نصیحتی به مسئولان مملکتی از یک پیرمردِ خرسوار
هفته پیش همه دیدیم که عابد اکبری سرباز راهور از دست علیاصغر عنابستانی نماینده مجلس به خاطر ممانعت از ورود او به خط ویژه سیلی خورد و فیلم آن در فضای مجازی پخش شد. در این ماجرا حکایتهاست که میگویم.
پس از این ماجرا عنابستانی ابتدا گفت اصلاً از ماشین پیاده نشده، بعد گفت پیاده شده ولی سرباز او را با باتوم زده، بعد گفت من مثل شهید بهشتی مظلوم هستم، بعد گفت معاون عملیات راهور قول داده که با سرباز و افسر خاطی برخورد کند (یعنی از سرباز و افسر پیش مقام بالاتر شکایت هم کرده)، بعد گفت سرباز حرف بد زده و من او را نصیحت کردهام که حرف بد نزن پسر خوب، بعد گفت دست گذاشتم روی شانه او و او را هُل دادم، و در آخر هم قبول کرد که سیلی زده و عذرخواهی کرد.
تازه عذرخواهی او را جامعه نپذیرفت و همه گفتند به خاطر فشار افکار عمومی و شبکههای اجتماعی بوده.
منِ پیرمردِ خرسوار نصایحی به مسئولان محترم از بالا تا پایین دارم که امیدوارم آویزه گوششان کنند و به خیر دنیا و اخرت برسند:
١- وای از کسی که خدا از او برگردد. کاری نکنید که به خشم خدا دچار شوید که دیگر کار از کار میگذرد. کلید آن هم خدمت بی رنگ و ریا به مردم است و بس.
٢- هر کاری خواستید بکنید در نظر بگیرید که چشمهایی در حال تماشای شما هستند. پس کار بد نکنید.
یکی از این چشمها، نگاه خداست که قربانش بروم همیشه ناظر بر کارهای ماست. چشم دیگر، از آنِ مردم است که در ایکی ثانیه، فیلم و عکس میگیرند و همهجا پخش میشود. از این چشمها راه فراری نیست. پس هرکاری دلتان خواست انجام ندهید.
٣- حالا به فرض که به حکم: «انسان جایزالخطاست» کار بدی هم کردید. کار آخر را همان اول کنید و با یک عذرخواهی و استعفا، دست و پای الکی نزنید.
من هر وقت ماجراهای اینچنینی را میشنوم به یاد آن داستان میافتم که:
روزی روزگاری، دو مرد کشاورز پیش قاضی شهر رفتند. یکی از آنها گفت: من پیاز میکارم و کشاورزی خوبی هم دارم. این مرد همسایه من است و زمانی که محصول من آماده جمعآوری میشود، محصول مرا خراب میکند و میگوید: این محصولات بدبوی تو هیچ خاصیتی ندارند. در ضمن بوی آن مرا اذیت میکند. قاضی از کشاورز دومی خواست از خود دفاع کند. او فقط میگفت: محصول او اصلاً به درد نمیخورد.
خلاصه قاضی فکری کرد و گفت: کشاورز دومی که به محصولات کشاورز اولی خسارت وارد کرده یا باید پول آن را بپردازد، یا باید صد ضربه شلاق بخورد و یا اینکه باید ده کیلو پیاز را خام خام بخورد. مرد کشاورز قبول کرد و از آنجا که فکر میکرد حکم سومی راحتتر است، گفت: پیاز میخورم.
او دو کیلو از پیازها را خورد، ولی دیگر نتوانست و با خود فکر کرد شلاق خوردن راحتتر است. پس گفت: حکم شلاق را اجرا کنید. اما وقتی بیست ضربه شلاق خورد، دید که واقعاً توان تحمل این ضربات را ندارد و گفت: دست نگه دارید، باشد خسارت مالی را جبران میکنم.
در واقع کشاورز طماع هم پیاز خورد، هم درد شلاق را چشید و هم پول داد.
امضاء: قُلمراد