تعداد بازدید: ۱۵۴۰
کد خبر: ۸۴۷۶
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۹ - ۰۹:۰۷ - 2020 16 August
خاطرات یک پرستار از کار در بخش کرونای نی‌ریز

قهرمان مهربان بیمارستان نی‌ریز

فاطمه کاربخش پرستار بیمارستان شهدای نی‌ریز

آن روز به بخش کووید رفتم. از ابتدای پیدایش بیمارستانها کسی یاد ندارد که بخش کووید جزو بخش‌های بیمارستانی بوده باشد. اکنون هر روز این اسم بر سر هر زبان و زیرنویس رسانه‌هاست.


وارد بخشی شدم که بارها رفته بودم؛ اما امروز برایم غریب بود. مدیریت بحران بیمارستان بخش داخلی را از بیماران تخلیه و آن را به بیماران کرونایی اختصاص داده بود. شب نخوابیده بودم. ترس و وحشت مرا آزار می‌داد. این دلهره بیشتر حاصل همهمه‌ی افکار دیگران بود که فکرم را به تشویش کشانده بود. مثل آموزش رانندگی، تا آموزش نگرفته‌ای، ترس و دلهره داری؛ اما با یادگیری آرامش می‌یابی و با تمرین بر رانندگی مسلط می‌شوی. البته مجبور هستی استانداردها و قوانین را رعایت کنی تا دچار حادثه نشوی.

 از راهرویی طولانی که از دو طرف با اتاق‌ها احاطه شده بود گذشتم. هر اتاق یک یا دو تخت داشت و یک یخچال و پنجره‌ای رو به باغچه‌ مرکبات که در هیاهوی بحران فراموش شده بودند. انتهای راهرو ایستاده بودم. نمی‌دانستم چه کنم! فقط می‌دانستم که دستورالعمل‌های بهداشتی شدیدی حاکم است. 


او را دیدم. با صدای بلند نام مرا از انتهای سالن صدا می‌زد. لباس سراپا صورتی، ماسک خاکستری با دو فیلتر صورتی، با پاپوش‌های آبی. به من نزدیک شد. از همه صورتش فقط دو چشم پیدا بود؛ که اگر چه بی‌فروغ اما می‌شد لبخند و یک دنیا آرامش را در آنها دید.


فقط او مانده بود و همه همکاران و دوستانش هر کدام به دلیلی بخش کووید را ترک کرده بودند؛ یا مثبت شده بودند، و یا به دلایل دیگر از جمله فشار کار و غیره. 


او اما از ابتدای اپیدمی کشور و پاندمی جهانی، هنوز آنجا بود؛ ایستاده در برابر همه ناملایمات.


وقت را معطل نکرد و آموزش را شروع کرد. سراپا گوش بودم تا همه نکات را فرا بگیرم. می‌بایست به خاطر دیگران مواظب خودم باشم؛ در برابر نامرئی‌ترین ویروسی که ما را تسخیر کرده است.


لباس صورتی را پوشیدم و زیپ جلویش را تا زیر چانه‌ بالا کشیدم. نوبت ماسک که رسید، با دستان مهربانش به کمکم آمد. انگار می‌خواستند بر دهانم لگام بزنند و اسب وحشی سرکش و آزاد وجودم را گرفتار کنند؛ اسبی که تا دیروز در دشت‌ها آزاد بود و شیهه آوازش بر پهنه دشتها می‌پیچید. اما حالا این ماسک چون لگام بر دهان، نه برای اهلی کردن، که برای در امان ماندن بود.


سنگینی ماسک را بر گردن و سرم احساس می‌کردم؛ اما به مرور در روزهای بعد به آن عادت کردم. بالاخره من هم شدم یک آدم فضایی صورتی یا به قول بعضی همکاران پلنگ صورتی که هیچ شباهتی به اسب وحشی و آزاد نداشت.


می‌بایست در برابر نادیده‌ای که همه جا حضور داشت محتاط باشم. قوی‌تر از هر موجودی درگیرمان کرده بود. ردپای درد بود و سمفونی ترس.


اتاق‌ها را یکی یکی رد شدیم ... خالی بودند. 


گفتم: «بیمار ندارید؟» هنوز جوابم را نگرفته بودم که اتاق‌های بعدی را از بیمار اشغال دیدم. یکی، دوتا، سه‌تا ... داشتم می‌شمردم که گفت: «۶ تا».


روزی به آمار کشور زیر هزار بیمار کرونایی با هیجان و ترس گوش می‌دادیم و آمار شهر از یکی، دو تا فراتر نرفته بود. اما اکنون به آمارهای تصاعدی عادت کرده بودیم.


بخش را از شب‌کار تحویل گرفتیم. شش بیمار شامل یک زن و شوهر، دو مرد و دو زن در سن‌های مختلف که بیشتر از سردرد، بی‌اشتهایی، تنگی نفس و بدن درد شکایت داشتند.


وجود ماسک‌ رابطه کلامی را سخت می‌کرد. خانم سر پرستار گفت: شما بالای سر بیماران مثبت نروید. من می‌روم. گفتم نگران نباش نمی‌ترسم و ‌احتیاط می‌کنم. پا به پای من آمد. هرچه اصرار کردم به کارهای سرپرستاری خود برسد، بی‌فایده بود. به یاد دارم یکی از همکاران درباره او می‌گفت: «وقتی به بخش کووید رفته بودم هنوز ماسک فیلتر‌دار برایم تهیه نشده بود. او نیز ماسک فیلتر‌دارش را برداشت و ماسکی بدون فیلتر پوشید و گفت به خاطر این که آرامش داشته باشی که در برابر ویروس با هم فرقی نداریم.


کم‌کم بخار داخل ماسک که از نفسهای دم و بازدم ایجاد شده بود باعث آبریزش بینی‌ام ‌شد و حرکت آب گرم  شور را بر روی لبهایم حس می‌کردم. پوست پل بینی‌ام زیر فشار ماسک سوزش داشت؛ اما چه می‌شد کرد؟ قابل تحمل بود. سخت بود؛ اما کشنده نبود.


دستورالعمل‌ها می‌گفت هرگز به صورت و ماسکتان دست نزنید. هر اتاق را مجبور بودیم ده‌ بار برویم. خودم را فراموش می‌کردم در وظایفم. یاد روزی افتادم که هانا دخترم از سراشیبی تندی در منطقه زیبای بیدبخون نی‌ریز کنترل خود را از دست داده بود و می‌دوید و من با نگرانی فریاد می‌زدم: هانا مامان، ندو، آهسته برو. وقتی به خیر و خوشی ایستاد و بغلش کردم، گفتم: مامان چرا می‌دویدی؟! گفت: من نمی‌دویدم؛ پاهایم می‌دوید. و حالا من چون هانا نمی‌توانستم بایستم. مانند هر پرستاری که وجدان کاری و احساس مسئولیت داشت. اما من در برابر قهرمان بیمارستان شهدای نی‌ریز هیچ بودم وقتی سنم را، فرزندانم را و بیماری‌ام را بهانه می‌کردم تا ترس بی‌موردم را مخفی کنم و شاید بزدلی‌ام را. او صبح زود بیدار می‌شد، نمازش را می‌خواند، ناهار خانواده را آماده می‌کرد و پیاده سر کارش حاضر می‌شد. در طول شش ماه کرونایی همه آمدند و رفتند؛ اما او هنوز مانده بود؛ خسته اما استوار. با زخم‌زبان‌ها و کمبود‌ها می‌ساخت. می‌گفت: دخترم خیلی به من وابسته است. می‌خواهد مرا ببوسد یا در آغوش بگیرد؛ اما او را از خود دور می‌کنم. در طول این مدت فقط یک بار مادرم را دیده‌ام. دلتنگم. او بسیار قدردان پرستارانی بود که چند ماه ماندند و آنانی که با او شیفت می‌دهند. اما ایستاده در برابر باد تنها او بود.


پرسیدم: چرا مثبت نشدی؟! گفت: رعایت می‌کنم. گفتم: چرا مانده‌ای؟! لبخند زد و گفت: نمی‌دانم. همان وقت یاد پاهای هانا افتادم.


شاید بهاری دیگر که بیاید و شکوفه‌های انار و بادام باز ‌شوند و آب پلنگان و تارم جاری ‌شود و کرونا رخت بربندد؛ همه زندگی عادی خود را از سر گیرند. اما تنها خاطره شجاعت این زن بزرگ باقی بماند که در میدان ایستاد و رشادت کرد و نه نظاره. و او کسی نیست جز پرستار مهربان و قهرمان بیمارستان نی‌ریز: شهناز بنان.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها