تعداد بازدید: ۱۳۹۰
کد خبر: ۸۰۸۷
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۰:۱۹ - 2020 24 May

بی‌بی محتکر بزرگ شکر

ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی گوشی تلفن را هنوز درست و حسابی قطع نکرده بود که شروع کرد به لباس پوشیدن.


- کجا بی‌بی؟


- ماخام برم بازار.


- چیکار بی‌بی؟


- زری بود، میگه مغازه بوووووق شکر اورده کیلو ۴۸۰۰.


- هوم، چقد خوب بی‌بی، من شنیدم قراره شکر گرون بشه.


- ها ننه خودومم هیطو شُنفتم، گفتم تا گیرون نشده، برم یَی خُردِی بوسونم بیام.


*****
بی‌بی هن و هن کنان آمد تو...


- خسته نباشی بی‌بی.
- خسه نباشی و دونِی داغ، الو گرفتم دختر، تابسون نامده،چه گرمه.


- اشکال نداره بی‌بی حالا.

 

- بری تو خو نه، چه اشکالی دره، هیجو تُمرگیدی تکونم سرِ جات نیخوری.


- چکار کنم بی‌بی خب؟ حالا گرفتین؟

 

- ها اسَدم ولی چه اسَدنی؟ ای همه راه رفتم هینِ دادنُم.


پلاستیک توی دستش را گرفت بالا...


- دو کیلوه، هرچی میگم دو کیلو دیَم بیدین میگن نیشه، بری هر خونِی دو کیلو. گفتم ماخام قیومَت بیدین. منم حالا میفَمم چکار کنم...


- میخواین چکار کنین بی‌بی؟


- هیچی، پسین تو میری هو دوکونو یَی دو کیلو دیه میسونی مییِی تا بگَمُت...


- ولی بی‌بی...


- ولی و مرض....
*****
پلاستیک را دادم دست بی‌بی و گفتم:


- بفرما بی‌بی، اینم دو کیلو شکر دیگه‌ای که میخواستین...


- خیل خو ننه، بذارُش تو آشپزخونه.
*****
سرم توی گوشی بود که بی‌بی آمد بالای سرم...


- بیا ای رِ بوسون پوشو.


- ای چیه بی‌بی؟


- رو بنده.


دستم را به سمتِ بی‌بی دراز کردم و روبند را از بی‌بی  گرفتم.


- الان اینو چکارش کنم بی‌بی؟

- قاب کن بزن برِ دیوال. خو بزن رو صورتُت...


- وا، خو برا چی بی‌بی؟


- دختر شد من ‌یَی دفه یَی چی بگم، تو ها و نه نکنی؟ بزن تا بگم.


- آخه بی‌بی جون...


- آخه و مرض. میزنی یا نه؟


روبند را که زدم روی صورتم، بی‌بی هم روبندش را بست...


- حالا میگی این برا چیه بی‌بی یا نه؟


- بری که میخِیم بیریم شکر بوسونیم نشناسنون.


- بی‌بی جون، دارین شوخی میکنین؟


- من با تو شوخی درم؟


- ندارین؟


- نع، بیریم...


- روبند را که برداشتم گفتم:


- بی‌بی اینم هشت کیلو شکر، هم میتونین مربا بپزین، هم شربت درست کنین. خوب شد دیگه.


بی‌بی پوزخندی زد...


- هشت کیلو؟ به هی خیال باش...


نشست پای تلفن...


- بیا شمارِی تک تک قوم و خویشارِ بیگیر بعد گوشی رِ بده دسِ من....


- میخواین چکار کنین بی‌بی؟


- تا جون تو درشه. ماخام بگم هر کدوشون برن برم دو کیلو شکر بوسونن...


- بی‌بی، بگین آخه اقد شکر میخواین چکار کنین؟


بی‌بی نفس عمیقی کشید...


- دختر، تو چرا عقلُته کار نینازی؟ اینارِ نیگه میداریم، صب که گیرون شد، میفروشیم اَ مردم.


- بی‌بی جون ولی این کار اصلن درست نیس، این کار احتکاره...


بی‌بی ادایم را درآورد...


- خیل خو، تو دیه نیخا یاد من بیدی، احتکاره، محتکاره... بیا زنگُته بزن.
*****
به پلاستیک‌های طاق و جفتی که توی پستوی بی‌بی انبار شده بود زل زدم.


- بی‌بی جون، الان اینا چن کیلو شکرن؟


- ۹۵۰ کیلو.


- جدی میگین بی‌بی؟


- ها، فقط دعا کن زودتری شکر گیرون بشه.


- چی بگم والا بی‌بی؟ من حرفی برا گفتن ندارم.


بی‌بی همانطور با ذوق به شکرها خیره شده بود که زنگ در را زدند....


انگار از اداره تعزیرات برای بازرسی خانه آمده بودند. چه کسی بی‌بی را لو داده بود خدا می‌دانست...


مامور تعزیرات به بی‌بی خیره شد...


- حاج خانوم، این همه شکر برا چیه؟


بی‌بی بادی توی خودش انداخت ...


- ماخام مربا دُرُس کنم ننه، جُرمه؟


مامور تعزیرات دوباره به حرف آمد....


- با ۹۵۰ کیلو؟


بی‌بی کم نیاورد...


- ها، خو نوه‌م گلاب، خیلی مربا دوس دره!


خلاصه به ساعت نکشید که شکرها مصادره شد و بی‌بی آه کشان به جای خالی شکرها در پستو زل زد....


فردای آن روز بی‌بی آمد بالای سرم....


- گلاب...


- جونم بی‌بی؟


- میگن مغازه بوووووووق روغن تعاونی آورده...


- خدایا خودت به خیر بگذرون...
گلابتون

 


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها