تعداد بازدید: ۲۴۶۷
کد خبر: ۸۵۹۸
تاریخ انتشار: ۱۷ شهريور ۱۳۹۹ - ۰۷:۴۶ - 2020 07 September

از شما بعیده ولی واقعاً آفرین داره کارتون بی‌بی

ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی پارچه‌ها را گذاشت جلویش...


- اینا چیه بی‌بی؟


- گُل خرزهره!


- وا، ینی چی بی‌بی؟ اینا که پارچه‌ان...


بی‌بی چپ چپ نگاهم کرد...


- خو گلابی، تو که می‌فمی پارچه‌ان دیه بری چی‌چی سؤال می‌کنی؟
- نه بی‌بی جون ینی منظورم اینه که برا چی اینقد پارچه رو خریدین؟


بی‌بی بادی توی خودش انداخت...


- ننه راسُشه بخی اِسدم با خودوشون ماکس بودوزم!


- ماسک برا چی بی‌بی؟


- تا جون تو درشه دختر... خو بری که کسی کولینا نگیره خو...


- ولی بی‌بی جون الان ماسک تو داروخانه‌ها گیر میاد که، مث روزای اول نیس که نایاب باشه...


- ننه من ماخام اینارِ بری رضِی خدا بودوزم  بدم دسِ چار نفر که پول ندَرن ماکس بُسونن...


- اِ چه جالب بی‌بی... هرچند از شما بعیده ولی واقعاً آفرین داره کارتون...


بی‌بی آمد روبرویم ایستاد و همانطور که اخمهایش توی هم بود عصایش را گذاشت زیر گلویم... چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت:


- یَنی چی‌چی‌اَ من بعیده؟


- چی بی‌بی؟


- بری چه میگی اَ من بعیده... خدا ور دَره تو رِ به حق پنج تن، حالا تو نه اگه یَی غریبی اینجو بود نی‌گف بری چی‌چی دری ایطو میگی؟


- ببخشید بی‌بی...


عصایش را فشار داد...


- بوگو غلط کردم...


- غلط کردم بی‌بی...


فشارش را زیاد کرد...


- بوگو ... خوردم...


- اِی بابا، این حرفا چیه می‌زنین بی‌بی بدآموزی داره؛ وردارین عصاتونو خفه شدم... گفتم که ببخشید حق با شماست...


عصایش را برداشت و دستور داد چرخ خیاطی را بیاورم...


چرخ خیاطی را که آوردم رو کردم به او...


- حالا شما خیاطی‌ام بلدین بی‌بی؟


- دوباره چپ‌چپ نگاهم کرد...


- نه پَ... فقط ننِی تو بلده...


- میخواین کمکتون کنم بی‌بی؟


- نع، میه خودوم چُلاقم؟


چیزی نگفتم و گوشی‌ام را گرفتم دستم که صدایش بلند شد...


- خَور مرگُت پوشو بیا یَی کمکی بده، همش هونجو نِشسه گوشی ماتم‌زده‌اش دسُشه...


- ای بابا، بی‌بی جون من که میگم، شما میگین نه...


- من شکر خوردم... حالا مییِی یا نه...


کنارش که نشستم گفت:


- خیلِ خو حالا اینارِ برش بزن.


نگاهش کردم...


- ولی من که بلد نیستم بی‌بی جون...


صدایش بلند شد...


- نپه مرض دری میگی کمک نِیخی؟


- نه بی‌بی جون، یَنی منظورم این بود شما بگین چطوری تا من همون کارو انجام بدم....


- خدا وَر دره تورِ که فقط بلدی بُخوری و باخابی...


پارچه را از توی دستم کشید بیرون...


- لازم نکرده، پوشو برو گم بوشو نیخا کمک بیدی...


- وا بی‌بی جون، چرا اینجوری می‌کنین؟


- میگم پابوشو برو نیخا کمک بیدی...


پارچه را گذاشتم روی زمین که گفت:


- پوشو اَ جلو چشُم ریختُته نبینم...


- ای بابا، بی‌بی چرا این‌طوری می‌کنین؟


- میگم پوشو برو تو اتاق قیافَته نبینم...


رفتم توی اتاق و تا بی‌بی صدایم نزد، در نیامدم...


- گلاااااااااااب....


- بله بی‌بی؟


- گلااااااااااب....


- بله بی‌بی جون، بله؟


- چرا ایطو جُوا میدی؟ میه جَرُت میا؟


- ببخشید بی‌بی جون، جانم؟ امری داشتین؟


- بیا اینجو بین ای ماکسا چیطورن؟


همانطور که جلو می‌آمدم گفتم:


- آفرین بی‌بی جون، چه زود تموم کردین...


آمدم جلو و ماسک‌ها را که نگاه کردم، دهانم باز ماند...


یکی از آنها را برداشتم، شبیه هرچیزی بودند بجز ماسک...


- ببخشید بی‌بی جون ولی اینا چی‌اَن؟


- چِشه؟ ماکسه دیه...


- ببخشید بی‌بی جون ولی اگه ناراحت نمیشین و بهتون برنمی‌خوره اینا که خیلی بد شدن...


دوباره اَخمهایش رفت توی هم...


- تا چَشم تو کور شه، خیلی‌ام ناراحت شدم. خیلی‌ام خوبن...


- چی بگم والا بی‌بی؟ هرچی شما بفرمایین...


- معلومه هر چی من بفرمویَم، مینی هینا دونِی چَنَن؟


کمی ساکت شد و بعد رو کرد به من...


- راسی دونِی چنن؟


- چی بی‌بی؟


- هی ماکسا دیه...


- اینا رو نمی‌دونم بی‌بی، ولی فک می‌کنم ماسکای درِ داروخونه سه تومنی باشن...


بی‌بی کمی ساکت شد...


- سه تومن؟


-  بله بی‌بی دیگه...


لبخندی موذیانه روی لبش نقش بست...


- ننه میفمی اگه دونِی سه تومن باشه، همش چن میشه؟


- منظورتون چیه بی‌بی الان؟


- میگم خو ینی نظرُت چی چیه بفوروشیموشون؟


- بی‌بی جون مگه شما اینا رو برا کار خیر و فقیرا ندوختین...؟


همانطور که ماسکها رو توی نایلون می‌ریخت گفت:


- خدا میدونه من خودوم به نون شو محتاجم! 


گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها