انگار نه انگار یَی دختر گُت و درشتی تو ای خونو دره زِنگی میکنه
غرق خواب بودم که بیبی با لگد زد به پهلویم...
- وووووی هنو خو کله گذوشتی، میه نیخِی ایوخته دیه پا بیشی؟
سرم را از زیر پتو درآوردم...
- چی میگی بیبی جون؟ هنوز که آفتاب نزده. بُلَن شم چکار کنم ساعت چار صب؟
- پا بوشو کله ویسا... دختر خو خیرِ سرُت، امشو میه شو یلدا نیس؟ پا بوشو یَی دَسی اَ سر و رو ای خونو بکَش، خدارِشکر انگار نه انگار یَی دختر گُت و درشتی تو ای خونو دره زِنگی میکنه، همه جاشه خاک و خُل گرفته، هی مونه عاروسام شو بیان بینن صب برن بیشینن پشت سرُم هزار تا حرف بزنن...
همانطور که چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم گفتم:
- اولاً که بیبی جون من فک نمیکنم عروسات این کار رو بکنن، بعدشم من باید چن بار بهتون یادآوری کنم؟ کی با این وضعیت کرونا، شب یلدا میگیره؟
بیبی توی رویم ایستاد...
- من... هرکه ام نگیره، من میگیرم... من با همه فرق درم دختر... چن دفه بویه بگم؟ ماخام یَی سُفرِی بنازم اَ ای سر اتاق تا او سرِ اتاق، عاروس کورکُن...
سرم را بردم زیر پتو...
- ای بابا شمام چه فکرایی میکنین بی بی جون... بعدشم باشه فعلاً اجازه بدین من بخوابم... بیدار که شدم، هر کار شما گفتین انجام میدم...
سرم هنوز درست و حسابی روی بالش آرام نگرفته بود که بیبی دوباره با لگد محکمش حالم را جا آورد...
- دختر بُلَن میشی یا بزنم نصفُت کنم؟
صاف نشستم توی رختخواب...
- چشم بیبی، چشمممم، شما فقط بگین از کجا باید شروع کنم؟
خلاصه چشمتان روز بد نبیند، آن روز از صبح تا شب به دستور بیبی، شستم و جارو کردم و گردگیری کردم و سابیدم...
عصر بود و تنها مأموریتم یعنی خرید لوازم شب یلدا مانده بود...
همانطور که طول و عرض خیابان را طی میکردم، گوشیام را از جیبم آوردم بیرون و شماره بیبی را گرفتم... بیبی بدون ثانیهای درنگ گوشی را جواب داد:
- الو... گلابی ، به گوشَم...
- وا، بیبی جون... میخواستم بگم با این لیستی که شما نوشتین، پولایی که تو کارتتون هس، خیلی کمه، کَمِ کَم ٣٠٠- ٢٠٠ هزار تومنِ دیگه لازمه برای خرید که ...
بیبی چند دقیقهای سکوت کرد و بعد سکوت را شکست....
- میگم گلابی... ول کن ننه، کی تو ای کولینایی امشو یلدا میگیره که ما بیگیریم؟
گلابتون