من فقط سلامتیشونه ماخام!
سرم توی گوشی بود که بیبی بقچه لباسهایش را برداشت و روانه حمام شد...
- کجا بیبی؟
- اگه شوما اجازه بیدی، درم میرم حموم.
- نه بیبی، خواهش میکنم... اجازه مام دسِ شماس!
- چرا حالا ایطو خوشال شدی؟
- کی؟ من بیبی؟
- ها نپه کی؟ اصن معلومه ماطل ای هسی که من بری ده دقهام که شده، جلو چشُت نباشمه!
- نه بیبی جون، این چه حرفیه؟
- چه حرفیه و سینهورم! اَ او چشات معلومه! حیف که امروز حوصله بگومگو ندرم!
سرم را انداختم پایین و بیبی که رفت نفس راحتی کشیدم...
عادت داشت بیبی که همیشه یکی دو ساعت در حمام بماند اما وقتی سه ساعت گذشت و خبری از او نشد، کمکم نگرانش شدم...
رفتم پشت در حمام و یواش در را باز کردم. بیبی بدون اینکه متوجه من شود، همانطور در افکار خودش غرق بود و دست و پا حنازده، لم داده بود گوشهی دیوار حمام...
- صدایش زدم...
- بیبی...
یکهای خورد...
- هاااااااااا؟
- چرا حنا زدین بیبی؟ خیلی وخته رفتین تو حموما، نمیخواین بیاین بیرون؟ نگرانتون شدم.
- تا جون تو درشه! دیه نیفَمیدم بری حموم رفتنم بویه اَ تو اجازه بیگیرم... حالا دیه دلفکر من شده! برو، او درِ دونهداغیورَم بوَن حموم یخ کرد...
در را بستم و آمدم بیرون... نیم ساعتی که گذشت، سرو کله بیبی پیدا شد...
- عافیت باشه بیبی...
پشت چشمی نازک کرد و بدون اینکه حرفی بزند ایستاد جلوی آینه. بعد هم قوطی کرمش را برداشت و شروع کرد به کرممالی کردن صورت و دستهای حنازدهاش...
- چایی برات بذارم بیبی؟
- نه، چوی ماخام چکار؟ بجِی چوی دُرُس کردن پوشو برو چارقد گل قرمزوم با قَبوی گُل مخملیمه وردار بیار...
- میخوای چکار بیبی؟
- ماخام با خودوشون دسگیره دُرُس کنم! خو ماخام بکنم بَرُم دختر. ماخام چکار؟
- آخه اونا که مال مهمونیه بیبی... خبریه؟
- نه، چه خوَلیه؟ یعنی آدم خودوش دل ندره؟ حتماً بویه بری مِمونی لَواس خوب برُش کنه؟
- چی بگم والا بیبی؟ چشم، الان میارم براتون!
لباسهای بیبی را دادم دستش و به او خیره شدم که با آب و تاب فراوان لباسهایش را پوشید...
یکی دو ساعت بعد بیبی چشمش رفت روی ساعت.
ساعت ٢:٣٠ بود که دوباره به ساعت نگاه کرد...
نگاهش کردم...
- منتظر کسی هستین بیبی؟
- نع، منتظر کی باشم؟ دورِی شده آدم رو ساعتم نیتونه نیگا کنه!
ساعت ٥ عصر بود و بیبی داشت دور سر خودش میچرخید...
- بیبی جون انگار امروز از خونه بیرون نرفتین...
- میگم ماطل ای هسی که من تو خونه در بشم، میگی نه! برم دَر که تو هر غلطی دلُت خواس بکنی؟ نه، نیخوام تو خونه در بشم اگه اَ نظر شما عیبی ندره!
- وا، بیبی جون چه عیبی داره؟
ساعت ٩ شب بود که بیبی چشم از ساعت برداشت و با سگرمههایی درهم نشست گوشه اتاق...
- بیبی جون چیزی میخورین براتون بیارم؟
- نععع!
- شامم که نخوردین بیبی. ضعف میکنینا!
- اَی زهر بوخورم من! تیر ناحق بوخورم، گوله برنو بوخورم. نیخوام دختر! نیخوام! دَس اَ سَرُم ورمیداری یا نه؟
******
ساعت ١٠:٣٠ شب بود و داشتم رختخوابهایم را پهن میکردم که بیبی با عصبانیت شروع کرد به عوضکردن لباسهایش...
- بیبی جون من دارم میخوابم ولی نگفتین امروز چتون بودا!
- میه بری کسی مهمه من چم باشه! دیه نَنِی کجا؟ دیه احترام کجا؟ اونِی که احترام نَنشونه درن بچا مردُمن نه مال من!
نگاهی به من کرد و ادامه داد...
- حالا او دردِ بیدوا گرفتا هیچی، توئه نالهزده نبویه یَی تبریک خشک و خالی بری روز مادر اَ من بیگی؟ حالا چی اِسَدَن تو سروتون بوخوره!
- ای بابا، بیبی جون شما به خاطر همین صب تا حالا داشتین انتظار میکشیدین؟
- نع، من انتظار میکشیدم؟ ماخام هف جوی قلموشون خرد شه نیان!
- ای بابا، چی میگین بیبی؟ امروز که روز مادر نیس، فرداس!
بیبی برای چند لحظهای ساکت شد...
- دروغ میگی ننه!
- نه والا بیبی. میخواین زنگ بزنین از هر کی میخواین بپرسین! اتفاقاً همه بچهها با من هماهنگ کردن دارن فرداعصر میان خونتون...
بیبی لبهایش از هم باز شد...
- یعنی قراره دَسِ پُرم بیان ننه؟
- بله بیبی. قراره همشون کادو بخرن.
چن لحظه بعد بیبی همانطور که اخمهایش حسابی از هم باز شده بود گفت:
- ننه یَی چی بگم؟ مَضِ توقعه وگرنه من اصن اومدن و چی اِسَدنوشون برم مهم نی! من فقط سلامتیشونه ماخام!
- بله بیبی! میدونم چی میگین! کاملاً معلومه!
گلابتون