جبهه پیلنگان
اولین بار بود که چَنین چیزی را تجربَه مَیکردم؛ خوابیدن در تفرجگاه پیلنگان، آن هم در شب سیزده بی در.
آن روز ارباب بی پاس کندَهکاریهای یَک سال گوذشته از من دعوت بَکرد که شب را همراهش در پیلنگان بَخوابم. گفتَه کرد تنها است و حَوصلهاش سر مَیرود.
اما جایَتان خالی؛ معلوم نَمیشد تفرجگاه است یا جبهه جنگ. یاد دَوران سربازی در وَلایت هلمند و جنگ با طالیبان افتادم.
آخر آن قدر صَدای تیر و تفنگ شکاری از جای جای پیلنگان مَیآمد که آدم فکر مَیکرد در جبهه است و در سنگر نشسته کرده.
هر از گاهی هم فَشفشهای بی هوا روان مَیشد و فضا را مَثال منور در جبهه نورانی مَیکرد.
البته از حق گوذر نکونیم؛ یَک فرقی با جبهه داشت؛ در جبهه از سنگرها صَدای راز و نیاز با خدا مَیآمد و از اتاقهای پیلنگان صَدای واسونک و تمپک.
با همین حال و هوای جبهه و جنگ کَنار ارباب بی خواب رفتم و تا کله سحر خواب تیر و تفنگ و جبهه هلمند را نَظاره کردم.
فردا همزمان با طلوع خورشید، چشمم را باز بَکردم و سر و صَداهایی شَنیدم. هنوز در حالت خواب و بیدار بودم. از پنجره سنگر، ببخشید اتاق بیرون را نَظاره کردم؛ دیدم یَک ماشین که پرچم دارد، آهنگ حماسی روی بولندگو گوذاشته و منطقَه را دَور مَیزند.
یَکمرتبه نَظاره کردم آن طرف در میان گود علفدون دو سه نفر اسلحه بی دست بی سمت مقر ما روان هستند. ترسان و لرزان ارباب را بیدار بَکردم و بَگفتم: دوشمن شبیخون زده، کاری بَکون.
ارباب از خواب بَپرید و قبل از این که بَفهمد چَه شده، سوت زودپز روی آتش را با دندان بَکشیدم و آن را بی سمت دوشمن پرتاب بَکردم.
خودم که روی زمین خوابیدم؛ اما صَدای انفجار آن و داد همسایه ملک ارباب، نَدانم چَرا باعث شد تا ارباب دو دستی بر سرش بَکوبد.
خوب که نَظاره کردم، بی جای اسلحه بَیل و کولنگ بَدیدم که دَور زخمیها افتادَه بود...
نجیب