تعداد بازدید: ۱۱۷۶
کد خبر: ۵۹۹۲
تاریخ انتشار: ۱۲ اسفند ۱۳۹۷ - ۰۷:۴۹ - 2019 03 March

من فقط سلامتیشونه ماخام!

ماجراهای من و بی‌بی

سرم توی گوشی بود که بی‌بی بقچه لباسهایش را برداشت و روانه حمام شد...‌
- کجا بی‌بی؟
- اگه شوما اجازه بیدی، درم میرم حموم.


- نه بی‌بی، خواهش می‌کنم... اجازه مام دسِ شماس!


- چرا حالا ایطو خوشال شدی؟


- کی؟ من بی‌بی؟


- ها نپه کی؟ اصن معلومه ماطل ای هسی که من بری ده دقه‌ام که شده، جلو چشُت نباشمه!


- نه بی‌بی جون، این چه حرفیه؟


- چه حرفیه و سینه‌ورم! اَ او چشات معلومه! حیف که امروز حوصله بگومگو ندرم!


سرم را انداختم پایین و بی‌بی که رفت نفس راحتی کشیدم...


عادت داشت بی‌بی که همیشه یکی دو ساعت در حمام بماند اما وقتی سه ساعت گذشت و خبری از او نشد، کم‌کم نگرانش شدم...


رفتم پشت در حمام و یواش در را باز کردم. بی‌بی بدون اینکه متوجه من شود، همانطور در افکار خودش غرق بود و دست و پا حنازده، لم داده بود گوشه‌ی دیوار حمام...


- صدایش زدم...


- بی‌بی...


یکه‌ای خورد...


- هاااااااااا؟


- چرا حنا زدین بی‌بی؟ خیلی وخته رفتین تو حموما، نمیخواین بیاین بیرون؟ نگرانتون شدم.


- تا جون تو درشه! دیه نیفَمیدم بری حموم رفتنم بویه اَ تو اجازه بیگیرم... حالا دیه دلفکر من شده! برو، او درِ دونه‌داغیورَم بوَن حموم یخ کرد...
در را بستم و آمدم بیرون... نیم ساعتی که گذشت، سرو کله بی‌بی پیدا شد... 


- عافیت باشه بی‌بی...


پشت چشمی نازک کرد و بدون اینکه حرفی بزند ایستاد جلوی آینه. بعد هم قوطی کرمش را برداشت و شروع کرد به کرم‌مالی کردن صورت و دستهای حنازده‌اش...
- چایی برات بذارم بی‌بی؟


- نه، چوی ماخام چکار؟ بجِی چوی دُرُس کردن پوشو برو چارقد گل قرمزوم با قَبوی گُل مخملیمه وردار بیار...
- میخوای چکار بی‌بی؟


- ماخام با خودوشون دسگیره دُرُس کنم! خو ماخام بکنم بَرُم دختر. ماخام چکار؟

 


- آخه اونا که مال مهمونیه بی‌بی... خبریه؟


- نه، چه خوَلیه؟ یعنی آدم خودوش دل ندره؟ حتماً بویه بری مِمونی لَواس خوب برُش کنه؟


- چی بگم والا بی‌بی؟ چشم، الان میارم براتون!


لباسهای بی‌بی را دادم دستش و به او خیره شدم که با آب و تاب فراوان لباسهایش را پوشید...


یکی دو ساعت بعد بی‌بی چشمش رفت روی ساعت.


ساعت ٢:٣٠ بود که دوباره به ساعت نگاه کرد... 


نگاهش کردم...


- منتظر کسی هستین بی‌بی؟


- نع، منتظر کی باشم؟ دورِ‌ی شده آدم رو ساعتم نیتونه نیگا کنه!


ساعت ٥  عصر بود و بی‌بی داشت دور سر خودش می‌چرخید...


- بی‌بی جون انگار امروز از خونه بیرون نرفتین...


- میگم ماطل ای هسی که من تو خونه در بشم، میگی نه! برم دَر که تو هر غلطی دلُت خواس بکنی؟ نه، نیخوام تو خونه در بشم اگه اَ نظر شما عیبی ندره!


- وا، بی‌بی جون چه عیبی داره؟ 


ساعت ٩ شب بود که بی‌بی چشم از ساعت برداشت و با سگرمه‌هایی درهم نشست گوشه اتاق...


- بی‌بی جون چیزی میخورین براتون بیارم؟


- نععع!


- شامم که نخوردین بی‌بی. ضعف می‌کنینا!


- اَی زهر بوخورم من! تیر ناحق بوخورم، گوله برنو بوخورم. نیخوام دختر! نیخوام! دَس اَ سَرُم ورمیداری یا نه؟
******
ساعت ١٠:٣٠ شب بود و داشتم رختخوابهایم را پهن می‌کردم که بی‌بی با عصبانیت شروع کرد به عوض‌کردن لباسهایش...


- بی‌بی جون من دارم میخوابم ولی نگفتین امروز چتون بودا!


- میه بری کسی مهمه من چم باشه! دیه نَنِی کجا؟ دیه احترام کجا؟ اونِی که احترام نَنشونه درن بچا مردُمن نه مال من!


نگاهی به من کرد و ادامه داد...


- حالا او دردِ بی‌دوا گرفتا هیچی، توئه ناله‌زده نبویه یَی تبریک خشک و خالی بری روز مادر اَ من بیگی؟ حالا چی اِسَدَن تو سروتون بوخوره!


- ای بابا، بی‌بی جون شما به خاطر همین صب تا حالا داشتین انتظار می‌کشیدین؟


- نع، من انتظار می‌کشیدم؟ ماخام هف جوی قلموشون خرد شه نیان!


- ای بابا، چی می‌گین بی‌بی؟ امروز که روز مادر نیس، فرداس!


بی‌بی برای چند لحظه‌ای ساکت شد...


- دروغ میگی ننه! 


- نه والا بی‌بی. میخواین زنگ بزنین از هر کی میخواین بپرسین! اتفاقاً همه بچه‌ها با من هماهنگ کردن دارن فرداعصر میان خونتون...


بی‌بی لبهایش از هم باز شد...


- یعنی قراره دَسِ پُرم بیان ننه؟


- بله بی‌بی. قراره همشون کادو بخرن.


چن لحظه بعد بی‌بی همانطور که اخمهایش حسابی از هم باز شده بود گفت:


- ننه یَی چی بگم؟ مَضِ توقعه وگرنه من اصن اومدن و چی اِسَدنوشون برم مهم نی! من فقط سلامتیشونه ماخام!


- بله بی‌بی! میدونم چی می‌گین! کاملاً معلومه!


گلابتون

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها