ارثیه پدری
پدرم آخرین روز عمرش افتاده بود توی لحاف قدیمی خودش و به حال احتضار نفسنفس میزد. نگران و ناراحت دورش جمع بودیم که در یک لحظه چشم باز کرد و سرش را بالا آورد و نگاهی به دور و ورش انداخت و گفت:
«فرزندانم! حالا که دارم میمیرم، میخواهم ارثیه خوبی را به عنوان حاصل عمرم برای شما بگذارم. امیدوارم به درد شما بخورد و با آن بتوانید بقیه عمرتان را در آرامش بگذرانید و به روح من فاتحه بفرستید. شاید تا به حال هیچ پدری چنین ارثیهای برای فرزندانش نگذاشته باشد. من این ارث را به زحمت به چنگ آوردهام و حالا مجانی برای شما میگذارم و میروم».
ما مشتاقانه منتظر این بودیم که بدانیم بالاخره این ارثیه چیست!
اما پدر، انگار نه انگار که در حال موت است، رفت روی منبر و شروع کرد به ذکر اوصاف این ارثیه ارزشمند ولی اصل آن را نمیگفت.
یک ساعتی با شور و حال سخنرانی کرد و بالاخره اجل هم هرچه منتظر ماند سخنرانی تمام نشد و فکر کنم طاقتش تمام شد و قبل از این که بگوید این ارثیه ارزشمند چیست جانش را گرفت و فرستادش به سرای باقی تا دیگر این قدر پامنبریهایش را توی کف باقی نگذارد.
هرچه قلبش را ماساژ دادیم و تنفس مصنوعی که بتوانیم او را برگردانیم و آن جمله طلایی را بشنویم نشد که نشد. حتی از زور دلمان چند تا سیلی هم به او زدیم ولی اجل کار خودش را کرده بود. البته من هم جای اجل بودم همین کار را میکردم و به چنین آدم نپزی اینقدر مهلت نمیدادم.
از همان شب شروع کردیم کل خانه استیجاری او را زیر و رو کردیم بلکه بتوانیم آن گنج را پیدا کنیم ولی نبود که نبود که نبود.
در مراسم زار زار گریه میکردیم و جمعیت مردم که برای عزاپرسی آمده بودند میگفتند چقدر اینها پدرشان را دوست دارند و خوش به حال چنین پدری که فرزندان قدرشناس و وفاداری دارد. ولی خودمان میدانستیم از زور گنجی است که پیدا نمیشود.
تا چهلم هرچه بیشتر گشتیم کمتر یافتیم و جز تعدادی دفترچه قسط و لیست قرض و قولههای پدر را که باید میپرداختیم چیزی ندیدیم.
بعد از اتمام مراسم چهلم و وقتی همه رفتند افتادم روی قبر او و یک دل سیر گریه کردم به حال خودمان که چه شانسی داریم و آن گنج از دست ما رفت. همانجا خوابم برد. در خواب پدر را دیدم که همچنان دارد برای اموات خودمان که قبل از او مرده بودند در اوصاف آن گنج سخنرانی میکند. هرچه منتظر ایستادم دیدم باز هم لو نمیدهد. رو به آن اموات گفتم شما دلتان خوش است. این پدر ما مثل گوشت بز، نپز است و همه را میگذارد سر کار و چیزی نمیگوید. شما هم بهتر است بروید به فکر نامه اعمالتان باشید و وقت تلف نکنید.
در همین احوال پدرم را دیدم که به سمت من میآید. وقتی رسید گوشم را گرفت و گفت: «عجب آدمهای طمعکاری هستید شما. آن گنج را به تو میگویم. برو به آن خواهر و برادرهای ناخلفت بگو تا از من به یادگار داشته باشند. آن گنج این جمله است؛ خوب آویزه گوشهایت کن:
همه مشکلات آدمیزاد از ابتدای آفرینش یک چیز است: طمع».
این را که گفت از خواب پریدم. تمام بدنم عرق کرده بود. نگاهی به اطرافم کردم. هیچ کس نبود. از جا برخاستم و آرام به سمت خانه روان شدم. فردا باید به بانک میرفتم و اقساط آن خدابیامرز را میپرداختم.
امضاء: قُلمراد