تعداد بازدید: ۲۱۵۵
کد خبر: ۸۳۰۳
تاریخ انتشار: ۲۲ تير ۱۳۹۹ - ۱۱:۴۸ - 2020 12 July

کدام هولناک‌تر است؟!

زبونُم لال، زبونُم لال

*/یک دوست قدیمی‌ برادر زنت باشد، باجناقت باشد، هیچکدام؟!

 

وقتی رفتم خواستگاری، خانواده همسرم برای اولین بار بود که من را می‌دیدند و حتی می‌گفتند یک بار هم با من جایی برخورد نداشته‌اند!


آن موقع ته دلم کمی احساس غربت و بی‌کسی کردم و به یاد دو دوست قدیمی خودم افتادم که یکی از آنها با خواهر دوستش ازدواج کرده بود و دیگری با یکی از دوستانش باجناق شده بود!


در دلم می‌گفتم خوش به حالشان؛ لابد خیلی بهشان خوش می‌گذرد!


فکرش را که می‌کردم می‌دیدم خیلی طول می‌کشد تا با تک‌تک خانواده همسرم آشنا بشوم و بتوانم بر اساس شناختی که از روحیات و شخصیت آنها به دست می‌آورم با آنها تعامل و رفتار کنم! در این مسیر چقدر دلخوری و دعوا و بحث پیش بیاید خدا می‌داند!


طولی نکشید که سور و ساز عقد و عروسی فراهم شد و با هم زیر یک سقف زندگی آرامی را شروع کردیم! هیچ کدام از اعضای خانواده همسرم در زندگی ما دخالت نمی‌کردند و روابط ما خیلی رسمی و محترمانه بود ! 


در یکی از روزهای تابستان با همان دو دوست قدیمی هماهنگ کردم تا سه تایی یک صبح زود برای کوهنوردی به ارتفاعات اطراف نی‌ریز برویم!


درد دلها شروع شد و هر کداممان از  زندگی و مشکلاتمان داد سخن سر دادیم!


آن دوستی که برادر زنش دوست قدیمی‌اش بود می‌گفت:  جگرم از دست برادر خانمم خون است! تا می‌خواهم یک کلاسی جلوی فامیل همسرم بگذارم و به اصطلاح قپی بیایم، برادر زنم که از بچگی از تمام جیک و پیکم خبر دارد سریع با یادآوری یکی از سوتی‌های من، جلوی جمع به برجکم می‌زند و حالم را می‌گیرد! یادم هست بچه که بودیم یک روز که داشتیم در خانه آنها پلیس بازی می‌کردیم من خودم را دیر به دستشویی رساندم و شلوارم را خیس کردم. دیشب که مهمان خانه پدر زن بودیم برادر زنم صحبتم را قطع کرد و جلوی همه گفت: چطوری آقای پلیس!


بعد همه فامیل همسرم جوری که معلوم بود همگی از ماجرا خبر دارند، زدند زیر خنده!


آن دوستم که با رفیق قدیمی‌اش باجناق شده بود گفت: من هم خیلی حالم از دست باجناقم گرفته! از همان اول تمام جیک و پیکم را گذاشت کف دست همه فامیل زنم! هر جا که با هم هستیم جلوی همسرم یکی از شیطنت‌های دوران مجردی من را رو می‌کند و به بهانه یادآوری خاطرات خوش گذشته مرا جلوی همسرم کنفت می‌کند و من ناخواسته وارد یک جنگ خونین با همسرم می‌شوم!


مثلاً چند سال قبل که هنوز مجرد بودم و در اثر مسمومیت در بیمارستان زیر سرم رفتم! یک عکس با سرمی که در دستم بود گذاشتم پیج اینستا! یکی از دخترهای همکلاسی دانشگاهم کامنت گذاشته بود: چرا تبعیض قائل می‌شوی... چرا فقط از سرمت؟! دکتر شیاف تجویز نکرده؟!


خلاصه خانمم نه تنها از این حماقت من کاملاً از من نا امید شد، هر از گاهی می‌پرسد نگفتی اون خانومه که کامنت گذاشته بود واست، کی بود!


من که تا آن موقع حسرت این دوتا رفقایم را می‌خوردم،  نفس راحتی کشیدم و با مرور گذشته نه چندان روشنم، خدا را شکر کردم که با آشنا وصلت نکردم!
قربانتان غریب آشنا


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها