اینجا جایَ ما نیست
ماجراهای تبعه موجاز
- پاشو، پاشو زولَیخا؛ دیگر باید روان شویم.
- بی کجا نجیب؟
- بی وَلایت خودَمان افغانیستان که قوربانش روم. اینجا دیگر جایَ ما نیست.
- چَرا؟ دیگر چَه شده؟ با ارباب جنگت شده؟
- نه، ارباب بی این خوبی هم مگر پَیدا مَیشود؟ کاش اربابان این وَلایت مَثال ارباب خودم بودند؛ وَلایتشان گل و بلبل مَیشد.
- پس تو را چَه مَیشود؟
- آخر نَظاره کون؛ در این وَلایت هیچ چیز پَیدا نَمیشود. یَک روز رَوغن نیست، یَک روز مرغ نیست، یَک روز سیمان نیست و من کارگر یَک ماه بیکار مَیشوم، یَک روز واکسن نیست...
کَنار وُلسوالی نَیریز کارخانَه سیمان است و پر از مرغداری؛ اما بی خودَمان نَمیرسد.
- این که چیزی نیست نجیب؛ مگر از این همه معدن در وُلسوالی نَیریز چیزی بی مردمانش مَیرسد که از مرغ و سیمانش بَرسد؟ اصلاً مگر از این همه نفت و معدن و ... در این وَلایت چیزی بی مردمان بینوایش مَیرسد؟ اگر مَیرسید که سهمشان این بدبختی و گَرانی و سوختبری و کولبری نبود.
حالا که فکر مَیکونم، نَظاره مَیکونم راست مَیگویی نجیب؛ پاشو، پاشو دست و پایت را جمع کون؛ همین امشب بی قوندوز روان مَیشویم...
نجیب
نظر شما