دست ابراهیم خان زهری درد نکناد!! اشارت
این فهندژ که به هر شعر روایت کرده
قصهای را به من اینگونه حکایت کرده
که شبی یک نفر از اهل محل در خانه
مجلسی داشته و از همه دعوت کرده
هر که مشغول به کاری شده در عیش و سرور
ساعتی هیکل خود دور ز محنت کرده
ناگهان آدم بی بته زده کنتور برق
خانه در ظلمت شب مردک نکبت کرده
خانه در ولوله و هر که در آن تاریکی
یکهای خورده و از همهمه وحشت کرده
یک نفر سینی چایی که به دستش بوده
به سر و خشتک یک عده حوالت کرده
دیگری داشته شلوار عوض میکرده
توی یک پاچه دو پا از سر حیرت کرده
بعد از آن هم سر او خورده به یک گلدانی
و سقوط از سر یک پله به شدت کرده
آن که مشغول به اصلاح سبیلش بوده
پس هرس نصف سبیل از لب و صورت کرده
یا که افتاده یکی بر شکمی چله و چاق
بچه هم در شکمش بوده و علت کرده
شصت پای دگری رفته میان چشمش
یا به دیوار سرش عرض ارادت کرده
یک نفر روی چهارپایهای گشته ولو
به زمین آمده با دیگ اصابت کرده
دست این رفته به جیب دگری در ظلمت
استفاده و همان دزد ز فرصت کرده
یا که انگشت به سوراخ دماغی رفته
تا که انگشت در آید چه سماجت کرده
عاقبت برق شده وصل در آن تاریکی
یک نفر دست به کنتور زده جرئت کرده
مرد بی بته شناسایی و رسوا شده و
صاحب خانه از آن شخص شکایت کرده
نزد قاضی همه رفتند به نام شاکی
همه گفتند که این شخص جنایت کرده
گفت قاضی که مگر جرم چنین مردی چیست؟
که شما را همگی سوی قضاوت کرده
گفت پس صاحبخانه که به یک انگشتی
خانه را یکسره تبدیل به ظلمت کرده
خشتک و دامن مهمان مرا سوزانده
بینوا ناله ز سوزش دو سه ساعت کرده
دیگری هم که نفهمیده سرش رفته به دیگ
چند ساعت طلب از همت ملت کرده
آن یکی هم که به ساطور زده دستش را
چونکه بیچاره در آن همهمه غفلت کرده
عمهام خواسته تا سرمه کشد در چشمش
دست و پاچه شده در بینی عفت کرده
سر مادر زن من هم زِ دو جا بشکسته
باز بر بنده خداوند چه رحمت کرده
سیب سالم ز گلوی دگری رفته فرو
ساعتی ضجه و فریاد ذلالت کرده
یک نفر آدم بیچاره توالت بوده
به تن و جامهاش از ترس کثافت کرده
گفت قاضی که به یک دکمهای انگشت زده
من چه گویم که به یک دکمه اشارت کرده؟
حکم باشد که به انگشت کنی در حلقش
طبق یک تبصره جبران خسارت کرده
