تعداد بازدید: ۱۲۲۸
کد خبر: ۸۴۷۲
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۹ - ۰۸:۵۶ - 2020 16 August

با ماکس، بی‌ماکس من نیّام...

ماجراهای من و بی‌بی

آخرین دکمه لباسم را بستم و آمدم توی هال، بی‌بی اما همچنان روی زمین نشسته بود...


- بی‌بی، شما هنوز نشستین که...


- چیکار کنم؟ پاشم عَزوی تو رِ بیگیرم؟


- وا این چه حرفیه بی‌بی؟ مگه خونه‌ی عذرا خانوم دعوت نیسیم؟


- دختر تو منه مَسقره کردی؟ هی بیریم نریم را اناختی؟ یَی جی من ماخام برم میگی کولینا هه بیشین تو خونه، بعد خودُت میگی بیریم اینجا بیریم اونجا، من بویه رو چه سازی اَ تو برقصم، ها؟


- بی‌بی جون درسته نشستن تو خونه بهتره، ولی خب میگن تو جاهای خیلی شلوغ نرین، تو خونه‌ام آدم بخوا همش بمونه افسرده میشه دیگه...


بی‌بی بادی توی خودش انداخت...


- تو افسرده میشی؟ تو؟ تو میه چی حالیته که بِخی افسرده بیشی؟


- وا، این چه حرفیه بی‌بی جان؟ دسِ شما درد نکنه، بعدشم من برا خودم نمیگم که، من بخاطر خودتون میگم...


- لازم نکرده تو غصه‌ی منه بوخوری. تو اگه غصه خوری برو غصِی خودوته بوخور که همِی همسن و سالات دو تا بچه درن تو هنو شوور نکردی!


نگاهش کردم...


- دس شما درد نکنه بی‌بی جان، اینم چیزیه که شما دم به دقه می‌کوبین تو سر من؟


- میه دروغ میگم دختر؟ هی نشسی ورِ دل من، با من یکی به دو می‌کنی... بجِی ای کارا پوشو برو به فرک زنِگیت باش...


- باشه بی‌بی جون، اصلن هر چی شما بگین. حالا فعلاً پاشین تا بریم خونه‌ی عذرا خانوم. همه منتظر شمان، دیر شد...


بی‌بی نفس عمیقی کشید...


- دختر تو خو دیَم حرف خودته می‌زنی، میگم من نیّام...


- بی‌بی جون نیم ساعت بیشتر نمی‌شینیم، اندازه‌ی اینکه دعوتمون کردن، زود می‌شینیم و برمی‌گردیم.


- میگم من نیّام...


- اصلاً ماسک می‌زنیم.


- دختر با ماکس، بی‌ماکس من نیّام...


همانطور با بی‌بی در حال یکی به دو کردن بودم که تلفن خانه زنگ خورد...


گوشی را برداشتم و همانطور که بی‌بی را نگاه می‌کردم گفتم...


- چشم عذرا خانُم، چشم، کم کم داشتیم میومدیم... و به بی‌بی نگاه کردم که بیشتر چشم و ابرویش می‌رفت توی هم...


گوشی را که قطع کردم گفتم:


-  بفرما بی‌بی، عذرا خانوم بود. منتظرِ مان...


بی‌بی چپ چپ نگاهم کرد...


- عذرا غلط کرد با تو...


- وا، بی‌بی...


- وا و گولِی برنو... دختر میگم نیّام، میه تو زبون آدم حالیت نیشه...


- خب بی‌بی جون، دلیلشو بگین...


- دلوم نیخا بیام...


همانطور که به سمت تلفن می‌رفتم گفتم:


- خیل خب بی‌بی، پس من به عذرا خانوم زنگ می‌زنم میگم ما نمیایم تا مش موسی و بقیه‌‌ام منتظر نباشن...


این را که گفتم بی‌بی بلند شد ایستاد...


- گفتی کی اونجا هه؟


- هیشکی بی‌بی، خودشون دیگه...


- نه، گفتی مش موسی؟


- بله بی‌بی دیگه، مش موسی با دوسه تا از همسایه‌ها...


- اَی  ووووووی، خو دختر چرا زودتر نگفتی؟ خاک عالم، بَنا خدا یَی ساعته ماطَل ما هسن... برو تا بیریم...


- بی‌بی که درِ خانه‌ِ عذرا خانم را باز کرد همه شروع کردند به دست زدن... بی‌بی ذوق زده نگاهشان کرد...


- واااااای، چه خَوَره؟ چه خَوره؟


عذرا خانم خندید...


- بی‌بی جون گفتیم چون همیشه برا همه خبرای دست اول دارین، به مناسبت روز خبرنگار یه جشن برا شما بگیریم... 


بی‌بی اخمهایش رفت توی هم...


- خدا وَرتون دره، حالا  دیه من شدم خَورنگار؟


نگاهش رفت روی من...


- همش تقصیر توئه ناله‌زده هه، مرده‌شورُته ببرن... 


سرم را انداختم پایین که مش موسی گفت:


- نه بی‌بی جون، ای پیشنهاد من بود، بعدم اَ نظر من خو اصلاً عیبی ندره. چون شما هسین که همیشه خَوَرِی دس اول محله رِ اَ همه میگین، همَشم شکرِ خدا خَوَرِی خوب. بری هی گفتیم ازتون تشکر کنیم، ایشالا که همیشه خوش‌خَوَر باشین...


بی‌بی دست و پایش را گم کرد...


- ووووی راس می‌گی؟ ای پیشنهاد شما بوده؟ گفتم اینا به عقل ای دخترو نیرسه...


لبخند پت و پهنی زد...


- ایشالو عروسیتون والا...


گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها