تعداد بازدید: ۲۲۸۷
کد خبر: ۸۶۲۳
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۰:۲۷ - 2020 13 September

مادر بزرگی شیرین مثل قند!!!

زبونُم لال، زبونُم لال

یک بار مادر بزرگم که همیشه قندش بالای ٣٠٠ است از من پرسید: ننه بیماری قند واگیردار است؟! 


جواب دادم: نه مادربزرگ! مگر دیابت و قند آنفلوآنزا است که واگیر داشته باشد؟! ادامه داد: من به خاطر دیابت هر روز یک ساعت پیاده‌روی می‌کنم! گاهی اوقات برای پیاده‌روی چند پیرزن دیگر هم من را همراهی می‌کنند که مثل من قندشان بالا نبود و سالم بودند! اما جدیداً که آزمایش داده‌اند دکتر قند آنها را بالا اعلام کرده! فکر کنم از من گرفته باشند ننه!


با تعجب گفتم: مادرجان! می‌شود یک کمی برنامه پیاده‌روی‌تان را برایم شرح بدهید؟!


مادربزرگ گفت: عصرها همگی جلوی در خانه ما جمع می‌شویم و تا همه برسند یک چای نبات زنجبیل دور هم می‌خوریم و بعد همگی به سمت دارالرحمه راه می‌افتیم! وقتی می‌رسیم همگی سه دور، دور محوطه دلباز و سرسبز  آن چرخ می‌زنیم و هم اکسیژن‌گیری می‌کنیم و هم فاتحه می‌فرستیم!


گفتم: در دارالرحمه هم چیزی می‌خورید؟! گفت: من همیشه سبد چای و عصرانه‌ام را همراهم می‌برم و برای آنها لقمه درست می‌کنم و با چای شیرین تعارفشان می‌کنم! البته بعضی از آنها دستم را پس می‌زنند و می‌گویند تشنه بودیم و همین الان از دکه پشت دارالرحمه یکی دو تا نوشابه کوکای خنک میل کرده‌ایم و در آخر موقع برگشت از حلوای خرما و حلوای زردی که مردم برای امواتشان خیرات کرده‌اند می‌خوریم!


من که دهانم کش آمده بود پرسیدم:  ببخشید... شما برای چه مشکلی پیاده‌روی می‌کردید؟!


مادربزرگ که از دست سؤالهای من کلافه شده بود گفت: اصلاً ولش کن. بعد رو کرد به مادرم و گفت: چرا پسر کوچولوت داره گریه می‌کنه؟! مادرم گفت: ماسکش سفید است و دوست دارد مثل رضا همکلاسی‌اش ماسک مشکی داشته باشد! مادر بزرگ رو کرد به داداش کوچیکم و گفت: گریه نکن ننه! فردا وسط زنگ ماسکت را با دوستت عوض کن!
قربانتان غریب آشنا


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها