دختر دری عکسه میکنی، گاسم کولینا گرفتاشی
بیبی گوشیاش را گذاشت زمین و گفت:
- ووووووی، خدا اَ سرِ ای چینیا نگذره، تو مُبایلُم داشت نوشون میداد، داشتن کرم و موش و عقرب میخوردن. دیه دره حالوم بد میشه، هر جا رَم خو نیگا میکنی، درن در مورد ای مریضیو حرف میزنن.
- کدوم مریضی بیبی؟
- هی دیه ننه، کولینا هه، مولینا هه، چی چیه؟
- کولینا که اون داور معروف فوتباله بیبی، نکنه منطورتون کروناس؟
بیبی پشت چشمی نازک کرد...
- ووووی، حالا مِخِی بیگی من خیلی چی سرُم میشه؟ ها، هینه.
- آره بیبی جون، درست میگین، این روزا همه مطالب اخبار و روزنامهها و مجلهها در مورد همین کروناست...
- ننه حالا چیطو بویه بفمیم کی کولینا دره؟
- اونطوری که من شنیدم، علائمش یه طوری مث سرماخوردگیه بیبی، تب و سرفه و عطسه و سردرد و خدایی نکرده بعضی مواقعم مرگ...
- وووووی ننه، راس میگی؟ خدا آخر و عاقبت مارِ به خیر کنه...
*****
از حمام که آمدم بیرون، شروع کردم به عطسه کردن...
هنوز درست و حسابی وارد هال نشده بودم که بیبی شروع کرد به جیغ زدن...
خیره اش شدم...
- چیه بیبی؟
همانطور که سعی میکرد خودش را دور نگه دارد گفت:
- جِلو نیا... برو عقب وِیسا، میگم جِلو نیا...
- چی میگی بیبی جون؟ چی شده مگه؟
بیبی گوشه چارقدش را گرفت جلوی دهانش...
- وووووی میگه چیطو شده، ووووی میگه چیطو شده، دختر تو دری عکسه میکنی، گاسم کولینا گرفتاشی. نزیک من نیا...
چند قدم رفتم جلو که صدای بیبی بلندتر شد...
- گلاب به جون خودوت اگه بییِی نزیکتر با هی عَصو نصفُت میکنم، زود باش تو خونه درشو...
حوله را از دور سرم باز کردم...
- چی میگی بیبی؟ من هر وقت از حموم میام بیرون می افتم رو عطسه، اینو که شما بهتر میدونی. بعدشم کرونا کجا بود؟ تا اونجایی که من میدونم خداروشکر هنوز موردی تو ایران گزارش نشده...
بیبی چارقدش را محکمتر به صورتش فشرد...
- اَ کجا معلوم تو اولین نفر نواشی؟ به جون خودوت گلاب یا الان تو خونه درمیشی یا زنگ میزنم ١١٠ !
- ای بابا، ۱۱۰ برا چی بیبی؟ مگه من جرم کردم؟
- اَ جرمم بدتر، آخه دختر رَحمُت اَ جوونیم بیا، میگم بیا اَ خونِی من برو در...
با ناراحتی به بیبی خیره شدم...
- آخه بیبی، من با این سرِ خیس، اینوخت شب، سرما کجا برم؟ بابام اینام که میدونین رفتن شهرستان، نیستن. بذارین حداقل سرم خشک بشه، بعد...
- نع، نیخا، دیه تا اوموقع منم خُدِی نکرده گرفتم...
- اجازه میدین لباسامو عوض کنم؟
- خیل خو، فقط سه دقه وخت دری، زود باش...
لباسهایم را عوض کردم و همانطور با سر و کله خیس از خانه زدم بیرون. مانده بودم آن وقت شب، ساعت ۹ کجا بروم که ناگهان مش موسی مثل یک فرشته نجات جلویم سبز شد. قضیه را که برایش تعریف کردم خندهای کرد و با من همراه شد تا نزد بیبی وساطتی کند و من شب را در خانه بیبی بمانم...
*****
بیبی تا چشمش به من افتاد، دوباره اخمهایش رفت توی هم. لاالهالی اللهی گفت و ادامه داد:
- دختر، رو اُو سیا بیشینی، تو خو ورگشتی...
خواست ادامه دهد ولی مش موسی را که دید، زبانش قفل شد...
مش موسی خندهای کرد و همانطور سرپا گفت...
- بیبی جون، وختی گلاب قضیه رِ برَم تعریف کرد، اصلا باورُم نشد، گفتم بیبی و ای حرفا؟ تازه ای بَنِی خدا خو میگه حساسیت دره و همیشه بعد حموم میفته رو عطسه...
بیبی سرتاپای مرا ورانداز کرد و گفت:
- خیلِ خو ننه، بخاطر گلِ رو مش موسی طوری نی... بیو بیشین...
سرش را به سمت مش موسی چرخاند...
- حالا شوما بری چه سرِپا ویسیدین؟ ایطو خو بده، بیا بیشین والا!
مش موسی نگاهی به ساعت انداخت...
- ایوخته دیه وخت نیشه بیبی. آخر شو هه، برم ایشالا، یَی موقِی دیه....
بیبی اصرار کرد...
- بَقُرآن اگه بذرم چوی نخورده بیری، اصن نیشه...
مش موسی اصرار بیبی را که دید پا سست کرد اما موقع نشستن...
مش موسی که عطسه کرد، بیبی با بهت به مش موسی خیره شد، خودش را جمع و جور کرد و همانطور که دستش را جلوی دهانش میگرفت گفت:
- دروغم نیگی مش موسی، ایوخته دیه آخر شو هه، وخت چوی خوردن نی، برو ایشالا یَی وخت دیه!
گلابتون