تعداد بازدید: ۱۳۵۷
کد خبر: ۱۳۲۸
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۹۵ - ۲۳:۰۱ - 2017 06 February
ماجراهای من و بی‌بی

دول و استنبولی و پله‌های درمانگاه ولیعصر!!

- چن روزیه داره تو سرُم صدای ویزویز میا گلاب!


- صدای ویزویز بی‌بی؟


- ها، یعنی بِرِی چیه؟


- چی بگم والا...  


- پ تو چی می‌دونی؟ چن ساااااال آزگااااااار رفتی درس خوندی، خودتو کور و کچل و خرفت کردی که بی‌یِی بیشینی ورِ دلِ من؟! خاااااک تو سرت... دخترِی همسن و سال تو الان بری خودشون کسی‌ان. برو بیایی درن، مرضی تشخیص میدن، ولی تو چه؟ چلمن دس پا چلفتی!


- وا... بی‌بی! خو من چمیدونم چرا تو سرتون صدای ویزویز میاد! یه چیزی میگینا!


بی‌بی کمی ساکت شد و رفت توی فکر...


- غلط نکنم به خاطر مگسیه که اودَفعه دهنُم باز بود قورتُش دادم!


بی‌اختیار زدم زیر خنده!


- مگس خوردی بی‌بی؟ کِی بود که من ندیدم؟ حالا چه مزه‌ای داشت؟


بی‌بی چپ‌چپ نگاهم کرد..


- یعنی خااااااک تو سرت ننه.  حیفِ نونایی که صب تا پسین بچه‌ام کار کرد، کرد تو کُم تو... پاشو خبر مرگُت تا دیوونه نشدم، شماره تیلیفون درمونگاه ولی‌عصر رو بیگیر برام نوبت بزن بیریم پهلو متخصص.
*******


برای هفتمین بار بود که داشتم شماره درمانگاه را می‌گرفتم.


- نوبت گرفتی؟


- نمی‌گیره بی‌بی! هر چی زنگ می‌زنم اشغاله...


- اِشقاله... اِشقاله! بوگو نیتونم یَی شماره‌ی دَُرُسی بیگیرم. بده من بینم!


بی‌بی چند باری شماره درمانگاه را گرفت و وقتی با بوق اشغال روبرو شد، چادر گل‌گلی‌اش را سرش انداخت و کیفش را انداخت سرِ دستش.


- بیریم.


- کجا بی‌بی؟


درمونگا دیه.


- ولی بی‌بی جون با چی بیریم؟


- با خرِ آغات... خو اینم من بویه بگمت؟ زنگ بزن آجانس دیه...
*********


پایین پله‌های درمانگاه زانو زده بود بی‌بی.


- حالا من چطوری با ای پوی نداشتم از ای پله‌ها برم بالا؟ ها؟


- نمی‌دونم والا. چی بگم بی‌بی؟


- نیدونم، نیدونم. یکی نیس به من بگه پیرزن! از یه آدمی بپرس که یَی چی بارُشه!


- میخواین دست‌تون رو بگیرم آروم بریم بالا بی‌بی؟


- میه یکی دو تا پله‌اس؟ تو دوباره حرف زدی؟


بی‌بی چند دقیقه‌ای فکر کرد.


- ننه، دولی، استنبولی چیزی همرات نیس؟


- نه بی‌بی. چطور مگه؟


میخواسّم بگم بیری بالا، از پنجره بنّازی پایین. بعد منِ بکشی بالا!


حرفی نزدم.


- چرا ساکتی؟
- آخه بی‌بی! الان من دول و استنبولی و طناب از کجا بیارم؟


بی‌بی ده دقیقه‌ای همانجا نشست.


- پاشو برو به آقای دکتر بوگو بیاد پایین منه بینه.


- وا بی‌بی یه چیزی میگینا. نمیشه که...


- نیشه نیشه. پ من چه خاکی تو سرُم کنم؟


بی‌بی همانجا نشست و دستش را زد زیر چانه‌اش. نیم ساعتی طول کشید تا بنده‌خدایی سرو کله‌اش پیدا شد.


قنبرک بی‌بی را که دید و مشکلش را که از زبان من شنید، رو به بی‌بی گفت:


- حاج خانوم جسارت نباشه، می‌خواین کمکتون کنم؟


- بی‌بی همانطور خیره نگاهش کرد.


- مثلاً چطوری؟


- شما جای بی‌بیِ بنده هستین. من تا اون بالا کولتون می‌کنم.


این حرف از دهان آن بنده‌خدا درآمدن همانا و منفجر شدن بی‌بی همانا...


- خجالت نیکشه. حیا نیکنه... مرحمی گفتن، نامرحمی گفتن. میگه تو جِی بی‌بی منی. میه من چن سالُمه؟ من تو طول زندگیم اجازه ندادم کسی به غیر آغای بچه‌ها به من دس بزنه! تف تو روت بیا با ای پیشنهادت...


بعد هم کفشش را درآورد و یک نفس افتاد پشت سر آن بنده‌خدا...


جالب اینجا بود که بعد از دوسه بار چرخش بی‌بی دور حیاط درمانگاه، آن بنده‌خدا از پله‌های درمانگاه بالا رفت و بی‌بی هم بی‌اختیار پشت سرش رفت!
*******


القصه! با تجویز داروی پزشک، ویزویز توی سرِ بی‌بی خوب شد اما تا مدت‌ها از پادرد می‌نالید و پله‌های درمانگاه ولی‌عصر را ناله و نفرین می‌کرد!


گلابتون

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها