تعداد بازدید: ۹۱۷
کد خبر: ۷۶۶۴
تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۹۸ - ۰۷:۴۰ - 2020 17 February

نگو عمه بگو گوله‌ی نمک!

زبونُم لال، زبونُم لال

دیروز عصر دلم هوای خانه عمه را کرد و سریع شال و کلاه کردم و به آنجا رفتم! شوهر عمه تنها روی یکی از مبلهای قدیمی‌خانه‌اشان لم داده و در فکر بود! وقتی علت سکوت و تعمقش را پرسیدم گفت: دخترم نسرین، عمه‌ات را برده دکتر تا چکاب سالانه‌اش را در دفترچه بیمه بنویسد ولی چند دقیقه پیش تلفنی از دست عمه‌ات سر من داد زد و قطع کرد! 


شوهر عمه دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت: احتمالاً عمه اعصاب نسرین را خرد کرده. کاش خودم با عیال رفته بودم؛ بچه‌های این دوره زمانه که اعصاب درست حسابی ندارند!


چیزی نگذشت که آنها به خانه برگشتند و به محض ورود، نسرین شروع به داد و قال کرد و گفت که دیگر حاضر نیست ثانیه‌ای با عمه جایی برود؛ حتی اگر آنجا بهشت موعود باشد! عمه هم با بی‌خیالی تمام مرتب در جواب دخترش می‌گفت من دوست دارم اینجوری زندگی کنم؛ به کسی هم ربطی ندارد!


چند دقیقه بعد که همه ساکت شدند و از دعوا و مشاجره خبری نبود من آهسته و البته با ترس و لرز از عمه پرسیدم چرا دخترت را ناراحت می‌کنی در حالی که در این سن و سال به دلیل ناتوانی و کهولت سن به بچه‌هایمان بیشتر نیاز داریم و باید بیشتر مراعات اعصابشان را بکنیم؟! 


ناگهان عمه با صدای بلند طوری که همه متوجه شوند گفت: به تو ربطی ندارد!


دختر عمه که متوجه کنجکاوی من شد سفره دلش را باز کرد و گفت: مادرم اصلاً رعایت مردم را نمی‌کند! در هر مکانی و در هر جمعی که باشد هر چه دلش خواست و سر زبانش آمد می‌گوید!


به خدا آدم خجالت می‌کشد با او جایی برود! یکهو همه بر می‌گردند و نگاه می‌کنند! مثلاً همین امروز در مطب نزدیک بود منشی دکتر بیرونمان کند! برگشته به دخترک بیچاره می‌گوید: چه موهای قشنگی!


او هم پاسخ داد: کاشتم!


گفت: چه دندانهای خوبی!


او هم گفت: کاشتم!


گفت: چه ناخنهای نازی!


جواب داد: کاشتم!


مادرم برگشته و جلوی تمام مردم به دختره می‌گوید: پناه بر خدا! دختر هستی یا محصول کشاورزی؟!


کل سالن انتظار به منشی خندیدند و منشی هم که عصبانی شده بود می‌خواست دفتر نوبت‌دهی را بکوبد توی سر من!


هنوز غائله منشی تمام نشده بود که داخل مطب دکتر شدیم و دکتر از مادرم پرسید: چطوری مادر جان؟! از احوالاتت چه خبر؟! 


مادرم خندید و به دکتر گفت: از شیرین پرسیدند از خسرو چه خبر؟ گفت: هیسسس... من با مجنون مسافرت هستم؛ چه حالی چه احوالی دکی جون!


دکتر بیچاره هاج و واج نگاهمان می‌کرد! 


موقع برگشتن به خانه یکی از همکلاسی‌های دانشگاهم که پسر خیلی خوبی هست و از من خواستگاری کرده شانسی ما را در خیابان دید و سوارمان کرد!


از مادرم احوال پدرم را پرسید و گفت: ان‌شاءالله که با حاج آقا در تفاهم هستید؟!


مادرم گفت: آره تفاهم کامل برقراره؛ جفتمون حالمون از هم به هم می‌خوره!


فکر نکنم با این رفتار مادرم، پسره عمراً به خواستگاریم بیاد!


در آزمایشگاه هم پزشک آزمایشگاه از مادرم پرسید: مادر! قلیون هم می‌کشید؟!


مادرم برگشته با پوزخند می‌گوید: نه دستتون درد نکنه تازه کشیدم و اومدم! 


خدا وکیلی شما بگویید من با یک همچین مادری چطور بروم بیرون؟!


من که همینطور خالی خالی همیشه از عمه و عصای در دستش ترس دارم  با ترس و لرز نگاهی به عمه و بعد نگاهی به دختر عمه کردم و گفتم: عمه مگه چشه؟! ماشاءلله انگار گوله‌ی نمک!
قربانتان غریب آشنا


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها