آموزش کارآفرینی توسط عمهجان !!!
صبح زود در حالی که داشتم ماشین را از در بیرون میآوردم تا به سر کار بروم عمه زیور را دیدم که از خانه پدرم بیرون میآمد. از من خواست او را تا خانهاشان برسانم! گویا عمه دیشب منزل برادرش مهمان بوده!
عمه زیور خیلی شوخ طبع و مهربان است. از آینه ماشین دیدم که آرام روی صندلی نشسته و دارد با خودش حرف میزند!
پرسیدم: عمه داری با کی حرف میزنی؟!
لبخندی زد و گفت: با گوشم عمه جان!!!
با خنده گفتم: عمه مگر کسی با گوش خوش هم حرف میزند؟!
عمه قهقههای زد و گفت: در واقع اون دارد با من حرف میزند!
دارد به من میگوید: کش ماسک را که میاندازی پشت گوشت، چادر کشدار هم سر میکنی، گوشواره هم به گوش داری، عینک تهاستکانی هم میزنی روی گوشت، میخوای کیفت را هم بده من بیاورم!!!
از شوخ طبعی عمه قاهقاه خندیدم و پشت چراغ قرمز ٤٥ ثانیهای چهارراه ایستادم!
مردی وسط چهارراه آمد و شروع به دود کردن اسپند و چرخاندن آن کرد! کارش خیلی قشنگ بود و دلم میخواست انعام خوبی به او بدهم ولی هر چه صبر کردم سمت ماشین ما نیامد!
وقتی چراغ سبز مسیر سمت ما برای ١٥ ثانیه روشن شد، ما باید با عجله چهارراه را خالی میکردیم اما همان مرد جلوی اتومبیلها را میگرفت تا انعام کارش را بگیرد. همین باعث ترافیک و عصبی شدن رانندگان میشد.
چهارراه را که رد کردیم، عمه از من خواست کنار بگیرم و پیاده شد و لنگلنگان به سمت همان مرد رفت و چیزی در گوشش گفت و برگشت! گفتم: عمه به آن مرد اسپند دود کن چهارراه چه گفتی؟!
عمه غشخندهای کرد و گفت: به بنده خدا یک اصل کارآفرینی گفتم و آن آشنایی با قانون بود. بعداً در رفتارش متوجه خواهی شد!
فردا صبح که داشتم سر کار میرفتم متوجه شدم مرد اسپنددود کن سمت آن قسمت چهارراه، که چراغ طولانیتر قرمز است، ایستاده و دانه دانه به ماشینهایی که مجبورند پشت چراغ قرمز بایستند سلام میکند و دود اسپند میدهد و انعام میگیرد!
وقتی چراغ سبز میشد کنار میایستاد و مانع حرکت ماشینها نمیشد!
قربانتان غریب آشنا