ینی چیچی اِشتوا شده؟ اینا نظر خدا هه
کارت بانکی را دادم دست بیبی...
- بفرما بیبی، این کارتتون، اینم خریدا. فک کنم یه سیصد و چل پنجاه تومن دیگه ته حسابتون بود...
بیبی نگاهی به خریدها و کارت انداخت...
- کو نپه قاغذ موجودی؟
آه عمیقی کشیدم...
- ای واااای دیدین چی شد بیبی؟ یادم رف کاغذ موجودی رو براتون بگیرم...
بیبی چشم و ابرویش را کشید توی هم...
- یادُت رف؟ حالا وختی هی حالا رفتی اِسدی اومدی یاد میگیری دفِی دیه حرفِی منه یادُت نره...
نگاهش کردم...
- بیبی تو رو خدا کوتاه بیاین، تو این گرما من کجا پاشم برم سرِظهری... دارم خودم بهتون میگم که؛ سیصد و چل پنجاه تومن تو کارتتون بود...
بیبی رویش را به سمت دیوار چرخاند...
- بروووووو....
- بیبی توروخدا، ینی من دارم دروغ میگم؟
بدون اینکه نگاهم کند گفت:
- زووووووود...
- خب حداقل اجازه بدین عصر برم...
- الااااااااااان...
چیزی نگفتم و هنوز لباسهایم را در نیاورده، دوباره به سمت بازار روانه شدم...
*****
کاغذ را به سمت بیبی گرفتم و گفتم:
- بفرما بیبی، اینم موجودی، حالا اجازه میدین لباسامو عوض کنم؟
بیبی سری تکان داد و با دستان لرزانش کاغذ را گرفت...
توی اتاق بودم که صدایم زد...
- گلااااااااااااااب...
- بله بیبی؟
- گلااااااااابی؟
- بله بیبی؟
- گلابپاش...
روبرویش ایستادم...
- بله بیبی جون؟ چرا اَمون نمیدین؟ دارم لباس عوض میکنم خب...
چپ چپ نگاهم کرد...
- بیا اینجو بینم...
رفتم کنارش...
- جانم بیبی؟
رسید موجودی را گرفت روبرویم...
- ای چنه؟
بدون اینکه نگاهی به کاغذ بیندازم گفتم:
- بی بی جون گفتم که سیصد و...
بیبی کاغذ را گرفت جلویم...
- دختر چشِی کورُته وا بکن، بعد حرف بزن...
نگاهی به کاغذ انداختم... چند بود؟ بیشتر دقت کردم...
صد میلیارد و سیصد و چل و هف تومن؟
دوباره نگاه کردم و صفرهایش را شمردم... ینی بیبی صد میلیارد توی حسابش بود؟
بیبی زد توی پهلویم و به من و دهان بازم خیره شد...
- دختر چیطو شده؟ میگم چن توشه؟
چیزی نگفتم و همانطور به کاغذ و بیبی خیره شدم که بیبی این بار زد توی گوشم...
- دختر، اَلو بیگیری به حق علی، خو بنال بینم چیطو شده؟
- بیبی؟
- هوم؟
آب دهانم را قورت دادم...
- بیبییییی...
- اَی درررررد، زهر، گولِی برنو، خو بری چه هیچی نیگی دختر؟
- بیبی صد میلیارد تو حسابته...
بیبی نگاهم کرد...
- چن؟
- صد میلیارد بیبی؛ صد میلیارد...
- خو ای که میگی میشه چن؟
- خیلی بیبی، خیلی زیاد...
- ینی اَ بیس مِلیونم بیشتره؟
- بله بیبی خیلی بیشتره...
- ینی میشه باخودوش دو تا خونهام بُسونی؟
- دو تا که سهله بیبی، خونه، زمین، باغ...
- ووووووی ننه یا حرضت عباس، ینی کی ای پولو رِ رخته تو حسا من؟
- چی بگم بیبی؟ من فک میکنم اشتباه اومده به حسابتون...
- ینی چیچی اِشتوا شده؟ اینا نظر خدا هه، من آخرُشم جواب کارامه گرفتم...
- چی میگین بیبی؟ این پول معلوم نیس مال کیه اشتباهی ریخته به حساب شما... شما باید برش گردونین بیبی...
بیبی چپچپ نگاهم کرد...
- باشه تا ورُش گردونم. به جون خودُت گلاب، اگه تواَم سر ای قضیو بری یکی حرف زدی، من میدونم و تو...
چیزی نگفتم که دوباره گفت:
- میفمی ماخام بوخودش چکار کنم؟ دور دنیارِ باخودُش بگردم، یَی ویلایی بوسونم اَ اینجو تا درِ خونِی مش قربون؛ یَی ماشینی بوسونم که درُش اَ بالا واز بشه...
از سرِ جایش بلند شد...
- ووووی پاشم، پاشم، من چقد کار درم...
نگاهی به من انداخت...
- میگم تواَم یَی چن روزی برو خونِی بوات اینا...
چیزی نگفتم که دوباره گفت:
- با تو هَسمه، میگم پوشو برو خونِی بوات...
داشتم وسایلم را جمع میکردم که در را زدند...
از آگاهی بود انگار... مثل اینکه از بانک به پلیس اطلاع داده بودند و حالا آمده بودند تا بیبی را بازجویی کنند...
بیبی اول به روی خودش نیاورد ولی بعد از چند دقیقه به التماس افتاد...
- حالا نیشه ای پولو مالِ خودُم باشه، تو حساب من بونه؟ حتماً یکی ماخاسه منه سولپیلیز کنه.
نگاهی به مأمور انداخت:
- ینی شما باوروتون نیشه، من اَ وختی شُنفتم همش میگم با ای پولو ایطو کمک فقیرا میکنم، ایطو خیریه میزنم، ایطو بری دخترِی که ندَرَن جهاز میسونم، حالا نیشه ای پولو تو حساب من باشه؟
*****
همانطور که داشت با مأمور کلانتری برای برگشتن پول از خانه بیرون میرفت نگاهی به من انداخت که چمدان به دست گوشه اتاق ایستاده بودم...
- تو دیه کجا؟
- میرم خونه بابام دیگه بیبی، خودتون گفتین...
سگرمههایش را کشید توی هم...
- بتُمرگ تو خونه تا بیام...
گلابتون