جادوگر شهر اُز
این سَکتَه دستَهجمعی موتهمان بانکَ سرمایَه آدم را یاد دَوران نامزدی زَوجهای جیوان مَیاندازد؛ با هم در یَک بوشقاب غذا مَیخورند، بیست و چهار ساعتی گُرده دل همدیگرند و بی هم قَول مَیدهند تا آخر عمر همدیگر را تنها نگوذارند.
والا ما که از همان اول سعی بَکردیم با زولَیخا همین طَوری زیندَگانی کونیم. چون شَنیده کردهام مردی که با عشقش مَثال یَک پیرنسس رفتار مَیکوند، معلوم است در دستان یَک ملکَه بزرگ شده است. اما این را که بی زولَیخا گفتَه مَیکونم، نَدانم چَرا مَیگوید: بی نظر مَیرسد ننه ات جادوگر شهر اُز بوده است.
حالا مگر خودش چَه است؟ مردمان این وَلایت آن قدر زیبارو هستند که آن روز یَک پیسر بی صف نانوایی آمد؛ اما بی خاطر قیافهاش او را بی صف زنانه هل بَدادند. اما زولَیخا اوایلی که بی وَلایت ایران آمدَه بود، برای کار کردن در یَک مغازه شیرینی فروشی بی ژاندارمری روان شد تا تست عدم سوء پیشینه بَدهد؛ اما بی جای سرباز فراری که یَک سال غَیبت داشته، دستگیرش بَکردند.
وقتی دیروز این خاطرَه را بی یادش آوردم، مرا با اوردنگی از خانَه بیرون انداخت و کولنگم را بی سمتم پرت بَکرد.
اصلاً از من مَیشنوید ایزدواج نکونید؛ من هم اگر یَک روز ازدواج بَکردم، از اتو کردن پیراهن مردانَه خستَه شدَه بودم. نه این که نگاه خدمتکار بی همسرم داشتَه باشم، نه؛ دلم مَیخواست پیراهن زنانَه هم اتو کونم.
از شوخی که گوذر کونیم، باید قدر این زنها را دانست. مَثال همان زن اماراتی که دیروز شنیدَه کردم بعد از ٢٧ سال زیندگانی در کوما بی هوش آمدَه است. ظاهراً او در ٣٢ سالَگی بر اثر تصادف بی کوما رفتَه و داکتِرها از او قطع امید کردَه بودند. اما شَوهرش ناامید نشده و گفتَه کرده بود یَک روز دوباره چَشمانش را نَظاره مَیکوند.
فکرش را بَکون؛ یَک شب بخوابی و بعد بیدار شوی و نَظاره کونی وَلایتت از بیابان تبدیل بی بهشت شده است.
حالا یَک لحظه فکر کون این بندَه خدا ایرانی بود؛ یعنی وقتی بی هوش مَیآمد و این وضع قَیمتها را نَظاره مَیکرد، سَکته قلبی و مغزی را همه با هم مَیزد و ترجیح مَیداد سریع بی آن دنیا برگردد.
نجیب