کشکت را بِساب
شعردونی
ارسالی از رضا سرپوش (رضیالله عنه)
قوری مادر زنم افتاد از دستم شکست!
گفت ای بی دست و پا کارت به جز آزار نیست
گفتم اصلاً من نفهمیدم چرا اینطور شد
گفت از بس پخمهای، فهمیدنش دشوار نیست
گفتم این یک بار را از اشتباهم بگذرید
گفت حرفش را نزن زیرا همین یک بار نیست
گفتم از بازار عیناً مثل آن را میخرم
گفت این قوری قدیمی بود در بازار نیست
گفتم الان میروم باچسب میچسبانمش
گفت جایی از مخت معیوب و مشکل دار نیست؟
گفتم ازسرکار رسماً عذرخواهی میکنم
گفت آن هم جز تظاهر یا ادا اطوار نیست
گفتم ایرادی ندارد حکم بر عزلم دهید
گفت آخر دخترم خیلی ازت بیزار نیست
گفتم ازدستم نمیدانم چه کاری ساخته ست
گفت کشکت را بِسا؛ راحت تر از آن، کار نیست

نظر شما