تعداد بازدید: ۷۷۵
کد خبر: ۷۹۶۲
تاریخ انتشار: ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۰۹:۲۵ - 2020 26 April

او موقه یَی آغابالاسری داشتی، الان دیه شدن صد نفر!

ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی گوشی تلفن از دستش افتاد و همانجا بی حال کنار دیوار تکیه زد...


رفتم کنار دستش و شروع کردم به تکان دادن او...


_ بی‌بی... بی‌بی... بی‌بی چی شد؟ کی بود؟ بی‌بی...‌ توروخدا چیشاتو باز کن...


بی‌بی همانطور بدون جواب ماند که دوباره تکانش دادم....


_ بی‌بی... بی‌بی...


بی‌بی محکم شانه‌اش را از زیر دستم کشید بیرون...


_ گووووووله... شونَمه خُرد کردی دختر خو.


_ خوبی‌بی بی؟


زد زیر گریه....


_ نههههههههه...


_ چرا بی‌بی؟ چی شد؟


_ چراااااااغ...


_ چرااااااغ چیه بی‌بی؟


_ چراااااااغ...


_ نگاهی به لامپ توی اتاق انداختم‌...


_ چراغ اتاق بی‌بی؟


_ نههههه...


_ چراغ حیاط؟


_ نههههه...


_ چراغ دسشویی؟


زد توی سرم...


_ مرده شوروته ببرن، چراغ دسشویی چی چیه؟


دوباره زد زیر گریه...


_ پس چی بی‌بی؟


دماغش را پرصدا کشید بالا...


_ چراغ خانم، ننِی ناصر...


_ خب...


_ خو و مررررگ... مُرررررده...


_ آخی بی‌بی. جدی؟ خدا رحمتش کنه...


با پر چارقدش آب دماغش را گرفت و گفت:


_ هنو سه ما نی شوورُش مرده... شانس اورد زود رف، زیردَسی نشد... نه مث من. ۳۰ ساله آغاتون مرده، بویه اَ ساز همه برقصم، ای یَی چی میگه، او یَی چی میگه، هر کدومشون یَی دستوری میدن.


_ چی میگی بی‌بی جون؟ اونام خوبیِ شما رو میخوان...


_ خوبی چی چیه؟ اگه او موقه یَی آغابالاسری دَری، الان دیه صد نفر ماخان بَرَت تعیین تکلیف بکنن. یَنی ننه یی چی بگم هیشکه بری آدم شوورُش نیشه. هی خودِ من بعد آغات یَی روز خوش رنگ اَ چیش ندیدم. اَ همه مهمتر مجبوری بِری تَنا نواشی، یَی دونِی داغی مث تورِ صب تا شو تیَمل بکنی... خدا خودوش میونه من خو اَ جونوم سیر سیرَم... والا ما هنو سالمیم میتونیم در و تو خودمونه بکنیم یَی سریمون نیان بزنن، وای به حال روزی که چار روز رو جا بفتیم، دیه نیگا تو صورتونم نیکنن...ینی خوشِ دلِ چراغ...
صب تا شو دعام ایه خدا منه زودتر راحت بکنه... 


_ واااااای بی‌بی، خدا نکنه، این چه حرفیه؟ بعدم یه چیزی بگم بی‌بی؟ به نظر من که اینا همش حرفه، جون خیلی عزیزه بی‌بی. خودِ شما از روزی فهمیدین کرونا اومده، چطور اینقدر مواظب خودتون هستین، یا مثلاً نشده تا حالا یه دونه از قرصاتونو سر موقع نخورین...


بی‌بی چپ چپ نگاهم کرد...


_ مرده شور اون ریختته بزنن که آدم نیسی، ینی صد رَمت اَ یَی بُزی! منه بوگو نشسم درم بری کی درد دِل میکنم. دختر من کجا حواسُم اَ خودوم هه، ها؟


بلند شد چادرش را انداخت روی سرش...


_ کجا بی‌بی حالا؟


_ او دنیا! اگه اجازه بیدی ماخام برم عزاپرسی...


_ بی‌بی جون ببخشیدا، ولی تو این وضعیت خیلی خطر داره، دیگه خود دانین... 


کمی ساکت شدم و دوباره گفتم...


_ البته دور از جونتون، ولی شما که میگین از زندگی سیر شدین، میتونین برین...


بی‌بی کمی این پا و آن پا کرد و چادرش را درآورد...


_ نیرَم، البته بری ترسُش نیسه، یادُم اومد ماخاسم برم حموم!
گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها