تعداد بازدید: ۷۲۶
کد خبر: ۹۱۲۲
تاریخ انتشار: ۰۷ دی ۱۳۹۹ - ۰۸:۲۳ - 2020 27 December
حکایاتی از ساکنین کوچه ایام هفته

لبخندی تلخ ...

حضرت ابوالقاسم فقیری (دامت افاضاته)

چای‌های آقای رسولی آبدارچی اداره حرف نداشت؛ لب‌ریز، لب‌دوز، لب‌سوز و پاشویه‌دار.


هنوز پشت میزت ننشسته بودی که رسولی با سینی چای سر می‌رسید و با خوش‌رویی تعارف می‌کرد. چای را بر می‌داشتی و می‌گفتی:


- دستت درد نکند آقای رسولی، چه خبر؟


- سلامتی، آقا.


هنگامی هم که خبر دسته اولی در چنته داشت، زود سفره دلش را پهن می‌کرد. امروز صبح استکان چای را برداشتم.


- ممنون، چه خبر؟


- خبرها آقا که پیش شما است. ولی اگر گذارتان به اتاق آقای جمعه افتاد بد نیست نگاهی به زیر شیشه میز بیندازید. آنجا نوشته‌ای می‌بینید که آقا حکایت‌هایی دارد! دنیای قشنگی است آقا ...


هنوز ساعتی نگذشته بود که همه از این موضوع با اطلاع شدند. به بهانه احوالپرسی به سراغ آقای جمعه می‌رفتند و در جریان ماجرا قرار می‌گرفتند.


داشتم خودم را آماده می‌کردم که به دیدار آقای جمعه بروم که تلفن زنگ زد. یکی از همکاران بود. گفت:


- نوشته زیر شیشه میز جمعه را دیده‌ای؟


- هنوز نه.


- برداشته با خط جلی نوشته: «برو ای بی وفا ...!»


و از همان روز بود که تک‌تک کارمندان اداری روی این نوشته تفسیرها گذاشتند.


اولی گفت: جمعه عاشق شده و طرف مربوطه فرار را بر قرار ترجیح داده است.


دومی گفت: عاشقی دل و حوصله و سماجت می‌خواهد که جمعه ندارد.


سومی گفت: این پیرمرد که مال این کارها نیست. ولی خودمانیم عاشقی درد شیرینی است.


چهارمی گفت: عشق که از راه رسید پیر و جوان نمی‌شناسد. تازه مگر قصه عشق پیری را نشنیدید.


پنجمی گفت: شما به ظاهر آقای جمعه نگاه نکنید. طرف دلش جوان است. پیرانه سر کاری می‌کند کارستان. هنوز دود از کنده بلند می‌شود.


ششمی گفت: بندگان خدا کدام عشق ... جمعه را من خوب می‌شناسم. با زنش بفهمی‌نفهمی دعوا کرده گفته می‌روم و پشت سرم را هم نگاه نمی‌کنم.
جمعه هم گفته: «برو ای بی وفا»


خلاصه ذوق‌ها در جهات مختلف به کار افتاده بود و همه مفت و مجانی مفسر شده بودند.


موضوع به گوش مدیرکل هم رسید. اکنون تمام اداره می‌خواستند سر از قضیه درآورند. 


از جمله برنامه‌های جدیدی که مدیرکل با خودش آورده بود که اتفاقاً برنامه بدی هم نبود این بود که صبح‌های پنجشنبه ساعتی زودتر به اداره می‌آمدیم، در سالن اداره جمع می‌شدیم و با هم حرف می‌زدیم.


پنجشنبه آن هفته که به اداره رسیدیم بساط صبحانه هم پهن بود. ابتدا مدیرکل حرف‌هایش را زد و پیشنهادهای تازه را به میان کشید. سرانجام درآمد و گفت: پیش از خوردن صبحانه از آقای جمعه تقاضا می‌کنم زحمت کشیده پشت تریبون بیایند و حکایت «برو ای بی وفا» را برای همه بازگو کنند.


یک مرتبه همه نگاه‌ها برگشت روی آقای جمعه که حالا رنگش مثل کاهِ نم‌کشیده زرد شده بود. طفلکی جمعه بفهمی‌نفهمی دست و پایش را گم کرده بود و در خود مانده بود که چه بکند. حرف مدیرکل را که کسی نمی‌تواند زمین بگذارد. جمعه هنوز سر جایش مردد نشسته بود که دست زدن کارمندان همراه با ابراز احساسات ایشان شروع شد: جمعه، جمعه، جمعه ...


لحظاتی بعد جمعه پشت تریبون قرار گرفت، لیوانی آب خنک بالا کشید، حالش جا آمد، رنگ به صورتش برگشت، نفسی عمیقی کشید و بعد اینچنین شروع کرد:
«سلام به تک تک شما. ببخشید من سخنران نیستم. در عمرم اولین بار است که جلوی چنین جمعیتی حرف می‌زنم. به من تکلیف شده، من هم گفتم چشم.

مجلس خودمانی است، من هم خودمانی صحبت می‌کنم. بنده را که می‌شناسید، اگر نمی‌شناسید حالا بشناسید. نه اهل تعارفم، نه اهل چاخان، نه اهل بده‌بستان. خودخواه نیستم. همیشه خدا  کشک خودم را ساییده‌ام.


بماند. تفسیرهای تک‌تک شما را شنیدم. یعنی آقاکلاغه برای من خبر آورد. هنگامی‌که متوجه شدم کنجکاوی عجیبی نسبت به این موضوع روا می‌دارید، راستش به این فکر افتادم جایزه‌ای که بتواند راز این معما را بگشاید اهدا کنم. هنوز هم بر سر قولم هستم. جایزه برقرار است. خاطر جمع باشید. ولی تا این لحظه هیچ یک از همکاران نتوانسته است جواب درست را ارائه دهد. 


صحبت از عشق و عاشقی کردید. عشق برای خودش دردی است ولی دردی که شیرین است. خوش به حال کسانی که سر در مقام عشق دارند. من که از آن محرومم. عشق دل و جرئت می‌خواهد. من این دل و جرئت را در جوانی‌ام در همین آب و خاک گم کرده‌ام.


از همراهم گفته بودید. اگر در زندگی از یکی رضایت کامل داشته‌ام همان اوست. تنها اوست که توانسته است با بدی‌ها و خوبی‌های من بسازد. زندگی مرا تحمل کند و خم به ابرو نیاورد. ساختن با این زندگی «سگی» هنر می‌خواهد که من در همراهم آن را سراغ دارم.


بدین ترتیب می‌خواهید بدانید که بی وفا کیست؟ فرصت دارید هنوز هم فکر کنید و جایزه را نصیب خود کنید».


نگاه جمعه جمعیت را یکی یکی کاوید ولی عکس‌العملی از آنها دیده نشد و سکوت بود و سکوت و نگاه‌ها بود که همچنان بر چهره جمعه دوخته شده بود.
«بدین ترتیب مجبورم خودم راز این معما را برملا کنم. رازی که در ارتباط مستقیم به من و شماهاست و طایفه گنجشک‌روزی‌ها. بی‌وفا همین میزهایی است که روزانه هشت ساعت کمتر یا بیشتر پشتش می‌نشینیم، به ارباب‌رجوع فخر می‌فروشیم. بعضی آنقدر بدان دل می‌بندیم که خدا را هم بنده نیستیم و گاهی چنان بی محابا عشق می‌ورزیم که خیال می‌کنیم تا ابد با ماست. مست از غرور دل می‌شکنیم، مراجعین را به حساب نمی‌آوریم، به فردایمان توجهی نداریم، همین لحظه را می‌بینیم در حالی که آینده را هم در پیش داریم.


عزیزان من! این میزها بی‌وفاست. دور ما هم می‌گذرد همچنان که دور دیگران گذشت. به میزها دل نبندید. این میزها نظیر لباس وَواری «عاریه» است. لباسی را که دیگری وَواری کرده باید به صاحبش برگردانیم. امانتی را باید پس داد».


کارمندان یک به یک به هم نگاه کردند و زیر لب تلخ خندیدند. گویی همگی از اسب غرور به پایین افتاده بودند. در آن دم چهره‌ها اینطور نشان می‌داد. جلسه در میان کف زدن حضار ختم به خیر شد.


زمان گذشت ... بعضی‌ها باز خر خودشان را راندند و باز جذب میزهای اداره شدند. آنها جدایی از میزها را تحمل نمی‌توانستند، ولی بی وفایی روی آقای جمعه ماند.


هنوز هم که هنوز است اکثر کارمندان جمعه را بی وفا صدا می‌کنند.

برگرفته از:
فقیری، ابوالقاسم (١٣٨٨) حکایاتی از ساکنین کوچه ایام هفته، شیراز: نوید، صص ٧٢-٦٧  

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها