پاک دندان طمع را بکن از بیخ و بنش
«ای که در نسیهبری همچو گل خندانی
پس سبب چیست که در دادن آن گریانی؟
وقت بگرفتن هرچیزی و پول و کالا
با تملق! چه چاخانها به زبان میرانی!
لیک، در موعد پرداخت عجب گم بشوی
یا که در خانه و یا جای دگر پنهانی
میکنی قرض هرازگاه زِ یک قصابی
هم ز بقال سر کوچه و میلمبانی!
گر طلبکار بخواهد ز تو پول خود را
با طمأنینه سر خود ز چه میخارانی؟!
بدحسابی نکن و قرض خودت را پس ده
یا نکن قرض که در دین و ادا وامانی
گر قناعت بکنی پیشه، مناعت در پیش
هرگز از دست کسی پول و پله نستانی
پند من را بشنو، یا که به کل وام نگیر
یا که در موعد آن قرض بپرداز آنی
از چه رو در تو نباشد صفت فَکِّ دیون!
مال مردم همه را ارث پدر میدانی
آبرویت برود! زشت بود فکری کن
در تو گر مانده کمی خوی خوش انسانی
پاک دندان طمع را بکن از بیخ و بنش
ورنه بدتر زِ چپاولگری و دزدانی
گر خوشت ناید از این شعر سراسر اندرز
قرض خود را بده ! دلخور نشو از تهرانی
