از خواب فرد سبزپوش تا شیشه مشروب
/ من با ابروهایی دستنخورده در جمع حاضر میشدم و بیشتر مواقع سوژه جمع برای مسخره شدن بودم
/ وقتی هنوز تصمیمم برای جواب مثبت قطعی نبود، آن حرف را از احسان شنیدم...
/ گفته بود نماز میخواند اما میدیدم خبری از نماز نیست
/ ساده بودم که با حرفهای او و بدون تحقیق زندگیام را خراب کردم
چادری است و از آن دخترهای معتقد که به قول خودش ایمان و باورهایش برای او از همه چیز مهمتر است...
داستان زندگیاش را اینگونه شروع میکند:
در خانوادهای مؤمن و متدین به دنیا آمدم. پدرم مغازهدار قدیمی و از آن بازاریهایی بود که همه روی اسمش قسم میخوردند. حرام و حلال که جای خود داشت، حتی خمس و ذکات مالش را هم میپرداخت. نمازش یک لحظه ترک نمیشد و در عزای امام حسین سردسته هیئت بود. در چنین محیطی رشد کردم و بزرگ شدم. در خانوادهای فوقالعاده مذهبی و باایمان...
تک دختر خانواده بودم و دو برادر کوچکم نیز با همان اعتقادات پدر و مادرم رشد کردند و بزرگ شدند.
کودکی بدی نداشتم. خانواده ساکتی بودیم و زندگی آرامی را در کنار هم سپری میکردیم.
روزها گذشت و ما بزرگ و بزرگتر شدیم. دورهی نوجوانی را طی کردیم و قدم به روزهای پرشور جوانی گذاشتیم...
شاید باورکردنی نباشد اما در روزهایی که اکثر دخترهای همسن و سال من به دنبال آخرین مد لباس بودند و با آرایشهای آنچنانی از خانه بیرون میرفتند، من با ابروهایی پرپشت و دستنخورده در جمع حاضر میشدم و اکثر مواقع سوژه جمع برای مسخره شدن بودم...
در چشم برهم زدنی دوران دبیرستان تمام شد و برای دانشگاه، رشته الهیات را انتخاب کردم... چیزی که همیشه آرزویش را داشتم...
روزهای دانشگاه هم مانند دوران مدرسه و دبیرستان با همه فراز و فرودهایش گذشت و من به قول معروف همان دختر آفتاب مهتاب ندیده ماندم که ماندم...
حالا دانشگاه تمام شده بود و من بودم و قولی که به پدرم داده بودم. اینکه بعد از دانشگاه، بهانههای بیخودی را کنار بگذارم و بنشینم سرِ سفره عقد...
از همان اول هم پدرم با دانشگاه رفتن من زیاد موافق نبود. این را بارها از زبان او و مادرم شنیده بودم. در این که دوستم داشت شکی نداشتم اما خب میدانستم دوست دارد هرچه زودتر ازدواج کنم و بروم سرِ خانه و زندگیام...
******
شروع شد... رفت و آمد خواستگارها را میگویم، اما نمیدانم چرا هیچکدام به دل من نمینشستند. نه اینکه بخواهم بهانههای بنیاسرائیلی بگیرم نه، اما یکی کار درست و حسابی نداشت؛ آن یکی تحصیلاتش پنجم ابتدایی بود؛ آن یکی زن خوشپوش و امروزی میخواست و...
مادرم میگفت گل بیعیب خداست و من زیادی بهانه میگیرم... نمیدانم، شاید هم حق با او بود و من کمکم داشتم به این نتیجه میرسیدم که زیادی مته به خشخاش نگذارم و بروم سرِ خانه و زندگیام...
احسان که آمد زبانم قفل شد. تا دیپلم بیشتر درس نخوانده بود و کارهای ساختمانی انجام میداد. دروغ نباشد از ظاهر و رفتارش هم بدم نیامد اما وقتی هنوز تصمیمم برای جواب مثبت قطعی نبود آن حرف را از احسان شنیدم...
روز خواستگاری وقتی چند دقیقهای توی اتاق با هم تنها شدیم، همانطور که من سرم پایین و به گلهای قالی بود، احسان به آرامی گفت در خواب فردی سبزپوش و نورانی را دیده که خانه ما را به او نشان داده و او بعد از کلی تحقیق فهمیده در خانه ما دختری زندگی میکند و...
دهانم باز مانده بود و هاج و واج احسان را نگاه میکردم... چقدر جالب و تأملبرانگیز... احسان حتماً پسر خوبی بود که آن آقا نشانه خانه ما را به او داده بود...
خانوادهاش که رفتند، مادرم از چهره خندانم فهمید از احسان بدم نیامده و وقتی جواب مثبتم را اعلام کردم بیشتر تعجب کرد. تعجب مادرم از این بود که چطور بی چَک و چانه احسان را قبول کردهام و از طرفی هم خوشحال بود که بالاخره دست از بهانهجویی برداشتهام...
فردای آن روز پدرم تحقیق مختصری در موردشان کرد و خیلی زود مراسم عقد برگزار شد...
در شب عقد وقتی برای اولین بار خودم را آنطور بزَک کرده توی آینه دیدم خندهام گرفت. گفته بودم از آرایش زیاد و لباس آنچنانی خوشم نمیآید اما خانواده احسان اصرار داشتند زیاد سختگیری نکنم و آن یک شب را کوتاه بیایم...
احسان را دوست داشتم اما اخلاق و رفتارش هیچ با من جور درنمیآمد... گفته بود نماز میخواند اما میدیدم خبری از نماز نیست. یکی دو بار که پرسیدم با خنده و مسخرهبازی موضوع را عوض کرد اما خب این چیزها برای من و خانوادهام خیلی مهم بود... چیزی نگذشت که فهمیدم احسان اصلاً اهل نماز و روزه نیست... خیلی ناراحت شدم اما با خودم عهد کردم او را درست کنم...
احسان اما درستشدنی نبود، نمیخواهم بگویم بد بود، اما اعتقادات محکمی نداشت، چیزی که برای من از همه چیز مهمتر بود...
همه چیز همانطور کماکان پیش میرفت و ما گاهی سرِ این موضوع با هم جر و بحث میکردیم تا اینکه...
عروسی دخترخاله احسان بود و مراسم عروسکشان که زنگ زدم به او... حوصلهام سر رفته بود میان آن همه سر و صدا و رقص و آواز... میخواستم بروم خانه و اصلاً حوصله مراسم عروسکشان را نداشتم...
دو سه باری به احسان زنگ زدم تا بالاخره جواب داد... دوست داشت تا پایان مراسم بماند، به قول خودش پشت سرِ عروس و داماد لایی بکشد و بوق بوق کند اما من برای رفتن اصرار داشتم و در آخر این من بودم که تسلیم شدم و پذیرفتم اما چه پذیرفتنی...
سوار ماشین احسان که شدم حس کردم حالش طبیعی نیست. بلند بلند میخندید و تا آنجا که میتوانست پایش را روی گاز فشار میداد... دوست داشتم اشتباه کنم اما با آن همه سادگی میتوانستم بوی تند مشروب را تشخیص دهم.
همان شب توی ماشین حسابی دعوا کردیم و من با چشمان گریان رفتم خانه پدرم... تا صبح خواب به چشمانم نیامد... برای نماز صبح که بلند شدم کلی سرِ جانماز اشک ریختم... اصلاً باورم نمیشد قرار است با کسی زندگی کنم که به راحتی مشروب میخورد و نماز نمیخواند...
فردای آن روز احسان زنگ زد و با سردی جوابش را دادم. کلی عذرخواهی کرد و قول داد تکرار نشود... احمق بودم که باور کردم...
*****
احسان گفته بود میخواهیم با دوستش و خانم او برای تفریح برویم بیرون. مختصر وسایلی را که جمع کرده بودم برداشتیم و زدیم به دشت و صحرا... وسایل را که پهن کردیم به پیشنهاد مهسا، خانمِ دوست احسان کمی دور و اطراف چرخیدیم. گردش نیم ساعتهامان که تمام شد، به سمت وسایل حرکت کردیم... از دور احسان را دیدم که تا ما را دید، سراسیمه بطری جلویش را برداشت و آن را در ماشین دوستش گذاشت. شصتم خبردار شد که دوباره باید چیزی باشد... به احسان که رسیدم، او را کناری کشیدم و در مورد بطری پرسیدم اما او مثل همیشه با خنده موضوع را عوض کرد. این بار اما کوتاه نیامدم... رو به دوست احسان کردم و با ناراحتی از او پرسیدم که او هم در جواب گفت بطری مشروب بوده و بهتر است زیاد سختگیری نکنم... همان موقع صدایم رفت بالا. کلی با احسان دعوا کردم و از او خواستم مرا برساند خانه...
در بین مسیر احسان مدام غر زد و من فقط اشک ریختم... از اینکه به قول او اُمُل بودم، از اینکه آبرویش را جلوی دوستش بردهام و... او شاکی بود و داشت یکبند غر میزد...
به خانه پدرم که رسیدم بدون خداحافظی از هم جدا شدیم...
دو سه روزی از احسان خبری نبود. نه زنگی، نه پیامی، تا اینکه دوباره سروکلهاش پیدا شد... گفته بودم این بار با او رک و پوستکنده حرفهایم را میزنم غافل از اینکه او هم آمده بود برای اتمامحجت...
روبروی هم که نشستیم شروع کرد به حرف زدن. از اینکه از این زندگی خسته شده. از این همه سختگیری، از این همه ایراد، از اینکه نمیتواند مثل من باشد و فکر کند... از اینکه زنی را میخواهد که با او همراه باشد و سخت نگیرد به او... از اینکه اگر میخواهم با او باشم، چشمهایم را روی خیلی از چیزها ببندم و بشوم مثل خودش...
وا رفتم... راستش را بخواهید فکر میکردم اینقدر مرا میخواهد که این رفتارهایش را کنار بگذارد و برای التماس و جبران کارهایش آمده اما اشتباه میکردم. احسان میخواست من به باورها و اعتقاداتم پشت پا بزنم و بشوم یکی مثل خودش. هرچند هنوز برای جدایی شک داشتم اما وقتی احسان گفت خوابی که شب خواستگاری برایم تعریف کرد، دروغ بوده و فقط این حرف را زده تا به قول خودش با دختر آفتاب مهتاب ندیدهای وصلت کند، یقین پیدا کردم که باید از او جدا شوم...
چقدر ساده بودم که با حرفهای او و بدون تحقیق زندگیام را خراب کردم...
هرچند برای خانوادهام سخت بود اما مدتی بعد به صورت توافقی از هم جدا شدیم...