تعداد بازدید: ۷۲۲
کد خبر: ۹۱۵۸
تاریخ انتشار: ۱۵ دی ۱۳۹۹ - ۰۷:۲۱ - 2021 04 January

گوشی و لپ تاپ مارک سیب!!!

زبونُم لال، زبونُم لال

دیروز دایی محترم بنده زنگ زده به موبایلم که آب دستت هست زمین بگذار و سریع بیا کلانتری برای ضمانت احمد!


احمد پسر دایی‌ام است که در آستانه پنجاه سالگی هنوز مجرد مانده! علتش هم این است که اعتقاد دارد ازدواج باید عاشقانه باشد و «یهویی» اتفاق بیفتد!


بگذریم. با عجله خودم را به کلانتری رساندم و کنار دایی که به شدت حرص می‌خورد نشستم!


یک خانم جوان، و جای خواهری بسیار زیبا و متین، با پدرش که بسیار هم عصبانی به نظر می‌رسیدند به عنوان شاکی احمد آنجا حضور داشتند! 


از رئیس کلانتری پرسیدم: جناب سروان! عذر می‌خوام مشکل چی هست؟! 


جناب سروان خیلی جدی و آرام جواب داد: نگران نباشید. احمد آقا حواسش نبوده و سرش پایین بوده، توی پیاده رو جلوی دانشگاه خورده به این خواهرمون و گوشی موبایلشون و لپ‌تاپ‌شون زمین افتاده و آسیب دیده است!


نفس راحتی کشیدم و با لبخند نگاهی به پدر و دختر انداختم و گفتم: این که شکایت و این همه دردسر ندارد. ضمن عذرخواهی خسارت را پرداخت می‌کنیم! 


پدر دختر که همچنان کمی عصبانی به نظر می‌رسید گفت: ما هم برای گرفتن خسارت اینجا هستیم!


نگاهی به دایی و احمد انداختم و از اینکه همان لحظه خسارت نداده بودند و گذاشته بودند کار به کلانتری بکشد تعجب کردم!


دستم را در جیبم کردم و کارت بانکی‌ام را بیرون آوردم و تعارف پدر و دختر شاکی کردم و گفتم: بفرمایید هر چه صلاح می‌دانید بردارید!


دختر با تعجب گفت: این مبلغ رو نمیشه کارت به کارت کرد. لطفاً از طریق بانک به حسابمون واریز کنید! 


لبخندی زدم و گفتم: نگران نباشید جدیداً تا ١٠ میلیون تومان رو هم میشه کارت به کارت کرد! 


دایی‌ام با آرنجش محکم به پهلویم کوبید و گفت: خسارتش٣٥٠ میلیون تومانه!!!


پدر دختر نگاه معنی داری به من انداخت و گفت: گوشی و لپ‌تاپ دخترم آخرین مدل شرکت اپل هست! برای ما زشته که جنس معیوب و تعمیری دست بگیریم! لطفاً لپ‌تاپ و گوشی شکسته را بردارید برای خودتان و مبلغ را به حساب ما بریزید!


چون حق با آنها بود و احمد بی‌احتیاطی کرده بود ما هم پذیرفتیم و مهلت گرفتیم و با وثیقه احمد را از کلانتری آزاد کردیم!


در راه برگشت از احمد پرسیدم: تو که اینقدر سر به هوا نبودی؟! چی شد که به این خانم بیچاره تنه زدی و این همه خسارت به بار آوردی؟!


احمد لبخندی زد و گفت: من فکر کردم در دست آن دختر کلاسور و برگه‌های جزوه هست؛ مخصوصاً به او برخورد کردم تا مثل فیلمها موقع جمع کردن جزوه‌ها و برگه‌ها ازدواجی صورت بگیره!!! ولی متأسفانه لپ‌تاپ و گوشی بود، و به جای دفتر ازدواج به کلانتری رفتیم! 


این را که گفت دایی لنگه کفشش را در آورد و او را تا انتهای خیابان با فحش و ناسزا دنبال کرد!


الان چند روز است از احمد خبری نیست! فکر کنم رفته یکی از کلیه‌هایش را بفروشد تا پول گوشی و لپ‌تاپ را پرداخت کند!


قربانتان غریب آشنا


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها