انقلاب یک نیریزی در علم طبابت!!!
به سختی در پارکینگ کوچک جلوی بیمارستان یک جای خالی پیدا کردم! تند تند به سمت ورودی اورژانس حرکت کردم و تا خواستم داخل بشوم خانم مسنی دعاگویان و شکرکنان و شاد از در اورژانس خارج شد و تا چشمش به من افتاد گفت: خدا مگه چیزی را بخواد... بنده هیچ کاره است!!!
گفتم: مادر جان! اینجور که شما خوشحال هستید شرط میبندم پسر یا دخترتان پزشک است و به ریاست بیمارستان در آمده یا فوق تخصص قبول شده؟!!!
نگاه عاقل اندر احمقی در من انداخت و گفت: آنجایی که کشفها و اختراعات را به ثبت میرسانند کجاست ننه؟! میخواهم در علم پزشکی و طبابت دنیا انقلاب به پا کنم! میخواهم تمام علوم و فنون پزشکی از ابتدا تا انتها را زیر سؤال ببرم و طرحی نو دراندازم!
گفتم: آهان حالا متوجه شدم. شما یک خانم دکتر متخصص بازنشسته هستید که بعد از بازنشستگی به تحقیق و تفحص در علم طبابت پرداختهاید و به نتایج تازهای رسیدهاید!!
پیرزن با عصبانیت گفت: برو پس ببینم! من اصلاً خواندن نوشتن بلد نیستم بچه!
گفتم: پس علت این همه شوق و ذوق شما برای چیست مادر جان؟!
گفت: عروسم در این بیمارستان بستری بود و همه پزشکان قطع امید کرده بودند! من خودم شاهد بودم که پسرم جلوی چشم همه متخصصان بیمارستان عروسم را زنده کرد!!!
با تعجب گفتم: یعنی عروستان مرده بود و پسرتان او را زنده کرد؟
پیرزن گفت: بعله! عروسم در کما بود و قلبش هم از کار افتاده بود! پسرم ورای تمام فوت و فنهای علم پزشکی همسرش را از کما بیرون آورد! داشتند عروسم را به سردخانه میبردند که پسرم با یک جمله زنش را زنده کرد!
گفتم: مادرجان! نکند پسرتان روانشناس یا مرتاض یا انرژی درمانگر است؟!
پیرزن که از دست سؤالهای من به ستوه آمده بود گفت: نه نه نه... چه حرفهای اجق وجقی میزنی! پسر من دیپلمش را هم به زور گرفته؛ روانشناس و انرژی درمانگر دیگر چه صیغه ای است؟!
پیرزن نگاهی به قد و بالای من انداخت و گفت: عروسم چند هفته بود به کما رفته بود و امروز قلبش هم از کار افتاد! وقتی میخواستند روی او ملحفه بکشند پسرم به دکترها التماس کرد که شما را به خدا زنم را نجات بدهید؛ او فقط ٣٨ سالش است و بچههایمان به مادر احتیاج دارند!
ناگهان به شکل معجزهآسایی دستگاه ECG قلب دیوانهوار شروع به زدن کرد! یکی از دستهای عروسم تکان خورد و لبهایش شروع به حرکت کرد و چشمهایش را باز کرد و رو به پسرم گفت: خدا خفت کنه من ٣٣ سالم هست!!!
این معجزه پزشکی کار پسر من بود. باید سریع بروم به نام خودش ثبتش کنم تا در کتابهای پزشکی جهان اسم پسر من هم نوشته شود!
قربانتان غریب آشنا