تعداد بازدید: ۲۱۴۶
کد خبر: ۸۵۵۲
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۹۹ - ۲۰:۲۲ - 2020 30 August

پشت سر هر زن موفقی یک مرد کچل است ‬‬ ‬

چِل‌چِل

پشت سر هر زن موفقی یک مرد کچل است. ‬‬


خورشید رقص کنان از پشت کوه‌های مشرق داشت خودش را هویدا می‌کرد. صدای جیک‌جیک گنجشککان بلند بود. خنکای هوا آدمی را مدهوش می‌کرد.


همه مردم شهر می‌خواستند خستگی یک هفته کار را صبح جمعه تلافی کنند. سکوت و آرامش صبحگاهی نوید یک روز تعطیل خوب را می‌داد که ناگهان یک حرکت انفجاری همه این اوضاع را به هم ریخت. محسن بیچاره در رختخواب خوابِ‌خواب بود که ضربه ناگهانی بالش اخترالملوک او را از خواب بیدار کرد. محسن که داشت در خواب رؤیای مدیر شدن را می‌دید و به فکر پست و حقوق بالاتر و زندگی راحت‌تر بود، به یکباره از خواب پرید و هاج و واج رو به اختر کرد و گفت: چی شده؟  چرا صبح اول صبحی این طوری می‌کنی؟ جن زده شدی؟ خدا را خوش نمیاد! ما هستیم و یک صبح جمعه که می‌تونیم تا لنگ ظهر بخوابیم.


اختر گفت: چقدر می‌خوابی؟ همیشه خوابی که همه مردم از ما جلو زدن. الان بیا برو زندگی‌هاشون رو ببین.  اون از مینا،  اون از اشرف،  اون از اقدس،  برو نگاه کن چه زندگی برای خودشون درست کردن.


محسن گفت: حالا به من چه که اینها چه زندگیایی دارن و چیکار می‌کنن.  من باید دست بذارم رو کلاه خودم که باد نبره.


اختر گفت:  همیشه توجیه،  فلسفه بافی،  مغلطه و آخر کار هم هیچی به هیچی. زودی باش اول باید برام یه ست طلا بخری.  بعدش مبلمان خونه رو عوض کنی.  از همه مهمتر یه ماشین برام بخری و رانندگی یادم بدی.


محسن که هنوز خوابش می‌آمد،  گفت: چشم اختر جان،  بذار من نیم ساعت دیگه بخوابم،  بعد که بلند شدم با هم مذاکره می‌کنیم.


این را گفت و بالشی را که اختر با آن او را بیدار کرده بود در بغل گرفت و خوابید.


اختر هم که متخصص خر کردن محسن بود،  یک میز صبحانه مرتب چید، نیمرو و چای درست کرد و بعد به آرامی رفت سراغ محسن و گفت: عزیزم، شوهرم، دلبندم، صبحونه آماده شده. پا نمیشی؟  می‌ترسم چاییت یخ کنه.


محسن هم بلند شد و صبحانه مفصلی خورد و بعد از صرف صبحانه مذاکره را شروع کرد و گفت: اختر جان! ببین برای خرید ست طلا که من باید وام بگیرم و در نوبت وام هم هستم. چشم! به محض اینکه وام گرفتم، یکی از اولویت‌هام همینه. ولی تو برای گواهینامه باید تمرین کنی. امروز با هم میریم پراید سواری، بازی بازی،  دنده بازی، تا بشی تو از من راضی راضی!


اختر که در پوست خود نمی‌گنجید،  سریع کارهایش را ردیف کرد و با محسن رفتند تمرین رانندگی. بعد از رسیدن به یک بلوار خلوت،  محسن جای خودش را به اختر داد و او با سلام و صلوات پشت فرمان نشست.


در اولین حرکت،  ماشین توی دنده را روشن کرد که جستی و زد و هول افتاد توی دل آنها. 


محسن گفت:  اَخی (هر موقع عصبانی می‌شد به اخترالملوک می‌گفت:  اَخی) حواست کجاست؟  اولین کار خلاص کردن ماشینه. بعدش باید استارت بزنی!


اختر خودش را جمع و جور کرد و استارت زد و شروع به حرکت کرد. از دنده یک به دو،  سه،  چهار ... ماشین سرعت گرفت. بعد از چند دقیقه به ناگهان کنترل ماشین از دست اختر در رفت. محسن هر چه فریاد زد و موهای خودش را کشید فایده‌ای نداشت و فقط شاهد بود که ماشین با ستون برق دیدار و روبوسی مفصلی کرد و آب رادیاتور خوشرنگ آن روی کف خیابان ریخت! 


*****
بعد از چند هفته تک و دو و گرفتن وام و تعمیر ماشین، اختر به محسن گفت: تا من را راننده نکنی دست از موهای سرت بر نمی‌دارم تا بفهمی زن گرفتن چه مزایا و محاسنی دارد!  


بعد از چند مدت اختر که حالا راننده نیم‌بندی شده با ماشین خودش همراه محسن که کنارش بود داشت رانندگی می‌کرد و با هم به تابلوهای ساختمان‌های خیابان نگاه می‌کردند تا یه وقت از تابلو کلینیک کاشت مو جهت کله کچل محسن  رد نشوند!  


علی‌اصغر آزادگان

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها