ننه، الهی قربون برهی دکتُرُم بشم!
داوود عینک ته استکانیاش را روی صورتش جابهجا کرد و گفت:
- من دیگه عمراً برم خونه ...
بیبی نشست روی زمین.
- بچه ای حرفا چی چیه میزنی؟ خجلت نیکشی بعد سی سال سن؟ خونه نیرم چی چیه؟
- چکار کنم بیبی؟ دیشب بابام گفت امسالم نرفتی سرکار یا دانشگاه، دیه خونه نیا!
- حالا تو ماخاسی صب کنی بینی قبول میشی یا نه، بعد بییِی رو سرِ من!
- حوصلشونو ندارم بیبی، بابا ننههای مردم، کلی بچههاشونو تشویق میکنن و بهشون میرسن که پزشکی قبول شن، بعد اینا تا من اسم رشته پزشکی میارم، شروع میکنن به خندیدن و مسخره بازی!
بیبی پوزخندی زد...
- ننه والا خو مسقرهام دری! ۱۳ سالِ آزگاره نشسی که دکتری قبول بیشی! اگه ماخاسی خورهای بیشی دیه تالا شده بودی!
داوود نگاهی به بیبی انداخت...
- دس شما درد نکنه بیبی... شماهم؟؟؟
- ها، منم! دروغ میگم بیا تف بنّاز تو روم! خو بچه میه بقیه شغلا چشونه؟ میه همه بویه دکتر بشن؟ میه بقیه شغلا شغل نیسن؟ خودوتم خو میگی بری خودوم مهم نی دکتر بشم یا نه! خو دیه چه مرگُته؟ چرا نیری یی کارِی دیه بیشی... اصن یی چی بگم تو قیافت اَ دکترا نیخوره!
داوود به مِن و مِن افتاد...
- آخه بیبی منم دلیلای خودمو دارم... بعضی چیزا رو نمیشه گفت... بعضی چیزا بهتره تو دل آدم بمونه!
بیبی اخمهایش رفت توی هم...
- ماخام قیومت بیگی، ماخام آخرت بیگی... هیطو نگو تا به امید خدا عُغده بشه سرِ دلوت! خو بچه بوگو تو دردُت چی چیه؟ چه مرگُته؟
داوود سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت و بعد از ظهر همان روز با وساطت بیبی رفت خانه خودشان...
*****
روز اعلام نتایج بود که داوود در را باز کرد و با یک جعبه شیرینی آمد تو... بیبی تا او را با جعبه شیرینی دید، گل از گلش شکفت...
- ننه، الهی قربون برهی دکتُرُم بشم! آخرُشم قبول شدی، نه؟
داوود لبخندی زد...
- نه بیبی...
بیبی وا رفت...
- نه و مرض، نه و درد، من گفتم ای دفعه دیه قبول نشی، خودوته میکشی، نپه بری چه دیه چیلُت وازه؟
- داستان داره بیبی...
بیبی با تعجب زُل زد به داوود...
- داستان دره و گولّه برنو. بچه میگی چته یا نه؟
و داوود بالاخره به حرف آمد...
- بیبی جون! واقعیتش من یه دختری رو میخواسم که چن ساله برام شرط گذوشته باید رشته پزشکی قبول شم تا بهم جواب بده. امروز وقتی دیدم رشته پزشکی قبول نشدم، زنگ زدم و بهش گفتم مجبورم برم یه رشته دیگه و خواستم برا همیشه خدافظی کنم که خلاصه از خر شیطون اومد پایین و رضایت داد زن دکتر نباشه و من یه رشته دیگه انتخاب کنم! الان این شیرینیام بهخاطر همونه!
داوود جعبه شیرینی را باز کرد و بیبی محکم زد توی صورتش و در حالی که یک شیرینی بزرگ بر میداشت گفت:
اَی خدا بزنه تو سرِ زن ذلیلُت...
گلابتون