بس کنید ... بذارید استراحت کنیم!!!
برای یک کار واجب داشتم با عجله از جلوی ساختمان دوطبقه نیمهکاره حاج جعفر، بساز بفروش زبلی که در محله ما زندگی میکند، عبور میکردم که متوجه شدم حاجی مثل همیشه نیست و به افقهای دوردست خیره شده و گاهی هم با خودش حرف میزند!
حاجی جعفر از کودکی سر کار رفته و مدرسه ندیده و به قول خودش حتی بلد نیست نام خودش را هم بنویسد!
به حاج جعفر که نزدیک شدم ایستادم و با تعجب پرسیدم: حاجی! خدا بد نده؛ خیلی غرق در تأمل و تفکر هستین، چیزی شده؟!
لبخندی زد و مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد گیج و منگ نگاهم کرد و گفت: ٨٠ سال از خدا عمر گرفتهام و از وقتی یادم هست دارم کار ساخت و ساز میکنم! از عملگی برای مردم گرفته تا الان که برای خودم صاحب کار هستم! در این مدت هر جا برای مردم و همسایهها به خاطر کار ایجاد مزاحمت و سر و صدا کردهایم، در هر ساعت از روز که بوده، همگی با عصبانیت و اعتراض به ما گفتهاند که: رعایت کنید! کمتر سر و صدا کنید! میخواهیم استراحت کنیم!
این حرکت مردم برای من خیلی عجیب است!
گفتم: حاجی! این اصلاً چیز عجیبی نیست! مردم و همسایهها حق دارند! من هم از سر و صدای زیاد خوشم نمیآید و زود ناراحت میشوم!
حاجی خنده تلخی کرد و گفت: من یک سؤال از شما که اهل سواد و دانشگاه هستید دارم!
بادی به غبغب انداختم و گفتم: بفرما حاجی در خدمتم!
گفت: میشه میزان مطالعه مردم در طول شبانهروز رو به دست آورد؟!
گفتم: علم پیشرفت کرده حاجی! با کمک تکنولوژی و برنامههای آماری و پرسشنامه، میشه میانگین زمانی نسبتاً دقیقی از تمام کارهایی که مردم در طول روز انجام میدن به دست آورد! مطالعه هم یکی از همانهاست. چطور مگه؟
حاجی جعفر قاه قاه زد زیر خنده و گفت: نیازی به علم آمار و سیستم و بلد بودن میانگین نیست! منِ بیسواد دقیق به تمام مجامع علمی علوم انسانی و آماری جهان اعلام میکنم که میانگین مطالعه مردم ما کمتر از یک ثانیه در شبانهروز هم نیست!!!
من نگاه عاقل اندر سفیهی به حاج جعفر انداختم ولی در عین حال با تعجب و کمی ادعا و ژست روشنفکرانه پرسیدم: این را چطور و با چه ابزاری به دست آوردهای حاجی؟!
حاج جعفر یک بار از بالا تا پایین و یک بار هم از پایین به بالایم را ورانداز کرد و گفت: آخر در این هفتاد هشتاد سال هر وقت سر و صدا کردیم هیچ کس نگفت کمتر سر و صدا کنید میخواهیم مطالعه کنیم! همه در هر ساعت از روز فریاد زدند: بس کنید ... میخواهیم استراحت کنیم!
این چه معنی میدهد؟!
من چنان متقاعد شدم که چون اسبی چالاک به بهانه اینکه عجله دارم از حاج جعفر دور شدم!
قربانتان غریب آشنا