تعداد بازدید: ۷۷۴
کد خبر: ۹۳۴۵
تاریخ انتشار: ۱۹ بهمن ۱۳۹۹ - ۰۸:۳۹ - 2021 07 February

آخه بی‌بی ... شما منظورتون اینه که من برم گوسفند بچرونم؟

ماجراهای من و بی‌بی

درِ حیاط را که باز کردم شوکه شدم... نگاهی به چند گوسفند، چند مرغ و خروس، و الاغی انداختم که توی حیاط ولو بودند...


- بی‌بی... بی‌بی جون، چه خبره اینجا؟


بی‌بی نیم‌نگاهی به من انداخت.


- دختر میفمی تخم‌مرغ شده دونِی چن؟ گوشت شده کیلو چن؟مرغ شده کیلو چن؟  گفتم چن تا مرغ و خروس و گوسفن بُسونیم، بلکه  خودکفا بیشیم. هرچی صبر می‌کنیم بلکه چیا ارزونتر بشه خو هیچی، هر روز قربون دیروز...
- ولی آخه بی‌بی...


- ولی و مرررررگ... بجِی اونجو ویسی فِس فِس کنی بیا جلو ای مرغ و خروسا دونه بپاش...


پاشیدن دانه‌ها که تمام شد، پا تُند کردم بروم که بی‌بی جلویم سبز شد...

 

- کجااااااااااا؟؟؟؟


- برم تو دیگه بی‌بی جون، گفتین به مرغ و خروسا دونه بدم که دادم، تموم شد دیگه...


بی‌بی نگاهم کرد...


- تو چیشات که تموم بشه، برو لواساته کن برُت بویه گوسفندارِ ببری چَرا...


با تعجب خیره شدم به بی‌بی...


- چیکار کنم بی‌بی؟


- من چن دفه بویه بری تو حرف بزنم دختر؟ خو ای زبون بسا گشنه نیشَن؟ چی نیخوان؟


- آخه بی‌بی ... شما منظورتون اینه که من برم گوسفند بچرونم؟


- پ ن پ... میگم به عنوان مدیر کل فولاد استخدامُت کنن! دختر بیا برو اقد حرف نزن، ای زبون بسا تلف شدن اَ گشنگی...


- ولی آخه بی‌بی من اینا رو کجا ببرم؟ اجازه بدین براشون علف می‌خریم لااقل...


- خُبه، خُبه، پول خو نیخِی بِرِی کاه و علف بیدی که دلُت بوسوزه. هیطو برو تا یَی علفزاری پیدا کنی، سیر که شدن بیو...


بحث کردن با بی‌بی فایده‌ای نداشت. لباس پوشیدم و گوسفندها را هی کردم بیرون!!!!!!!!!


*****
خدا می‌داند، با چه خستگی و با چه سرو وضعی آمدم خانه...


هنوز درست و حسابی دراز نکشیده بودم که بی‌بی دوباره نطقش باز شد...


- دوشیدیشونم؟


- چی رو بی‌بی؟


- لا الله الی الله... گوسفندارِ میگم نه؟ دوشیدیشون؟


- نه بی‌بی‌، من چمیدونم باید چطوری اینارو بدوشی آخه.


- مارِ دوسری بزنه تو رِ که بغیر خوردن و خواویدن هیچی بلد نیسی. حالا خور مرگُت صب یادُت میدم...


تا صبح پلک‌هایم روی هم نیامد. اگر قرار بود این برنامه‌ هر روز من باشد که پدرم در می‌آمد... اما خداراشکر این وضعیت بیشتر از دوسه روز دوام نداشت...
- چی شده بی‌بی؟ چرا پکری؟


- اَدسِ ای ناله‌زدا...


- کی بی‌بی؟


- هی همسایای گور به گور شده، رفتن شکایت کردن که بلقیس تو خونش خر و گوسفن اُورده، ما آسایش نداریم و ای حرفا، گمونُم بویه بُفرشموشون.


- خو الهی شکر بی‌بی...


- تو بری چه ایطو خدا رِ شکر می‌کنی دختر؟


- بی‌بی جون، من منظوری نداشتم، من در همه حال خدا رو شکر می‌‌کنم، میدونین که...


آن روز بی‌بی مرغ و خروس‌ها و گوسفندها را فروخت و من آن شب با خیال راحت چشم روی هم گذاشتم اما...


ساعت ٦ صبح بود که بی‌بی آمد بالای سرم...


- گلابی... گلابی... پوشو...


- ای بابا، پاشم چکار کنم بی‌بی؟ مگه مرغ و گوسفندارو نفروختین؟


- میگم دختر، ای زمین کناریو هیطو بی‌استفاده مُنّه، پوشو برو چار تا بِیل بزن یَی پاکنیش کن مشت گورجه، بادمجون، خیارسبزی بکاریم توش. یَی کیلو خیارسبز شده  ١٥ تومن!!!!
گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها