تعداد بازدید: ۱۸۹۰
کد خبر: ۶۲۴۷
تاریخ انتشار: ۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۰۷:۳۴ - 2019 28 April

کابوس ملخ

ماجراهای تبعه موجاز

واقعاً این سال ۹۸ عصبی است و با توپ پر آمده. از زلزله بی ‌تحریم رَسیده کردیم، ازتحریم بی سَیل، از سَیل هم داریم بی حملَه ملخها مَی‌رسیم.


مگر بازی جومانجی است؟!


احتمالاً بعد از ملخهای صحرایی هم نَوبت دزدان بحری (دریایی) است.


آن روز که از سر کار کندَه‌کاری بی خانَه آمدم، زولَیخا خوشحال و شادان گفتَه کرد: خبر داری ملخها دارند مَی‌آیند؟


گفتَه کردم: یَک چیزهایی شَنیده‌ام. اما چَرا خوشحالی؟


- چَرا خوشحال نباشم؟ در این وضع گَرانی گوشت، خدا دارد از آسمان پروتئین فرستاده مَی‌کوند. تازه مَی‌توانیم برای مصرف چند ماهمان فریز کونیم و بی جایَ مَیگو پلو بی خورد بچی‌ها بَدهیم.


- حالم را بی هم زدی. یعنی کارَمان در این وَلایت بی جایی رَسیده کرده که بی ملخ خوردن افتاده‌ایم؟ تازه در همان عربستان هم اینها را نَمی‌خورند و همَه را بی سمت وَلایت ایران هی کرده‌اند.


زولَیخا بی فکر فرو برفت، سرش را پایین انداخت، لحظه‌ای بعد سرش را بولند کرد و با چَشمانی که برق مَی‌زد گفتَه کرد: قَول مَی‌دهم ١٠ کیلو ملخ جمع کونم. تا یَک سال نیازی بی خرید گوشت نداریم.


ناامیدانه سرم را پایین انداختم و بی سمت موتکا روان شدم تا یَک ساعتی کله مرگم را بَگوذارم.


در خواب نَظاره کردم در حال کندَه‌کاری در یَک مزرعه هستم که ابر سیاهی از دور نَمایان شد. همزمان صدای هولناک وزوز مَی‌آمد و نَظاره کردم رمه(گله) ملخهاست که با سرعت بی من نزدیک مَی‌شود. از ترس خودم را درون چاه انداختم تا ملخها از روی سرم رد شوند. اما همزمان صَدای یَک طیاره آمد که برای سم‌پاشی در آسمان نزدیک مَی‌شد. ملخها که انگار فهمیده بودند چَه خبر است، تصمیم بَگرفتند برای در امان ماندن از سم‌پاشی همگی بی درون چاه بیایند.


چشمیتان روزی بد نبیند، یَک مَیلیون ملخ  روی سرم ریختند و من دست و پا زنان ماندَه بودم چَه کونم که نَظاره کردم چهره زولَیخا مانند یَک فرشته نجات از بالای چاه مَی‌درخشد. 
داد بَزدم: زولَیخااااااا. مَی‌دانستم مَی‌آیی. مرا کمک کون.


اما زولَیخا پوزخند شَیطانی بَزد و در حالی که درپوش را روی چاه مَی‌گوذاشت، پیلنگک زنان گفتَه کرد: من و این همه خوشبختی محال است. یَک مَیلیون ملخ دریایی شکار بَکردم.
هراسان از خواب پریدم. با عصبیت کولنگم را برداشتم و در حال بیرون روان شدن از خانَه با خودم گفتَه کردم استراحت کردن هم بی مانَیامدَه.


اما همین که درِ خانَه را بستَه کردم، یَک ملخ کته کله (بزرگ) بی روی نوک دماغم نشستَه کرد.


از شدتی ترس با کولنگ محکم بی رویَ ملخ زدم؛ اما بی هوا پریدَه  کرد؛ دماغم را مَی‌گویم!!
نجیب


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها