ببخشید؛ قرص ضد شاخداری ندارید؟!!!
داشتم آرام آرام از کنار پیادهرو قدمزنان به سمت خانه میرفتم که موبایلم زنگ خورد!
نوه کوچکم که تازه امسال رفته کلاس دوم، خیلی سریع گفت: بابابزرگ میشه از پشت و روی یک اسکناس برام پرینت رنگی بگیری؟ برای پوشه کارم میخوام!
به او قول دادم که انجام میدهم.
خلاصه بعد از خداحافظی قطع کرد!
اولین خدمات کامپیوتری که رسیدم داخل شدم و یک اسکناس هزار تومنی از جیبم بیرون آوردم و گفتم: لطفاً از پشت و روی این اسکناس یک پرینت رنگی بگیرید!
پسر جوانی که آنجا کار میکرد لبخند ملیحی زد و با یک شیطنت بچگانه در حالی که سعی میکرد از پشت موهای بلندی که روی چشمهایش را گرفته بود من را پیدا کند، به سمت دستگاه چاپ رفت و گفت: حاجی نمیصرفه!
من که حسابی گیج شده بودم با خودم گفتم: ما که هنوز سر هزینه یک کپی ناقابل حرفی نزدیم که بصرفه یا نصرفه!
در همین افکار و احوالات بودم که یک پرینت رنگی شفاف از هزاری جلویم گذاشت و گفت: بفرما حاجی، خدمت شما!
سریع برگه کپی را از روی میز برداشتم و چون عجله داشتم گفتم هزار تومان را هم برای هزینه کپی بردارید و خواستم از آنجا خارج شوم که صدایم زد و گفت: شرمنده حاجی... هزینهش میشه دو هزار تومن!
بعد خنده شیطنتآمیز دیگری تقدیمم کرد و گفت: گفتم که نمیصرفه!
در راه برگشت به خانه به شدت ذهنم درگیر این موضوع شده بود که چگونه امکان دارد هزینه پرینت پول از پول اصلی بیشتر باشد؟!
ناگهان متوجه شدم یکی از دوستان پدرم که پیرمرد بامزه و دوستداشتنی است، با چند نفر دیگر، جلوی نمایشگاه اتومبیل سر چهارراه بخثشان بالا گرفته و کار دارد بیخ پیدا میکند و به یقه گرفتن و کتک کاری میکشد! سریع جلو رفتم و با خواهش و تمنا آنها را به آرامش و صبوری دعوت کردم و همگی داخل نمایشگاه رفتیم و نشستیم تا پیادهرو بند نیاید!
بعد که متوجه شدم طرف دعوا خود صاحب نمایشگاه است علت را جویا شدم! صاحب نمایشگاه که مرد فوقالعاده جدی بود گفت: این آقا از صبح تا الان وقت ما را برای خرید یک پراید ناقابل ٩٧ میلیونی گرفته! الان که میخوام براش قولنامه کنم رفته در داشبورد رو باز کرده و میگه این که خالیه!!! ازش پرسیدم چیز خاصی باید داخلش باشه؟! میگه اگر ٩٠ میلیون داخل داشبورد این پراید باشه ٩٧ میلیون ارزش داره! برای همین اعصابم خرد شد و چون فکر کردم داره ما رو مسخره میکنه با هم دست به یقه شدیم!
نگاهی به پیرمرد که خیلی مظلوم روی صندلی نشسته بود انداختم و به صاحب نمایشگاه گفتم: تقصیری ندارد! اینها متعلق به نسلی هستند که وقتی پودر لباسشویی میخریدند سریع آن را داخل ظرف دیگری میریختند تا قاشق چنگال یا کارت جایزه سرویس چینیاش را جدا کنند! یعنی پول یک پاکت پودر لباسشویی را میدادند و علاوه بر آن وسایلی از سرویس غذاخوری هم جایزه میگرفتند!
یک لحظه یاد مادر بزرگ خدابیامرزم افتادم که وقتی روغنهای نباتی جامد مارکهای «ورامین» و «قو» تازه به بازار آمده بود میگفت: روغن گربه نخور! حاضر نبود اسمش را هم بیاورد! ولی وقتی خبر شد که هر ٥ کیلویی آن دو تومن یعنی معادل بیست ریال است و وقتی درِ آن را باز میکنی یک دو تومانی نو زیر آن روی ورق نازک فلزی به عنوان جایزه قرار دادهاند، روغن نباتی خور شده بود! یعنی در اصل روغن را مفت میدادند تا مردم را به مصرف کردنش تشویق کنند و عادت دهند!
دست پیرمرد را گرفتم و گفتم: پدر جان! بیا برویم! سعی کن با کسی درگیر نشوی و بیشتر مواظب سلامت پاهایت باشی. ماشین برای چته؟!
قربانتان غریب آشنا