هیشکی مقصر نیست؛ مردم زود رنج شدن!
عصر جمعه دلم خیلی گرفته بود. تصمیم گرفتم به خانه مادربزرگ بروم! خوشبختانه بیشتر فامیل آنجا جمع بودند و همه در حال بگو بخند!
من هم بعد از چاق سلامتی با همه کنار مادربزرگ نشستم!
یک دفعه مادربزرگ گیر داد به من که چرا ازدواج نمیکنی؟! من هم برای اینکه دست از سرم بردارد گفتم با سلیقه خودت برایم زن بگیر!
مادربزرگ یک نگاه به زن داییها و شوهر خالهها انداخت و گفت: من اگه سلیقه داشتم اینها عروس دامادام نبودن ننه!!!
ناگهان سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد و در کمتر از ربع ساعت همه به بهانههای مختلف پراکنده شدند!
یواش گفتم: مادر جون! چرا اینجوری صحبت کردید؟! بندگان خدا ناراحت شدن!
گرهی به پیشانی انداخت و با عصبانیت گفت: چی گفتم مگه؟! من چه تقصیری دارم؟!
از ترس سکوت کردم و گفتم: هیچی نگفتی مادر جون! اونا خودشون نازک نارنجی و زود رنج هستن شما گناهی ندارید!
یواش یواش از مادربزرگ دور شدم و رفتم کنار پدربزرگ نشستم!
پدربزرگ در گوشی بهم گفت: بچههای این دوره زمونه خیلی سریع بهشون بر میخوره و ناراحت میشن! مادربزرگت چیز بدی نگفت که اونا ناراحت شدن! مردم کم صبر و زود رنجن!
مثلاً همین دیروز یکی از کاندیداهای مجلس رو دیدم و بهش گفتم منم اگه میتونستم روی صندلی خواب برم حتماً مثل تو کاندید میشدم.
نمیدونم چرا بدون خداحافظی از من دور شد! یعنی به نظرت حرف بدی زدم؟!
گفتم: نه پدربزرگ شما حرف بدی نزدی و هیچ تقصیری نداری؛ مردم زود رنج شدن!!!
شوهر خالهام خواست سیگاری روشن کند که ناگهان دختر دایی که دانشجوی پزشکی است و خیلی هم برای فک و فامیل کلاس میگذارد، پرید وسط و گفت: اوه خدای من! سیگار آرام آرام شما رو نابود میکنه!
شوهر خاله لبخندی زد و گفت: ما هم عجلهای نداریم!
من زدم زیر خنده و دختر دایی بلند شد از اتاق رفت بیرون! شوهر خالهام گفت: ای داد بیداد! مردم چه زود رنج شدن! مگه من حرف بدی زدم؟! گفتم: نه تو هم بی تقصیری!
خیلی یواش خودم را به جمع بچههای محصل خانواده رساندم! به پسر خالهام که داشت با گوشی بازی میکرد گفتم: نگاه کن پسرخاله! همه دارن درس میخونن! تو هم بخون تا مث پارسال همه درسها رو تجدید نیاری!
جوابم رو نداد! ناراحت شدم و گفتم: تو که تابستون تجدیدیها رو میخوانی و شهریور قبول میشی خب الان گوشیت رو بذار زمین و بشین بخون خرداد قبول شو. مگه عقل نداری؟!
لبخند مرموزی زد و با اشاره به چند تا دانشآموزی که توی جمع ما بودند گفت: اتفاقاً اونایی که خرداد قبول میشن عقل ندارن! اونا ٩ ماه درس میخونن سه ماه بازی میکنن ولی من ٩ ماه بازی میکنم سه ماه درس میخونم!
این حرف را که زد بچههای درسخوان یکی یکی از ما دور شدند! پسر خالهام گفت: مردم چقدر زود رنج شدن. مگه من چی گفتم؟!
گفتم: تو تقصیری نداری! تقصیر از منه که خبرم عصر جمعهای ننشستم خونه خودمون تا اینقدر فتنه به پا نشه!
این را گفتم و از خانه مادربزرگ زدم بیرون!
قربانتان غریب آشنا