اجنبیهای خنگ!!!
در یک جمع چند نفره با دوستانم، که بعضی از آنها کارمند و برخی حتی رئیس اداره بودند، نشسته بودیم و از هر دری سخنی میگفتیم!
من طبق روال همیشه که پر حرف هستم بیشتر از بقیه حرف میزدم و سعی میکردم به بقیه بفهمانم اگر رئیس نشدم اما اطلاعات عمومی خوبی دارم!
یک جایی از درفشانیهایم گفتم: ژاپنیها میگویند: اگر یک روز نمیتوانی لبخند بزنی سر کار نرو!
یکی که اتفاقاً رئیس اداره بود قاه قاه زیر خنده زد و گفت این حرفها در جامعه ما صدق نمیکند و جواب نمیدهد! سپس چند ثانیه در چشمانم خیره شد و گفت: پارسال هم اتفاقاً جملهای را از زبان ژاپنیها گفتی که: «اگر به هر دلیلی سر کارت نبودی و جای خالیت احساس نشد کارمند به درد بخوری نیستی و سر کار نرو!»
ولی من امتحان کردم در مملکت ما جواب نمیده!
با تعجب پرسیدم: چه جوری امتحان کردی؟!
نفسی تازه کرد و گفت: پارسال بعد از اینکه شما گفتید : اگر به هر دلیلی سر کار نبودی و کمبودت حس نشد سر کار نرو ، برای چند روز به مسافرت رفتم! این در حالی است که خودم میدانم اصلاً هیچ کار مفیدی انجام نمیدهم و عملاً یک مترسک بیشتر نیستم! اما وقتی بعد از چند روز برگشتم، همکاران اداره و حتی همسایهها اطرافم را گرفتند و از این گفتند که نبودِ من چقدر محسوس بوده!
مستخدم اداره من را کنار کشید و گفت: هر روز که کارمندها سر کار میآمدند یادت میکردند و نبودنت را به هم یادآوری میکردند! مثلاً همین آقای مهنازیان تا میآمد با صدای بلند میگفت: آخی آقای رئیس کجایی که با یک دقیقه تأخیرِ کارمند، سالن و راهروهای اداره را روی سرت بگذاری؟!
یا همین آقای زرندی تا میآمد داخل اداره میگفت جای آقای رئیس خیلی خالیه که برای عزیز دردونههاش بدون اینکه ثانیهای اضافهتر در اداره باشند ٢٠٠ -٣٠٠ ساعت اضافهکار بنویسد و ما را اصلاً به حساب نیاورد!
یا مثلاً همین همسایههای کوچهامان، چند روزی که نبودیم مرتب یادمان کرده بودند و از این که صدای سگها و گربه هایمان که با خودمان به سفر برده بودیم به گوش نمیرسید گفته بودند!
حتی یکی از همسایه گفته بود آخییییی ایشالله هر جا هستند سالم باشند ولی کوچه بدون آنها چه صفایی دارد!!! نه صدای سگ و گربهای نه صدای اگزوز موتوری و نه صدای جر و دعوایی!!!
صحبتش به اینجا که رسید دوباره نگاهی به من کرد و گفت این حرفهایی که خارجیها میگویند اصلاً در جامعه ما کاربرد ندارد و به درد ما نمیخورد.
در حالی که نوک شاخهایم داشتند به زور سقف سرم را میدریدند تا خارج شوند با لبخند گفتم: آره واقعاً اینجوری که میفرمایید کمبودتان خیلی حس شده انگار؛ این اجنبیهای کافر هیچیشان به درد نمیخورد چه برسد به حرفهایشان!
قربانتان غریب آشنا