از شما بعیده ولی واقعاً آفرین داره کارتون بیبی
بیبی پارچهها را گذاشت جلویش...
- اینا چیه بیبی؟
- گُل خرزهره!
- وا، ینی چی بیبی؟ اینا که پارچهان...
بیبی چپ چپ نگاهم کرد...
- خو گلابی، تو که میفمی پارچهان دیه بری چیچی سؤال میکنی؟
- نه بیبی جون ینی منظورم اینه که برا چی اینقد پارچه رو خریدین؟
بیبی بادی توی خودش انداخت...
- ننه راسُشه بخی اِسدم با خودوشون ماکس بودوزم!
- ماسک برا چی بیبی؟
- تا جون تو درشه دختر... خو بری که کسی کولینا نگیره خو...
- ولی بیبی جون الان ماسک تو داروخانهها گیر میاد که، مث روزای اول نیس که نایاب باشه...
- ننه من ماخام اینارِ بری رضِی خدا بودوزم بدم دسِ چار نفر که پول ندَرن ماکس بُسونن...
- اِ چه جالب بیبی... هرچند از شما بعیده ولی واقعاً آفرین داره کارتون...
بیبی آمد روبرویم ایستاد و همانطور که اخمهایش توی هم بود عصایش را گذاشت زیر گلویم... چپچپ نگاهم کرد و گفت:
- یَنی چیچیاَ من بعیده؟
- چی بیبی؟
- بری چه میگی اَ من بعیده... خدا ور دَره تو رِ به حق پنج تن، حالا تو نه اگه یَی غریبی اینجو بود نیگف بری چیچی دری ایطو میگی؟
- ببخشید بیبی...
عصایش را فشار داد...
- بوگو غلط کردم...
- غلط کردم بیبی...
فشارش را زیاد کرد...
- بوگو ... خوردم...
- اِی بابا، این حرفا چیه میزنین بیبی بدآموزی داره؛ وردارین عصاتونو خفه شدم... گفتم که ببخشید حق با شماست...
عصایش را برداشت و دستور داد چرخ خیاطی را بیاورم...
چرخ خیاطی را که آوردم رو کردم به او...
- حالا شما خیاطیام بلدین بیبی؟
- دوباره چپچپ نگاهم کرد...
- نه پَ... فقط ننِی تو بلده...
- میخواین کمکتون کنم بیبی؟
- نع، میه خودوم چُلاقم؟
چیزی نگفتم و گوشیام را گرفتم دستم که صدایش بلند شد...
- خَور مرگُت پوشو بیا یَی کمکی بده، همش هونجو نِشسه گوشی ماتمزدهاش دسُشه...
- ای بابا، بیبی جون من که میگم، شما میگین نه...
- من شکر خوردم... حالا مییِی یا نه...
کنارش که نشستم گفت:
- خیلِ خو حالا اینارِ برش بزن.
نگاهش کردم...
- ولی من که بلد نیستم بیبی جون...
صدایش بلند شد...
- نپه مرض دری میگی کمک نِیخی؟
- نه بیبی جون، یَنی منظورم این بود شما بگین چطوری تا من همون کارو انجام بدم....
- خدا وَر دره تورِ که فقط بلدی بُخوری و باخابی...
پارچه را از توی دستم کشید بیرون...
- لازم نکرده، پوشو برو گم بوشو نیخا کمک بیدی...
- وا بیبی جون، چرا اینجوری میکنین؟
- میگم پابوشو برو نیخا کمک بیدی...
پارچه را گذاشتم روی زمین که گفت:
- پوشو اَ جلو چشُم ریختُته نبینم...
- ای بابا، بیبی چرا اینطوری میکنین؟
- میگم پوشو برو تو اتاق قیافَته نبینم...
رفتم توی اتاق و تا بیبی صدایم نزد، در نیامدم...
- گلاااااااااااب....
- بله بیبی؟
- گلااااااااااب....
- بله بیبی جون، بله؟
- چرا ایطو جُوا میدی؟ میه جَرُت میا؟
- ببخشید بیبی جون، جانم؟ امری داشتین؟
- بیا اینجو بین ای ماکسا چیطورن؟
همانطور که جلو میآمدم گفتم:
- آفرین بیبی جون، چه زود تموم کردین...
آمدم جلو و ماسکها را که نگاه کردم، دهانم باز ماند...
یکی از آنها را برداشتم، شبیه هرچیزی بودند بجز ماسک...
- ببخشید بیبی جون ولی اینا چیاَن؟
- چِشه؟ ماکسه دیه...
- ببخشید بیبی جون ولی اگه ناراحت نمیشین و بهتون برنمیخوره اینا که خیلی بد شدن...
دوباره اَخمهایش رفت توی هم...
- تا چَشم تو کور شه، خیلیام ناراحت شدم. خیلیام خوبن...
- چی بگم والا بیبی؟ هرچی شما بفرمایین...
- معلومه هر چی من بفرمویَم، مینی هینا دونِی چَنَن؟
کمی ساکت شد و بعد رو کرد به من...
- راسی دونِی چنن؟
- چی بیبی؟
- هی ماکسا دیه...
- اینا رو نمیدونم بیبی، ولی فک میکنم ماسکای درِ داروخونه سه تومنی باشن...
بیبی کمی ساکت شد...
- سه تومن؟
- بله بیبی دیگه...
لبخندی موذیانه روی لبش نقش بست...
- ننه میفمی اگه دونِی سه تومن باشه، همش چن میشه؟
- منظورتون چیه بیبی الان؟
- میگم خو ینی نظرُت چی چیه بفوروشیموشون؟
- بیبی جون مگه شما اینا رو برا کار خیر و فقیرا ندوختین...؟
همانطور که ماسکها رو توی نایلون میریخت گفت:
- خدا میدونه من خودوم به نون شو محتاجم!
گلابتون