طنز جدی ماجراهای بیبی
در هفتهنامه وزین نیریزان فارس، صفحهای است به نام شهر هرت که ظاهراً طنز است ولی طنزجدی. از جمله ماجرایی که در هر شماره به قلمِ نگارش میآید، ماجرای بیبی است: خواندنی و جذاب. ماجرای بیبی به قلم هنرمندی فرهنگشناس نگاشته میشود که به سبک محاورهای آشناست. خواننده در ماجرای بیبی وارد یک صحنه تئاتر میشود که در آن بیبی و گلاب که نوه اوست، بازیگران ماهر صحنهاند. گلاب واسطه دو نسل است: نسل امروز و نسل دیروز. او دختری امروزی است، نه از آنها که خاطر کسی را بیازارد. او با دنیای امروزی آشناست و با اینحال گوشه چشمی هم به گذشته دارد و به عهد ماضی هم پیوسته است. بیبی بازماندهای از دوران پیشین است و در همان دوران هم زندگی میکند. این دو نسل هرچند ظاهراً با هم درگیرند اما در درون با هم مهربانند.
گاهی بیبی گلاب را نفرین میکند و بر او حرفهای رُک میزند ولی چندی نمیگذرد که مهر مادری سرجایش میآید و گلاب را صدا میزند چه زیبا: گلاب! گلاب ننه !
گلاب با وجود جوانی، بسیار بردبار است و هوای بی بی را دارد و جملات عصبی و بیحوصلگیهای او را تحمل میکند. نویسندهی ماجرای بیبی هنرمندی است که قلم شیوا و شیرینی دارد. او با شیوهای که تاکنون سابقه نداشته، فرهنگ دیروز را از زبان بیبی و آنچه امروزی است از زبان نوهاش گلاب، میآورد. نویسنده چیرهدست تلاش میکند تا فرهنگ آمیخته شده را پالایش کند و آنچه را بوده است از زبان بیبی بیان نماید. او پی برده است که در اثر عوامل گوناگون مانند پیدایش مدارس جورواجور، دانشگاهها، ادارات و جابهجاییها، فرهنگ مخلوط سازمان یافته و فرهنگ بومی کمرنگ شده است.
نویسنده آنچه را بوده است از زبان بیبی و لهجه دیروز نیریز به عموم مردم میرساند و دیگر شدن وضعیت و سیر و سلوک تاریخ را هم در نظر دارد. در ماجرای بیبی نویسنده با هنرمندی، صحنهای از تئاتر را پیش روی خواننده باز میکند؛ آنچنان جذاب که تماشاگر را به دنبال خود میکشاند و منتظر صحنه بعدی مینشاند.
بیبی برای من یادآور مادربزرگم است که کوچک میشوم و از کول او بالا میروم و او میگوید: «ننه! نکن. از کت و کول افتادم ».
و نیز یادآور ننه فضلا... است؛ همان نابینایی که بینا بود. همسر حاجحسین کوچکی ساکن شادخانه را به یاد میآورد که تا این بانوی گرامی در قید حیات بود برای بچههای مدرسهروِ روستایی مادری کرد و این بچه پیر یکی از آن مدیون هاست.
جانم برایتان بگوید تا من نیریزان را بیابم ابتدا سراغ ماجرای بیبی میروم و با او در کوچههای خاکی نیریز صفا میکنم و تاریخ را در بغل میگیرم و میسرایم که:
