هو وخت نکردم یَی دل سیری نیگا چشاش کنم
بتول خانم گوشت نذری را روی زمین گذاشت و با لب پرخنده گفت:
- چی قابل داری نیس بیبی والا... نذریه، بری خوب شدن مش هاشم یَی گوسفَنی کشتیم...
بیبی گوشت را برداشت، آن را سبک سنگین کرد و گفت:..
- وووووی والا الهی به سلامتی، بتول، جون خودُت، جون ای گلابو، نیفَمی خو من چقد برَش دعا کردم... هر روز صب و پسین اَ خدا ماخاسم ای مش هاشم رِ شفا بده.
دستی به موهای حنا زدهاش کشید و ادامه داد:
- راسی چن وخت تو کما بود؟
بتول خانم سری تکان داد...
- یَی هف هش ماهی شد بیبی. راسُشه بِخِی اَ خدا خو پنهون نیس، اَ شمام پنهون نواشه، ما دیه کمکم داشتیم ازُش قط امید میکردیم که خوب شد، نیفَمی خو وختی گفتن هاشم هوش اومده چه حالی شدم... خیال میکردم درن دروغُم میگن، ینی تا با چشِ خودُم ندیدم خو باورُم نشد...
بیبی لبخندی زد.
- ها... بتول حالا برو روزی صد دفه خدا رِ شکر بکن که سِیِه مش هاشم رو سرُته هنو... وگرنه ای دوره اولاد بری آدم هیش کاری نیکنه.
بتول خانم همانطور که بلند میشد گفت:
- راس میگی بیبی والا... راس میگی...
*****
بتول خانم خودش را از بغل بیبی کشید بیرون و با گوشه روسریاش اشک گوشه چشمهایش را گرفت...
- دیدی بیبی؟ دیدی دیَم چه خاکی تو سرُم شد؟ دیدی مشهاشم هنو اَ تو کما درنامده دیَم رف تو کما؟
بیبی سرش را تکان داد...
- وووووی بتول، بخُدا جون خودُت من وختی شنُفتم اصلن باورُم نشد...گفتم دروغ میگن... نپه راسه؟ خو بری چیچی؟ ای خو هنو ده روز نیس اَ تو کما اومَدود در...
- چیچی بگم والا بیبی؟ چیچی بگم؟ هی دو سه روز پیش بود از بَس گف حوصَلم سر رفته، گفتم پوشو بیریم یَی خُردی چی با هم بُسونیم بییِم... هیچی دیه، ما رفتیم چیا رِ اسدیم تا ای مغازهدارو گف چیا اقد شده، مش هاشم اول خو باورُش نشد، بعدُشم یَی دفِی سکته کرد، رف تو کما...
پر روسریاش را گرفت و پرصدا زد زیر گریه...
- خدا ورشون دره بیبی رو ای قیمت چیا. جون مش هاشم رِ گرفتن... هو وخت نکردم یَی دل سیری نیگا چشاش کنم... حالا خدا میونه دیه هوش بیا، نیا، دیه کی هوش بیا!
دستش را جلو آورد و دست بیبی را گرفت...
- بیبی خداوکیلی برَش دعا کن، تو دلُت پاکه...
بیبی بادی توی خودش انداخت...
- من خو برش دعا میکنم بتول، ولی میگم چیطوره تو یَی گوسفند دیَم برش نرذ کنی! ایطو بیتره!
گلابتون