تعداد بازدید: ۵۵۷
کد خبر: ۹۷۳۹
تاریخ انتشار: ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۰۹:۳۷ - 2021 02 May

نیتونُسی بییِی، یَی زنگی خو میتُنُسی بزنی، نیتُنُسّی؟

ماجراهای من و بی‌بی

عمو تا آمد بنشیند بی‌بی با وجود اینکه دو تا ماسک زده بود، چارقدش را گرفت روی دهانش و گفت:


- وووووی اسکندر، ننه خو بیشین اوسَرتر، دیه ای چیا رَم من بویه یادُت بدم؟ تو ای وضیَت کولینایی اومده تنگ چسبیده تو بغل من... مخصوصاً تو که زنُت کولینا  داشته، اصن میگم ننه چه واجب بود با ای مریضی زنُت پاشی تو خونه درشی؟ 


عمو تکانی به خودش داد و گفت:


- ووووی ننه پوسیدیم تو خونه خو دیه. شَناز نزیکه چِل روزه دیه حالُش خوبه خوبه. دو دفَم تازه رفته تِس داده گفتن هیچ طوریش نی...


- حالا چیطوره حالُش بهتره؟


- بیتر خو هه ننه، ولی خداوکیل اَ تو توقع داشتم تو ای مدت یَی سری ازُش بزنی، بینی ای خدازده مُرده، زنِه هه؟ ننه‌ام نَنا مردم، تو خو میفَمیدی شَناز مشکل ریه دره، چقد تو ای کرونایی حالُش بده، خواس خدا بود که هیچ طوریش نشد، جون درکرد.


بی‌بی پشت چشمی نازک کرد...


- خو جونُت درشه کمتر سیگار بکَش تا زنُت مشکل ریه پیدا نکنه... نیخواسم بگم ولی خَجِلتم خوب چیه اسکندر، تو خو اَ منِ پیرزن توقع ندری با این تن مریض پاشم بیام خونتون  اَ زنِ تو برسم؟ خودُت بگو اگه من خدایی نکرده، زبون گلاب لال، چیش گلاب کور، یَهویی کولینا بیگیرم کی میا اَ من میرسه؟ چه توَقُعِی درین شما بَخُدا...  


اشاره‌ای کرد به من...


- ای  کورشده دیده من چار ماهه تو خونه در نشدم...دروغ میگم گلابی؟


چیزی نگفتم. عمو همانطور که بلند می‌شد گفت:


- چی بگم ننه؟ نیتونُسی بییِی، یَی زنگی خو میتُنُسی بزنی، نیتُنُسّی؟


ایستاد ...


- من دیه برم... خدافظ...


عمو هنوز درست و حسابی در را نبسته بود که بی‌بی گفت:


- اَصن دلوم نیخواسه... ها، خیلی اَ او زنُت خوشُم میا، خیلی آدمه که برش زنگ بزنم... جونوشون درره مادرزن و خوارزنات بیان ازُش برسن...
*****
دو سه ساعتی بیشتر از رفتن عمو نگذشته بود، که زنگ در را زدند... اقدس خانم بود...


بی‌‌بی تعارفش کرد تو...


- کجا بودی اقدس؟  بیا بیشین...


اقدس خانم این پا و آن پا کرد...


- برم بی‌بی... راسیتُش شنُفتم پیرمرد مش موسی دیروز تالا کرونا گرفته، بنِی خدا اصن حالُشم خوب نی... میگن خدازده تو بیمارستان تو بخش کروناییا بستریه...


بی‌بی بلند شد ایستاد...


- ووووی روم سیا، کِی؟


- دیروز بی‌بی، دیروز...


اقدس که رفت بی‌بی چادرش را انداخت روی سرش...


- دختر چی درُس کن تا من برم تا بیمارستان و بیام...


- وا، کجا بی‌بی؟ بیمارستان چکار؟


- وووووی، به عَزِی تو بیشینم به حق علی... بیمارستان چیکار؟ خو  برم یَی سری اَ ای پیرمردو بزنم بیام...


- آخه الان تو ای وضعیت....


- تو دیه حرف نزن... اصن شاید رفتم اونجا شدم نیرو کمکی کنار ای پرستارا کار کردم... تو خو میفَمی، من بری کار خیر جونُمم میدم، حالا بری هر مسلمونی ماخا باشه!!!!!


گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها