تعداد بازدید: ۱۲۲۳
کد خبر: ۶۶۵۷
تاریخ انتشار: ۳۰ تير ۱۳۹۸ - ۰۷:۳۳ - 2019 21 July

اِنگا دیه هیشکه اُوسن نیشه

ماجراهای من و بی‌بی

منیژه همانطور که وسایلش را روی زمین می‌گذاشت گفت:


- واااااااای، هر چی سختیه برا زنای بدبخته، فقط اسم مردا بد در رفته... والا...


بی‌بی نیم‌نگاهی به او و شکم نیمه‌برآمده‌اش انداخت و همانطور که ابروهایش را بالا می‌انداخت گفت:


- هاااااااااا، مخصوصاً بری تو که دیه اَ صب تا پسین یَی دقه‌ام رو زمین نیشینی. 


نفس عمیقی کشید و ادامه داد:


- والا تا اونجِی که من یادُمه، هرچی کار تو خونه بود، خو او فرشید خدازده می‌کرد، اَ شُسَن و روفتن گرفته تا چی دُرُس کردن... حالا بری چه دَره اَ تو سخت می‌گذره، دیه من نیفَمم!
منیژه چیزی نگفت و با حالت دلخوری ابروهایش را کشید توی هم...


منیژه دخترعمویم بود و از آنجا که شوهرش عسلویه کار می‌کرد و عمو و زن‌عمو هم رفته بودند مشهد و او هم با خانواده‌ی شوهرش قهر بود، قرار شده بود تا آمدن عمواینها، چند روزی خانه‌ی بی‌‌بی بماند. از همان لحظه‌ای که آمد، روی پتوی گوشه‌ی اتاق دراز کشید و شروع کرد به امر و نهی...


- گلاب...


- بله؟


- یه بالش میاری بذاری زیرِ دسَم؟


- بی‌بی...


- هوم؟


- یه لیوان آب میاری قرصامو بخورم؟


- بی‌بی... برام یه جوشونده دم می‌کنی؟


- گلاب... پنکه رو بچرخون، خیلی گرمه!


- بی‌بی، غذارو میاری کنار دسَم، نمیتونم بیام سرِ سفره...


و آنقدر در آن یکی دو ساعت گفت و گفت تا بالاخره صبر بی‌بی سرآمد... 


- بی‌بی...


- زهرمار، گوله، کوفت، دونه‌ی داغ، خو چه مرگُته هی بی‌‌بی‌ بی‌بی میکنی؟ دو ساعته اومدی اینجا، دویس تا دستور دادی. هی تُمرگیده ای رِ بَرَم بیَرین، او رِ برم بیَرین. اِنگا دیه هیشکه اُوسن نیشه، والا ما هف هش مامون بود، میفتیدیم تو لگن خمیری، اَ نون پختن و پات کردن و بچه‌داری، ای مسقره بازیام دَرنیوُردیم. حالا دختَرِی ای دوره هنو چار ماشون بیشتر نی، خودشونه مینّازن.


تا میفَمَن حامله‌ان دیه دَسِّ اُو سیاسفید نیزَنن! انگا ماخان تخمِ چارزده بذَرن... خَجِلتم نیکشن، توقع درن لگنم بذَری زیر پاشون!


کف کنار لبش را پاک کرد و دوباره گفت:


- نیگا منیژه، اُمدی اینجا، قدمُت رو سر و چِش، ولی اینجا خونه خودتون نیس که همه دَس وَر سینَت ویسَن، منم فرشید نیسم که هرچی گفتی بگم چشم. اینجا هرکه هر کاری دره پا میشه خودوش می‌کنه...


بی‌بی همانطور داشت ادامه می‌داد و منیژه داشت با دهان باز نگاهش می‌کرد که کشیدمش توی آشپزخانه...


- بی‌بی جون بسه دیگه ولش کنین، دو روز اومده اینجا بهش اینقد سخت نگیرین...


بی‌بی چپ‌چپ نگاهم کرد...


- خدا بزنه تو سرُت که هر کاریت کنن حمالی! خو دختره‌ی خل و چل من درم جوش تو رِ می‌زنم! حالا هیجو ویسا نیگا کن، بین چطو رو ای دخترو رِ کم کنم!
*****
از در که آمدیم بیرون، بی‌بی رو کرد به منیژه...


- منیژ... پوشو سفره رو جم کن، ظرفارم بوشور...


منیژه نیم‌نگاهی به بی‌‌بی انداخت...


- کی؟ من؟!! !


- پ نَ پَ... ننت! میه بغیر تو کسی‌ام اینجا اسمُش منیژه هه؟ ظرفارِ که شُسی، کترَم بذار، یَی چوی دُرُس کن...


منیژه نیم‌نگاهی به بی‌بی انداخت و با لب و لوچه‌ای آویزان از جایش بلند شد...


نیم ساعتی از دراز کشیدنش گذشته بود که بی‌بی دوباره به حرف آمد...


- استراحتُت که تموم شد، یَی دسی‌ام با گلاب بیَرین تو خونه، همه جا رِ خاک گرفته!


منیژه نفسی عمیق کشید که بی‌بی دوباره گفت:


- ها منیژ؟ چته؟ دری کار می‌کنی، یَی فکری‌ام به حال غذِی شو کن! امشو آشپزی با توئه!


آخر شب بود و منیژه بدون اینکه با من و بی‌بی حرفی بزند، پشتش را به ما کرد و خوابید...
*****
فردا صبح با لگد بی‌بی از خواب پریدم...


- گلاااااااب...


- چیه بی‌بی؟ چی شده؟


- نیس...


- چی شده؟ کی نیس بی‌بی؟


- هی دخترو دیه، منیژ، منیژ نیسُش.


نشستم توی رختخواب...


- ای بابا، کجا رفته ‌بی‌بی؟ بلا ملایی سرِ خودش نیاورده باشه از دسِ شما!


بی‌بی چپ چپ نگاهم کرد و نفسی عمیق کشید...


- پابُتُمرگ، یَی زنگی برش بزن بین خَوَرُش کجا رفته!


بلند شدم و گوشی تلفن را برداشتم که چشمم افتاد به کاغذ چسبانده شده روی تلویزیون...


«من رفتم خونه‌ی بابای فرشید... دنبالم نگردید. خیلی ممنون از پذیراییتون!»


گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها