آمپول زدن نجیب در شفاخانَه نَیریز
یَک روز بی شفاخانَه نَیریز روان شدم تا آمپول زده کونم. از استرس آمپول و درد مرض سرماخوردگی حَوصله نداشتم.
هنوز وارد اتاق نشده بودم، لَباس قوندوزی را بالا بردم و روی تخت خوابیدم.
آقای پرستار بَگفت: هووووی چَه خبرت است؟ ما اینجا فقط فَشار خون را گرفته مَیکونیم.
گفتَه کردم: مگر اتاق مایَهکوبی (واکسیناسیون) و پیچکاری (تزریقات) نیست؟
با عصبیت بَگفت: خَیر، اتاق تَریاژ است.
من که نفهمیدم چَه بَگفت. بی اتاقی دیگر روان شدم. کسی نبود. گفتَه کردند کمپودر (تزریقاتی) رفته توالت و برگردد.
اما همان مَوقع یَک زن جیوان با شَوهرش بی شفاخانَه آمد. شَوهرش هم مَثال من سرما خورده بود و آمپول بی دست داشت.
زن بی شوهرش که معلوم بود مَثال من تَرسان است، بَگفت: برو روی تخت دراز بَکش تا بیایم برایت زده کونم.
اولش تعجب بَکردم. اما کمی که گوذشت، از حرف زدنشان فهمیدم زن جیوان خودش پرستار تازه وارد شفاخانَه است که در ساعت غَیر کاریاش شَوهرش را بی شفاخانَه آورده تا داکتِر او را موعالجه کوند.
بی نظر مَیرسید مَیخواهد جَلوی شَوهرش قیافه بَگیرد. با اعتماد بی نفس شیشه آمپولها را شکسته کرد و آن را درون سورنگ بَریخت.
گفتَه کرد: آمادهای؟
هنوز حرفش تمام نشده بود، داد شوهر جیوان بی هوا بولند شد.
فکر کردم تمام شده؛ اما نَظاره کردم آمپول را در آورد و دوباره کمی آن طرفتر فرو بکرد. این کار را ٥ یا ٦ بار تکرار بَکرد و با هر بار فرو کردن، داد شَوهر زیبان بسته بی هوا بولند مَیشد. معلوم بود رویش نَمیشود بی زن چیزی گفتَه کوند.
زن هم که رنگ رویش سرخ شده بود، با صَدای لرزان گفتَه کرد: نَدانم چَرا مواد درون سورنگ فرو نَمیرود.
همان مَوقع کمپودر از توالت برگشت و صحنَه را نَظاره کرد. مرد پرستار با همکارش سلام و احوالپورسی بَکرد و بَگفت: بَده من تا برایش زده کونم.
سورنگ را از او بَگرفت و همان بار اول زده بَکرد.
بی نظرم زن یادش بَرفته بود آب موقطر درون سورنگ کوند.
مرد بیچاره که از درد سر و صورتش پر از عرق شده بود، با چَشمانی گرد شده، بی سختی از تخت پایین آمد. دست بی کمر لنگان لنگان بی سمت تشناب (دستشویی) روان شد تا آبی بی صورتش زده کوند و حالش جا بیاید.
مرد پرستار رو بی من کرد و بَگفت: شوما هم دراز بَکش تا برایت زده کونم.
روی تخت روان شدم و دَراز کشیدم. آمپول را آماده بکرد و همین که خواست زده کوند، تیلیفون موبایلش زنگ بَخورد و از اتاق بیرون بَرفت.
ناگهان نگاه زن جیوان بی سوی آمپول روان شد. انگار داشت پیش خودش گفتَه مَیکرد باید لیاقت خودم را ثابت کونم.
رو بی من کرد و بَگفت: خودم برایت زده مَیکونم.
چشمانم سیاهی بَرفت.
همین که بی سمت آمپول روان شد تا آن را بردارد، از تخت پایین پریدم و دوان دوان بی سمت حیاط شفاخانَه و دوچرخَه روان شدم.
نجیب