داستان یک خیانت
ظاهر آرامی دارد و میگوید از خانوادهای با اصل و نسب است.
تمایل زیادی برای گفتگو ندارد، اما بالاخره سر صحبت را باز میکند:
در خانواده اسم و رسم داری به دنیا آمدم، در خانوادهای که تقریباً همه چیز برایمان مهیا بود و پدرم علاوه بر خورد و خوراکمان به تربیت و اخلاقمان نیز خیلی اهمیت میداد. در کودکی، آنطور که باید و شاید شیطان نبودم اما به هر حال سعی میکردم جلوی کسی هم سر خم نکنم...
دوران خوب و شیرین کودکی با تمام خاطرات ریز و درشتش گذشت و من که فرزند و دختر بزرگ خانواده بودم سعی میکردم به گونهای رفتار کنم که خانوادهام جلوی بقیه سربلند باشند و الگوی خوبی برای دو خواهرم باشم که به فاصله دو سه سال از من کوچکتر بودند.
هیچ وقت از یاد نمیبرم روزی را که در رشته حقوق قبول شدم. چقدر شوق و ذوق داشتم برای رفتن به دانشگاه...
در دانشگاه هم هرچند محیط آنجا با مدرسه و دبیرستان زمین تا آسمان فرق داشت، اما باز سعی کردم خودم را گم نکنم و به گونهای رفتار کنم که حرفی پشت سرم نباشد.
از حق نگذریم، خوبماندن در محیطی که هر روز بحث دخترها رابطه داشتن با این پسر و دوست شدن با آن پسر بود سخت بود، اما من روی تصمیمم ماندم و به نظرم جزء معدود دخترانی بودم که تا آخر ترم با هیچ پسری آنطور که باید و شاید رابطه برقرار نکردم...
دانشگاهم که تمام شد یکباره زمزمههای خانواده برای ازدواج شروع شد. خانواده اصرار داشت زیاد سخت نگیرم و به هر بهانهای خواستگارانم را رد نکنم. این برایم کمی آزاردهنده بود؛ البته از حق نگذریم آنها هم بیراه نمیگفتند، دو تا خواهر کوچکتر از من هم کمکم به سن ازدواج رسیده بودند و به خاطر من خواستگارانشان را رد میکردند...
آن روز وقتی مادرم روی تخت کنارم نشست و کلی مقدمهچینی کرد که هر دختری بهاری دارد و تا یک زمانی خواستگار، شصتم خبردار شد که کسی پاپیش گذاشته است. نمیدانم چرا اما به هرکسی فکر میکردم جز مسعود...
مسعود را دورادور از بچگی میشناختم...
پسر دخترعموی مادرم بود. به خودش میرسید و امروزی و خوش سر و زبان بود.
آنطور که شنیدم دو سه سالی میشد در یکی از شرکتهای جنوب کار میکرد و حقوق بدی هم نداشت.
به خودم که آمدم مادرم هنوز داشت از خوبیهای مسعود میگفت و من سراپا گوش بودم...
*****
مراسم خواستگاری خیلی زود برگزار شد. خانوادهها از هم شناخت کافی داشتند و نیاز به تحقیق زیادی هم نبود.
دروغ چرا؟ آن روز سرِ سفره عقد خودم را یکی از خوشبختترین دخترهای فامیل میدانستم و حتی حسادت را در چشم بعضی از دختران فامیل میدیدم.
دوران عقدمان سه ماه بیشتر طول نکشید، هرچند در آن سه ماه هم نتوانستم آنطور که باید و شاید مسعود را ببینم. آخر هفتهها به نیریز میآمد و هنوز درست و حسابی ندیده بودمش که وسایلش را جمع میکرد و دوباره راهی سرکارش میشد...
پدرم همان اول گفته بود از عقد طولانی مدت خوشش نمیآید؛ خانواده مسعود هم انگار زیاد با عقد طولانی موافق نبودند، همین شد که طی سه ماه جهیزیه آبرومندی خریدیم و رفتیم سر خانه و زندگیامان...
از غربت میترسیدم، از اینکه از مادرم دور باشم و نتوانم هر وقت دلم تنگ شد، برای دیدن پدرم به خانهاشان بروم اما به هرحال این چیزی بود که خودم انتخاب کرده بودم و حالا باید پای حرفم میماندم. گفتم اگر خانوادهام نیستند مسعود جای خالیاشان را برایم پر میکند... گفتم مسعود میشود همه کَس و کارم...
زندگیامان را خوب شروع کردیم. مسعود در یکی از واحدهایی که شرکت به آنها داده بود سکونت داشت و من جهیزیهام را همانجا چیدم.
درست و حسابی خبر نداشتم از کارهایش اما همین که میدانستم مرد کار و زندگی است برایم کافی بود...
روزها که از خواب بیدار میشدم کارهایم را انجام میدادم و همانطور منتظر میماندم تا مسعود بیاید و غذایمان را بخوریم. از حق نگذریم اخلاق بدی نداشت، دست و دلباز بود و خوشبرخورد... گاهی حوصهام که سر میرفت اصرار میکرد چند روزی بروم نیریز پیش خانوادهام و من با وجود اینکه دلم نمیآمد او را تنها به امان خدا رها کنم، بدون مسعود نیریز میماندم و چقدر خوشحال بودم از اینکه مسعود همه جوره مرا درک میکند...
سوسن و نسرین دو خانم واحدهای کناریامان بودند که رفته رفته با هم سلام و علیک پیدا کردیم، هرچند مسعود تمایل زیادی به رفت و آمد با کسی نداشت و این موضوع را دورادور میدانستم اما برای رفع تنهایی هم که بود هر از گاهی دور از چشم مسعود به خانه آنها میرفتم و گاهی هم چند دقیقهای با همدیگر دمِ در همصحبت میشدیم...
*****
آخر هفته بود و با مسعود آمده بودیم نیریز. مادرم قرار بود آش پشتِ پا بپزد برای برادرم. یک هفتهای از رفتنش به سربازی گذشته بود و مادرم اصرار میکرد نیریز بمانم.
ماندم و مسعود آن روز به تنهایی راهی جنوب شد...
نمیدانم چرا؟ بار اول نبود که تنهایش میگذاشتم اما از همان لحظه خداحافظی دلم شور افتاد...
فردای آن روز وسایلم را جمع کردم تا عازم جنوب شوم. با مسعود تماس گرفتم اما او اصرار کرد بمانم و گفت مسافرتم با اتوبوس کار درستی نیست. خلاصه اینکه از او انکار و از من اصرار تا اینکه بالاخره، با قانع کردن مسعود راهی خانه شدم.
به خانه که رسیدم آرام شدم اما انگار این آرامش قبل از طوفان بود...
نسرین خانم که در را بست و رفت تمام بدنم به رعشه افتاده بود. بیحال روی مبل افتاده بودم و به حرفهای نسرین فکر میکردم... اینکه مسعود در نبود من، خیلی راحت به من خیانت میکرد و ...
بدنم گُر گرفته بود و دست و پایم میلرزید؛ با نسرین تماس گرفتم و خواستم برای حرفهایی که زده قسم بخورد و دلیل بیاورد، اما وقتی نسرین علاوه بر قسم خوردن، سوسن خانم را هم برای شهادت به خانهامان آورد، فهمیدم چقدر در این مدت سادهلوح و خوشخیال بودهام...
نیم ساعتی به آمدن مسعود مانده بود که وسایلم را جمع کردم.
مسعود که در را باز کرد آماده رفتن بودم. شوکه شد. تمام قد جلوی در ایستاد و گفت کجا؟
نیم ساعتی بیشتر طول نکشید که با داد و فریاد و گریه از خیانتش گفتم و از اینکه همه چیز را میدانم...
مسعود هاج و واج مانده بود، شاید انتظار هر چیز را داشت، جز اینکه دستش به این زودی برای من رو شود... خواست مانعم شود و توضیح دهد اما هیچ توجیهی قابلقبول نبود...
قسم خوردم مسعود را نبخشم و به زندگیِ او برنگردم... هرچند از کوچک و بزرگ گرفته، همه برای آشتی دادن من با او پیشقدم شدند، اما من نمیخواستم مسعود را ببخشم و روی حرفم ماندم... اعتماد کردن به خیانتکاری که معنی عشق و محبت و گذشت را نمیفهمید، بزرگترین اشتباه بود... همین شد که گفتم مهرم حلال و تنم آزاد...
به چهار ماه نکشید که از هم جدا شدیم....