تعداد بازدید: ۱۲۵۹
کد خبر: ۶۱۳۰
تاریخ انتشار: ۱۸ فروردين ۱۳۹۸ - ۰۷:۵۶ - 2019 07 April

تُمرگیدودَم تو خونه خرجُم کمتر میشد!

ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی بعد از عطسه‌ای بلند چارقدش را برد نزدیک دهانش و فینی عمیق کرد...


- عافیت باشه بی بی. دستمال کاغذی بیارم براتون؟


- عافیت باشه و زهرمار. عافیت باشه و گوله برنو... دسمال قاغذی بَسِی چن شده. میه داد میده؟ نیخواد. ‌با هی چارقدو پاک می‌کنم...


دوباره عطسه‌ای بلند کرد و گفت:


- وختی آدم بی کس باشه هینه دیه....همه مرگُته ماخان.


- خدا نکنه بی بی. این چه حرفیه؟


- ای چه حرفیه خو دیه ندره. اگه یکی اَ بچام منه عیدی بردودَن یَی جی دلُم واز شه، پا نیشدم با قمراینا برم شیراز که تو سیلَم گیر کنم. یعنی خدا خیلی شمارِ ماخاس که باکیم نشد...


- «بَــله» بی‌بی. اونکه صد درصد...


- چرا ایطو میگی «بَــله»؟ 


- چطور میگم بی بی؟


- خودوتی!


- وا! یعنی چی بی بی... 


- یعنی هی که شُنُفتی. میگم شیراز داش سیل میوُردم نشسه بری من لفظ قلم حرف می‌زنه. یعنی خاک عالم بشه تو سَرُت گلاب...


- وا. خب به من چه بی بی؟ عجب گیری کردما...


- به تو رفط ندره پَ به کی رفط دره؟ اگه هی توئه نکبت با خودوم اومدودی شاید به ای روزم نیفتیدم... تو خو نیفمی چیطو جونِ سالم درکردم... با ای پوی دردیم مجبور شدم برم بالوی تیر برق. بسم ا.... خدا نیَره. نیفَمی خو چیطو سیلی بود...


 - بی بی جون مگه من نگفتم بذارید همراتون بیام شما گفتین برا چن روزم که هس نمی‌خوام ریختتو ببینم؟


- حالا من بگم. توام اَ خدات بود. هیشوخت نیخواسی به حرف من باشی. هو موقع تا گفتم، خداخداسه گفتی باشه...


- ای بابا... بی بی من کلی اصرار نکردم؟ 


- نع....


- بی بی من اصرار نکردم؟


- نع....


چارقدش را گرفت جلوی صورتش و دوباره فینی عمیق کرد...


- حالا اینارِ ول کن. خرج بیمارستان چقد شد؟


- قابل نداره بی‌بی. این چه حرفیه؟ حالا شما خوب شو تا بعد...


- خُبه، خُبه... ای تارُفارِ بری ننت کن. دیه والا نیخام زیر دِین تو یکی باشم...


- چی بگم والا بی‌بی. دو شبی که بستری بودین با آزمایشا و ویزیت و داروها شد چارصد و هشتاد تومن...


- چن؟


- چارصد و هشتادتومن بی بی....


- به ریال؟


- به ریال چیه بی بی؟ نه. به تومن.


- آخرت... قیومت... میه چه خوَره؟ ای خو اَ قیمت پیاز؛ ای خو اَ قیمت میوه و آجیل؛ ایَم خو اَ خرج دوا دکتر... ای خو من تُمرگیدودَم تو خونه خرجُم کمتر میشد... گفتم چار روز عیدی یَی جی برم بلکه نخام چی بوسونم، خرجُم کمتر بشه.


با ناراحتی دستش را برد سمت کیفش...


- حالا بیا ایه بوسون تا بقیَش.


نگاهی به پنج هزار تومانی توی دستش انداختم...


- بی بی جان میخواین همینم باشه‌ها....


- لازم نکرده. مرحمت دری...


 پنج هزار تومانی را گذاشتم توی کیفم که گفت:


- حسابومون خو صاف شد دیه؟


- نه بی بی جان... من باید یه چن تومنی ام بهتون پس بدم!


- باشه ننه. کیسِی من و تو خو ندره. حالا لازمُت میشه!


گلابتون

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها