تعداد بازدید: ۱۲۰۲
کد خبر: ۸۴۷۱
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۹ - ۰۸:۵۶ - 2020 16 August

یک برش دماوند در کافه زمین!

از اون لحاظ!

از آشپزخانه بوی شالیزارهای شمال می‌آید. بوی درخت‌های هیرکانی، تالاب‌های در حال خشک شدن، سواحل جنوب، بیابان‌های مرکزی ایران، رودخانه و ... اینجا ذائقه مشتریان حرف اول را می‌زند! عده‌ای آقا‌زاده و آقا‌نزاده سبیل به سبیل نشسته‌اند و منتظر آماده شدن سفارش‌شان هستند. راستی دوستان اکبر طبری هم هستند! مردی که پشت میز کنار پنجره نشسته با عصبانیت داد میزنه: داداش بالاخره این یه برش دماوند ما چی شد؟! بیست ساله منتظریما! قهوه‌چی از بالای عینک ته استکانی نگاهی به مرد می‌اندازد و می‌گوید: داداش دماونده‌ها ... لواسون که نیست هلوهلو برو تو گلو! بعد یک بنچاق مال سال هزار و سیصد و درشکه آوردی از عهد قاجار آوردی، یه روزه سند تک برگ می‌خوای؟! بشین تا آماده شه...


مردی که روبروی پیشخوان نشسته قهوه‌چی را صدا می‌کند و می‌گوید: مرد حسابی این چه زمینی‌یه به ما دادی؟! همش سنگلاخه! قهوه‌چی که حوصله‌ی ان‌قلت مشتریان را ندارد می‌گوید: میخای راسته و فیله توش باشه؟! رشوه دادن هم که بلد نیستی... آژان و مأمور هم که می‌بینی فرار می‌کنی و کار تعطیل میشه ... میخای وسط میدون کلاردشت یا گرگان بهت زمین بدم، ویلا بسازی؟! عجب گیری افتادیم امروز...


از میز کنار دستشویی صدای سرفه می‌آید. قهوه‌چی داد می‌زنه: پسر آب بده ... مشتری خفه شد! 


شاگرد دوان دوان با یک پارچ قرمز و لیوان استیل سر میز حاضر می‌شود. اما انگار سرفه‌های مرد تمامی‌ندارد. 


- اوستا سرفش بند نمی‌آد. تو گلوش گیر کرده!


- مگه چی سفارش داده؟ 


- زمین‌های جنگل زیارت


- ای داد بی‌داد ... پسر جان مگه نمی‌دونی اونجا رو رئیسی زوم کرده روش نمی‌شه زمین خواری کرد! حالا چه خاکی تو سرمون کنیم! 


مرد که رنگ و رویش سیاه شده است به زمین می‌افتد. قهوه‌چی با صدای بلند داد می‌زنه: پسر زنگ بزن اورژانس ... بعد هم رو به مشتریان می‌کنه و داد می‌زنه: آقایون زمین خوار تا اطلاع ثانوی کافه تعطیله ... خوش اومدین... به سلامت....


- پسر جوانی که ساعت گران قیمت و گردنبند طلا دارد می‌گوید: یعنی چی این همه ما رو علاف کردی حالا میگی کافه تعطیله؟!


- علاف بودی خودت خبر نداشتی ... میری بیرون یا با پس گردنی بندازمت بیرون بچه مزلف؟! فکر کردی بابات یه کاره‌ایه خبریه؟! هری بابا خوش گلدی...


- سرفه‌های مرد تمام می‌شود. اورژانس سر می‌رسد و مرد را به بیمارستان می‌برند. قهوه‌چی آشپز و کارگر‌ها را دور هم جمع می‌کند و می‌گوید: آقا این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست! این بار به خیر گذشت ولی از فردا باید به فکر شغل دیگه‌ای باشیم!
وحید حاج‌سعیدی


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها