ازدواج کمتر؛ سطح علمی کشور بالاتر!!!
دیروز صبح مادربزرگ از من خواست که برای چکاب و خرید او را همراهی کنم!
باید مقداری از راه را پیاده میرفتیم تا به ایستگاه تاکسی و مینیبوس برسیم!
خانمی که چند بسته جوراب دستش بود به من نزدیک شد و پیشنهاد داد چند جفت جوراب که همهاش زنانه بود بخرم!
گفتم: خانم! من نه زن دارم و نه خواهر؛ مادربزرگ و مادرم هم از این جورابای نازک و شیشهای نمیپوشن!
خانم فروشنده خیلی اصرار میکرد و من نمیدانستم چه جوری از دستش خلاص بشوم که ناگهان مادربزرگم خودش را وسط انداخت و با یک پرخاشگری ملیح آغشته به شوخی گفت: ننه بخر... زنونه و نازک باشه چه اشکالی داره؟! شاید یه وقت خواستی بکشی سرت بری دزدی!
این را که گفت خانم فروشنده جوراب غری زد و رفت! همان لحظه مینیبوس رسید و سوار شدیم!
دست بر قضا دوستم کاوه هم داخل مینیبوس بود! وقتی برایش توضیح دادم که مادربزرگم امروز نوبت چکاب دارد، کاوه هم گفت: اتفاقاً مادربزرگ من هم داره از آمریکا میاد! امروز دارم میرم فرودگاه استقبالش!
حرف کاوه که به اینجا رسید، در دلم خداخدا میکردم مادر بزرگم به کاوه تیکه میکهای نیندازد! یکهو مادربزرگ لب باز کرد و گفت: مادربزرگتون داره از آمریکا میاد؟! من تا الان که٨٠ سال سن از خدا گرفتم همیشه فکر میکردم همه مادربزرگا از زیارت میان!
کاوه نگاهی به من انداخت و هیچی نگفت! مینیبوس به آزمایشگاه رسید و ما پیاده شدیم!
منشی آزمایشگاه که شخصیت «خودپزشک پندارانهای» داشت به زور سرش را از کامپیوتر جلویش بلند کرد و گفت: مله!!! (یعنی بله!)
سریع از ترس اینکه مادربزرگم به این منشی خودشیفته هم تیکه نیندازد دفترچه مادربزرگم را روی گیشه آزمایشگاه گذاشتم!
کارمان که تمام شد و داشتیم از آزمایشگاه خارج میشدیم مادربزرگم رو به منشی که در آن لحظه داشت یک کتاب درسی را مطالعه میکرد گفت: دانشگاهی هستی؟!
خانم منشی گفت: مله دارم ارشد میخونم!
مادربزرگم گفت: قبلنا دختر پسرا تا دیپلم میگرفتن ازدواج میکردن! الان میبینن خبری از ازدواج نیست میرن دنبال لیسانس و ارشد و دکترا... خلاصه ننه هر چی ازدواج کمتر سطح علمی کشور بالاتر!
غریب آشنا