمد قاضی / بخش هجدهم

سلام بچه‌های گلم!  

تا اینجا خواندیم که هواپیمای یک خلبان در صحرایی دورافتاده خراب می‌شود. او در یکی از روزها ناگهان یک موجود عجیب را می‌بیند و بعداً می‌فهمد که این شاهزاده کوچولو از سیاره‌ای دیگر به زمین آمده است. او روزها با شاهزاده کوچولو گفتگو می‌کند و چیزهای عجیبی از او یاد می‌گیرد. آخر سر شاهزاده را در حال گفتگو با یک مار خطرناک می‌بیند. بعد شاهزاده حرفهای عجیبی می‌زند.
*****
شاهزاده کوچولو گفت:
- آدم‌ها همه ستاره‌هایی دارند که با هم یکی نیستند. برای آنها که به سفر می‌روند ستاره‌ها راهنما هستند. برای کسان دیگر چیزی بجز چراغ‌های کوچک نیستند. برای آنها که دانشمندند، معما هستند. برای کارفرمای من طلا بودند. اما همه این ستاره‌ها ساکتند. در عوض، تو ستاره‌هایی خواهی داشت که هیچکس ندارد...

- منظورت چیست؟
- وقتی شب به آسمان نگاه می‌کنی، چون من در یکی از آن ستاره‌ها ساکنم، و چون در یکی از آن ستاره‌ها خواهم خندید، آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستاره‌ها دارند می‌خندند. تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند!

و باز خندید.

- و وقتی تسکین پیدا کردی (چون انسان همیشه تسکین‌پذیر است) از آشنایی با من خوشحال خواهی بود. تو همیشه دوست من خواهی بود و دلت خواهد خواست که با من بخندی. و گاهی پنجره خود را برای تفریح خواهی گشود و دوستان تو از اینکه تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی، بسیار تعجب خواهند کرد. آن وقت تو به ایشان خواهی گفت: «بلى، من از دیدن ستاره‌ها همیشه خنده‌ام می‌گیرد!» و ایشان تو را دیوانه خواهند پنداشت. و خواهی دید که من تو را بدجوری دست انداخته‌ام...

و باز خندید.

 سپس لحن صحبتش باز جدی شد:
- امشب... می‌فهمی.....؟ امشب نیا.
- من تو را تنها نخواهم گذاشت.

- امشب به ظاهر حالم بد خواهد شد. اندکی شبیه به حال کسی که می‌خواهد بمیرد. همینطورها است دیگر! تو لازم نیست بیایی و این حال را ببینی. لازم به زحمت تو نیست...

- من تو را ترک نخواهم کرد.

ولی او نگران بود

- می‌گویم نیا... و بیشتر هم برای آن مار می‌گویم. تو را نباید مار بگزد. مارها بدجنسند. ممکن است بیخودی آدم را بگزند...

- من تو را رها نخواهم کرد. 

ولی مثل اینکه فکری او را تسکین داد:

- گرچه برای دفعه دوم دیگر زهر ندارند...

 ادامه دارد

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها